برای اینکه فسقلی با گوشی بازی نکنه،یک کلیپ توی اینستا که یک پسر ده ساله را نشون میدادکه در استرس دچار ریزش موی سکه ای شده بود ،نشونش دادیم و با ترسوندنش که به واسطه کار زیاد با گوشی اینطور شده،از گوشی دور کردیم.جایگزینش هم شد بازی کردن من و مامان باهاش که خب با توجه به جنسیتش عاشق دوییدنه .از مامان که انتظاری نیست،میمونه خاله اش که اونم اصلا حال نداره.در نتیجه امروز تصمیم گرفتم،چون تئاتر خیلی دوست داره ،از همین خصیصه استفاده کنم و با توجه به قصه ها باهاش نمایش بازی کنم.چندتا قصه ساده را که بازی کردیم،پیشنهاد شنگول منگول بهش دادم که قراره بره فیلم سینماییش را ببینه،قبلش با هم نمایشش را بازی کنیم .قرار شد چهارتا نقش مامان بزی و سه تا بزغاله را من ایفا کنم و فسقلی بشه آقا گرگه.آقا بازی داشت خوب پیش میرفت تا رسیدیم به آخراش که شکم گرگه را مامان بزی پرسنگ کرد و دوخت.گرگه قرار شد بره سرچاه آب بخوره...
گرگ ما یکم خسته بود و حاضر نبود از حالت خوابیده بلند بشه ،بسختی داشت بلند میشد که یکی دو بادی در کرد و همونجا از خجالتش و در حالی که از خنده خود گرگه دوباره ولو شده بود گفت گرگه شکمش زیادی پر شد ،گو.زید ،از شدت گو.ز افتاد تو چاه
نمایش همونجا تموم شد و خاله و خواهرزاده از،شدت خنده دیگه ولو شدند کف خونه


پ.ن:بی ادبی بود ببخشید،اما حتی جناب سعدی هم ازش نوشتند،پس این گناه بر گردن بزرگان ادبیات است که من را از راه بدر کردند.
رفتیم برای بله برون داداش،چادر سفید بخریم .اولین مغازه که خیلی معروفه و به روزترین چادرهای سفید و رنگی مال اون هست را رفتیم تو.پسره یکسره یا شعر خوند یا جک گفت و انقدر چادر باز کرد تا مامان مجبور به انتخاب شدند و یکی را گرفتیم.فقط شانسمون ته طاقه بود و قیچی نزد،برای همین باهاش تموم کردیم که اگر عروس نپسندید میاییم جابه جا می کنیم.هیچی دیگه ما اومدیم بیرون و رفتیم دوتا خیابون پایینتر پاساژ و بورس پارچه های ملافه ای،مامان میخواستن پارچه بخرن برای روبالشتی که دیدیم ااا یک مغازه چادر رنگی اونجا باز شده و دست برقضا از همون چادرهای سفید هم داره،رفتیم تو و قیمت گرفتیم و فهمیدیم دو میلیون ناقابل سرمون کلاه رفته
یعنی مثلا چادری که یک قواره اش کلا یک میلیون بود را ما سه میلیون خریدیم!!!همون جنس و همون مارک بود.البته که رفتیم و چادر جناب گرون فروش را پس دادیم ،چقدر هم دعوامون شد ،سراینکه میگفت شما جنس را نمیفهمید و...قبول هم نداشت که مارک و جنس یکی بوده،اما چون قیچی نزده بود مجبور شد قبول کنه و پول را پس بده،اماااااااا....
پدربزرگم از بازاری های قدیمی بود و میگفت کسی وقتی میخواست تو بازار کار کنه ،اول میرفت درس مکاسب میخوند تا حروم قاطی مال حلالش نکنه.البته که خب حرف پدربزرگ را نمیشد به همه تعمیم داد،اما تا داییم این درس را نخوند بهش اجازه کار تو بازار را نداد.بعدم میگفت کاسب شریک مال مردمه،نباید دزد باشه و حسابی حواسش جمع بود.کاسب خوش انصاف مشتری خودش را پیدا میکنه و کاسب دزد مشتریش را از دست میده.اونموقع به همین فکر کردم که خب وقتی من به همه دوستانم آدرس اون یکی چادرفروشی را بعنوان آدم منصف و درست بدم و این را به عنوان دزد معرفی کنم،آیا ارزش این کلاه گشادی که داشت سر ما میگذاشت را داره؟؟؟چون مغازه مال خودشه و اجاره نمیده،حتی بحث کرایه و جای مغازه را هم نمیشه مطرح کرد.حداقل من اگر خودم وقت فروش ۱۵۰درصد رو جنسم میکشم،مشتری ثابت خودم را دارم که میدونه من با چه سودی میفروشم و با طیب خاطر بهم پول میده و از شیر مادرحلالتره برام
آدم کاسبم میشه باید منصف باشه،مشتری،مشتری میاره.
