بچم ناصرخاله به شیرینی زبان میگه شیرینی دهنی


بیایید این کلمه ،خواهر،مادر و برادر را که تو مکالماتمون به کار میبریم از دهنمون بندازیم یا حاج خانوم!!!خانم عزیز یا آقای محترم چشه خب؟
..........
بلاگفا مرحوم شد ؟؟؟
دیروز پریروزها یکمرتبه حال روحیم دم غروب جوری بهم ریخت نگفتنی.با مامان رفتیم یک دوری بزنیم شاید درست بشم.یک فروشگاه سمت خونمون پیدا کردیم اوه هرچقدر بگم بزرگ بود کم گفتم.وسیله های خونش بسیار لوکس و بسیار باسلیقه بودن.بخش هنریش از این هنرهای مدل جدید و مجسمه های مدل جدید بود که هنر باید تو روحت حلول کرده باشه تا لذت بصری ببری بعد با چه قیمتهای نجومی
داشتم فکر میکردم کی اینهمه پول بی زبون پای اینها میده که صبحی یک حراج دیدم توی تهران.یک اثر که آخرم نفهمیدم چیه و فقط اسمش"هیچ" بود به ارزش ۲۸۰میلیارد تومان فروخته شد.حتی اگر تومانش را هم اشتباه کنم و ۲۸میلیارد باشه،جواب سوالم درمیاد.فاصله طبقاتی عزیزان دیگه عذرمیخوام حرف زشتی میزنم اما جر خورده رسما.ما شدیم دوطبقه.طبقه فوقانی آدمهای میلیاردر و طبقه متوسطی که از بین رفت و شد طبقه فقیر و فقرایی که اصلا از صفحه طبقه بندی حذف شدن.
حالا هرکی فهمید بگه اون"هیچ"چی چی بود؟
پ.ن: به نظرتون واقعا کیم جونگ اون رفت پیش اون بزرگ؟؟؟یا سرکاری است؟
اگر خواستید کسی را دعا کنید بگید الهی گذرت به دکتر و ادارات نیفته.خواستید نفرین کنید بگید الهی گذرت به ادارات بیفته ،دیگه نمیخواد اسم دکتر بیارید،خواه ناخواه دکتر که هیچ به بیمارستان هم میرسه.
زندگی هر روز داره سختتر از روز قبل میشه.یک وام اقدام کرده بودم،اونی که برام جور کرد گفت سودش چهار درصده و حالا امروز که پیامک بانک برای دریافت اقساط اومد فهمیدم چه دل خجسته ای،تقریبا سه برابر اون چیزی که گرفتم را باید پس بدم و اصلا صرفه نداره،چون اقساطش زیادی برای جیب من سنگینه و گفتم میرم پس میدم و تصفیه میکنم.چون تامین این اقساط یعنی باید دیگه به درنگاه کنم و آه بکشم.
اما اینو نمیخواستم بنویسم.میخواستم بگم من میدونم که هرروز تو سیاهچاله دنیا داریم بیشتر فرو میریم اما بیایید دنیا را به مولکول چپمون بگیریم.لابد میگید دلش خوشه یک چرتی میگه
اما واقعیت اینه که وقتی تحت تاثیر اضطرابهای کوچک شدن هرروزه جیبهامون و دلخوشیهامون،میریزیم تو خودمون،داریم بدنمون را به بیماریهایی دعوت میکنیم که هزینه درمانشون بقدری سرسام آور شده که واقعا نمیشه تو سبد به ته رسیده خانواده جایی بهش داد.مامانم یک دوست داشتن که خیلی حساس بود تو هرچیزی و همه چیز را در بهترین و عالیترین شکلش میخواست.و انقدر سراین قضایا حرص خورد که الان سرطان همه بدنش را گرفته.تقریبا خیلی از اندام حیاتیش پیوندی یا مصنوعیه و این آخرین عملش فقط ۵تا عمل تو یکروز بود.دکتر بهش گفته بود عمل نکنی سه ماه زنده ای و عمل کنی یکسال تا یکسال و نیم.بخاطر بچه هاش عمل کرد.من بودم عمل نمیکردم.
یک رفیق داشتم،پدرش سرطان داشت تو شیمی درمانی بود که اون ساختمون تجاری تو تهران بود اسمش یادم رفته،ممر درآمدشون تو آتش سوخت و چون سرقفلی مغازه را داشت هیچی دستش را نگرفت.بعد اون حالش هی شروع کرد به بدترشدن و عملهای مختلف تا روزی که بنده خدا به رحمت خدا رفت،۵تا دکتر باید میرفتن تو اتاق عمل و به برادرش گفته بودن شاید از زیرعمل درنیاد اما اگر میخوای عمل کنیم اینقدر دلار و انقدر سکه بیار.پدرشون انقدرحالش بد بود که میگفت برادرم تا دوازده و یک شب به هرکی میشناخت رو انداخت تا سکه و دلارجمع کنه و بده دکترا برن اتاق عمل. پدرش تو اتاق عمل ۵صبح تموم کرده بود و اونها مونده بودن با کوهی بدهی که بالاخره باید به مردم پس میدادن.تازه اونموقع نه دلار انقدر گرون بود و نه سکه.اما پدرشون دراومد تا بدهی ها صاف بشه.حالا اگر با همین نبود دلخوشی ها و سفره های تقریبا جمع شده،مراقب خودمون باشیم بهتره یا اینطور تو لحظه های رفتن چنگ زدن به دنیا؟؟؟مراقب خودتان خیلی باشید.