همایشهای آبدوغی!

برای همایشی توی یک دانشگاه معتبر دنبال لینکش بودم.متاسفانه پیدا نمیکردم،تا اینکه امروز تو گروه هم رشته هایی که از همه دانشگاهها هستن خواهش کردم کسی اگر لینک را داره به منم بده.روال همایشها درسالهای اخیر را میدونم.خودشان به خودشان جایزه میدن و با گرفتن مبلغی که نسبتا برای دانشجو زیاد است و قول چاپ مقاله که عموما مقالات چاپی هم رفاقتی است و مال بقیه تو کتابچه ای به شکل چکیده است،سروته همایش را میبندن.دهه هشتاد اینطور نبود.البته رفاقت سرجایش بود و مقالات اونها شب همایش میرسید و تو مجلاتشون چاپ میشد .اما به بقیه هم سکه و ربع سکه میرسید و خیلی سیاهی لشکر نبودن.اما حالا اگر اصرار بر رفتن دارم،دیدن اساتید رشته خودم و نفوذ در جامعه اونهاست اگر راه بدن البتهتجربه ثابت کرده ،همیشه یک رفیق باید تو زمین دشمن داشته باشی.خسته از دویدنها و نرسیدن ها،اینبار میرم تا اگر خدا خواست برسم.هرچند چشمم آب نمیخوره.

آخ داشتم میگفتم ،رفتم تو گروه نوشتم و یک آقایی لینک را برایم تو پی وی داد و شروع کرد رگباری سوال که پولش چقدره؟چندبار رفتی؟مقالت چاپ شده؟بعد اون با یک ادبیات فاخر نوشته بود،من کوچه بازاریرفتم تهش ببینم کیه؟چه شکلی است؟دیدم بهههههه آقا نویسنده و شاعر استاون ادبیات فهمیدم از کجا اومد

................

پست قبلی درمورد اون خانم اسنپی نوشتم.اینبار آقا بود.اول پرسید آدرس درسته؟شک کردم نکنه وبلاگ میخونهدرنهایت به اونجا رسیدیم که آدرس دهی اسنپ را بیخیال شد  و  راهی که من گفتم را رفت.به این میگن آدم باشخصیت

یک تجربه سخت!

فسقلی الان مدتی است مدرسشون کلاسهایی گذاشته که آماده بشن برای سال جدید.امروز مامانم دنبال درست کردن ماشینشون رفته بودن و قرار شد من ببرمش!از اونجا که مدرسه فسقلی نسبت به ما دوره ،اسنپ گرفتم.قبلا تو اسنپ اسم مدرسشون بود اما امروز هرچی گشتم نبود که نبود.من حتی مغازه های اطراف مدرسه را نمیدونستم چیه،اونطوری بگیرم و خلاصه دردسرتون ندم ،زنگ زدم خواهرم که من نتونستم تو بگیر.اونم گرفت چه گرفتنیراننده دید تو کل کوچه فقط ما وسط کوچه ایم،باز رد کرده میگه فکر کردم پایینترهبعد من تو اسنپ حرف نمیزنم،اینم فرم فسقلی را دیده بود هول کرده بودمیگفت من سرویس آزاد میشم،ساعت رفت و برگشت بچتون را بگید،منم بی حوصله گفتم شرکتی گرفتیم که بحث تموم شه،باز اصرار که...