جوری مریض شدم که روی بانوان باردار سرزمینم را سفید کردم.حالت تهوع و بی اشتهاییم به اونجا کشیده که رو به روم حتی کسی یک بیسکوییت بخواد بخوره،خونش پای خودشه،چون من تهوع دارم.آخرین باری که اینطوری شدم،یادمه ۱۹سالم بود،دلم گرفته بود با مادر و پدرم پیاده رفتیم تا یک پیتزایی نزدیک خونمون که تخت تو خیابون زده بود،چون خیابون کوچولویی بود که مثل ولیعصر دوطرفش درختهای تو هم رفته بود و چون تهش بسته بود و کسی نمیرفت،تخت زده بود.خلاصش ما رفتیم پیتزا خوردیم و همون شد که من تا یک هفته بعد با سرم زنده بودم و بعد از اون هرغذایی که آویشن داشته باشه را نمیتونم بخورم،چون به سرعت حالم بد میشه.حالا چی خوردم نمیدونم،فقط میدونم خاک تو سر هرمریضی که اینجور آدم را از پا میندازه.
تو همون تایم اهالی خونه مصمم شدن برای قیمت بهتر نت.همرا.ه،هرکدوم یک سیم ایرا.نسل بخرن و خب سیم جایزش میومد دم خونه و بالطبع من دم در تحویل میگرفتم که یکروز آقای پستچی روی موتورش گفت دختر تو چندتا سیم میخوای؟من را خسته کردی از،بس سیم خریدی
خلاصش اون گذشت و چندوقت بعدش من برای کارم یکسری کتاب از نمایشگاه کتاب خریدم که نتیجش شد هرروز هفته پستچی برام یکیش را میاورد که روز آخرواقعا قاطی کرد و گفت رشته ات چیه دخترجون که اینهمه سیم کارت و کتاب خریدی؟
آخرین بار هم شرکت شو.نیز که من دوسال پیش براساس یک پست اینستاگرامی برای خودم و ناصرجون،فرمهاش را پر کرده بودم تا شکلات برای تولد کادو بگیرم،برای ناصرجون شکلات دادن و خب چون فامیلی ناصرجون خاله متفاوت از ماست،مامان که رفته بودن دم در تحویل بگیرن،گفته بود شما قا.جاریه ندارید که؟مامان گفته بودن سلطان صاحبق.ران نوه منه
شاکی شده بود که حاج خانممممم این بچه هاتون خجالت نمیکشن آدرس شما را میدن،خب آدرس خودشان را بدن
این اتفاق دو روز پیش افتاده بود،الانم،داداش بزرگه وسیله کارش را خریده بود و من رفتم تحویل بگیرم که واقعا آقای پستچی دود از کله اش بیرون میومد که دو روز پیش دم خونتون بودم ...
اینم از ماجراهای من و پستچی محلمون
حالا خوبه اینفلوئنسر نیستم،وگرنه دم در میکشت منو
از اونجایی که بعضی خاله ها حکم مادر را دارن ،فسقلی میشه ناصرجون خالش
خواهرانه رفتیم بیرون،ناصرجون با غصه گفت ،من بزرگ بشم بچم نمیدونم خونه مادرجونش بیاد یا با مامانش که زنمه،بمونه خونه
اما من باید حواسم به مادرم باشه و هرروز سر بزنم
منم گفتم خب اگر تو ببریشون که میان،مگراینکه تو نخوای.بعد اضافه کردم،منم میام تازه، که خیلی جدی گفت نه مهدعلیا تو اونموقع پیر شدی دیگه نیا!!!گفتم وااا خب پیر بشم گناه دارم.
گفت نه دیگه تو نیا و چنین شد که اینستاگرام من از اون روز شده سرچ خانه سالمندان که تا کنکور نگرفتن،جا رزرو کنم.
(میخواستم برم اونور ،حسینیه کنم کاخ.سفید را ،این ترامپولین بی تربیت گفته میخواد مهاجرها را بیرون کنه.بی تربیت میزاشتی من بیام،خانه سالمندانم را لاکچری انتخاب میکردم،بعد زرت و پرت میکردی.اینم شانس منه،لب دریا برم،خشکیده.
)
تازه در مورد آرزوهاش حرف میزد و گفت آرزو دارم خیلی پولدار بشم.منم با چشمهای براق زل زدم که بعد بگه خاله را به آرزوش که داشتن بک ماشین شاسی بلند دنده اتوماتیک خارجیه میرسونه که خیلی شیک برگشت گفت ،بعد تو بشی خدمتکار من!!!هیچی دیگه خانه سالمندان خوب سراغ دارید معرفی کنید من برم تو کار رزرو