حالا اینام هیچ!خواهرمن یک ۱۰۰متر قبل مدرسه گرفته بود و خانمه گفت رسیدیم.از اونجا که دومسیره بود و مسیر برگشت دقیقا از جلو مدرسه بود گفتم خانم اشتباه زدن مدرسه پایینتره،با حرص گفت همینجاست.پولم نزده،پول بده بقبه را خودت برو،گفتم دومسیره است عزیزم ! برو جلو مدرسه.گفت اضافه را ندی نمیرم،برو و زود بیا،حالا قبلش به خواهرم که بمن گفته بود خودم حساب میکنم تو نمیخاد پول ببری زنگ زده بودم مگه نگفتی حساب میکنی؟اونم خوشحال خندید گفت یادم رفت،الان پرداخت میکنم.منم پول همراهم نبود،فقط گوشیم بود.خانمه هم عصبانی هی میگفت پول بزن پیاده شو!یک لحظه دیگه داشتم کنترلم را از دست میدادم.به خواهرم گفتم آدرسم اشتباه زدی،اصلا کاری نکن من خودم درست کنم.تلفن را قطع کردم،به خانمه گفتم خانم دومسیره است،برو اضافه اش را میدم.خلاصه که گوش نمیداد و ده بار آدرس سرراست یکم جلوتر تو خیابون را صدبار پیچید تو کوچه  و در نهایت رسیدیم.همه جلو مدرسه پارک دوبل دارن بچه پیاده میکنن ،این با استرس خانم جا پارک نیست.من را بزور آوردیمیخواستم بگم تایید نمیکردی.دیگه بمعنای واقعی  عصبانی بودم و از اونجا که وقت عصبانیت اصلا آدم خوبی نیستم،یکم صدام را بردم بالا و گفتم خانم همینجا دوبل نگه دار،صبر کن بیام.گفت خانم زودباش.یعنی واقعا جا داشت میزدمش.بچه را بردم مدرسه سوار شدم.گفتم شماره کارتت و بالا بود را بگو بریزم.حالا بالابود مسیر چقدر باشه خوبه؟۱۵هزارتومانیعنی برای این مبلغ که الان باهاش بشما یک تخم مرغم نمیدن روان منو پیاده کرد.پرداخت کردم،نشونشم دادم ،بالاخره آروم شد.از اونطرف خواهرم زنگ زده پول را دادی؟چرا بالابود دادی؟چقدر دادی؟هرچی میگم صبرکن برسم خونه میگم،میگه همین الان باید بگی.بهش گفتم و تلفن را قطع کردم،از حرص با صدای بلند گفتم از کله صبح باید اعصاب آدم را بهم بریزن.الان بگو ،الان بگو.

من میدونم مقصرخواهرم بود که آدرس را اشتباه زد.اما بارها اسنپ سوارشدم و آدرسهای دیگه تو همین موقعیت یا فاصله بیشتر بوده که راننده کمکم کرده و حتی وقتی خودم خواستم مبلغ بالاتر بدم قبول نکرده.اما امروز نوبر بود بخدا.مامانم همیشه میگن خدا به اندازه دستهایی که باز میزاری بهت میده.دستت را که مشت کنی،موقع روزی دادن نمیتونن بهت بدن چون مشته اما باز بزاری خدا همینجور برات میریزه.البته میگن همیشه بقدری دستت را باز بزار که درنهایت خودت محتاج کسی نشی.اما مشتتم از ترس نداری نبند.

داشتم خبر بنزین ۸۰تومنی را میخوندم،یک تحلیل جالب خوندم.من نمیدونم شما تهران اتوبوس سوار شدید یا نه؟یکبار باید میرفتم بیمارستان دی،چون مطب دکترم اون خیابون بود.اسنپش خیلی گرون میشد،بخشی را با مترو رفتم و بقیه را با اتوبوس .اتوبوس که خیلی دیر رسید که بماند.بعد از ده تاش،۹تا نگه نمیداشت،چون مثل تن ماهی همه تو هم بودن و جا نبود که نگه داره و حتی یک نفرم سوار کنه.بالاخره یکیشون راضی شد بایسته.قشنگ سینی کف اتوبوس به خیابون میخورد و روبروی بیمارستان دی،اتوبوس از کار افتاد! گرون کردن خیلی راحته،اما وقتی حمل و نقل عمومی درستی نداریم،ملت باید چه کنن؟وقتی ماشینهایی میسازن که پرمصرفه،دوزار بدرد نمیخوره چه باید کرد؟آن دفعه با قطار رفتم،۸ساعت تو کرج موندگار شدیم که گفتن ممکنه تا ۱۲ساعت بکشه،چون دیزلش خراب بود.تازه قطار خوب مثلا سوارشده بودم.وقتی هم راه افتاد کلیه چراغها خاموش شد و تو تاریکی مطلق رفتیم چون گفتن اگر میخواهید به مقصد برسید شرایط همینه،راه دیگه نداریم.داریم به کجا میریم؟تو خیابون،تو پارکها کمتر کسی خندش واقعی است.چهره ها عصبی و عصبانی است.تو جمعهای خونوادگی اولین حرف قیمت طلا الان چنده؟دیدی یک شونه تخم مرغ چند شده؟نون چقدر شده؟شیر و...

قدیمم ارزونی نبود،اگر بود هم پول خیلی نبود.اما دلها شادتر بود.آدمها دور هم خاطره خوش میساختن.الان دیگه هیچکسی حوصله نداره.

یک تجربه!

خواهرم امروز رفت تا باقیمانده سقط دوران جنگش را عمل کنند و بیرون بیارن.دیشب خونه ما سوپ خورد ،چون عمل بیهوشی داره،دکتر گفته بود یک سوپ روان بخور تا شکمت کار کنه و پر نباشه بخاطر بیهوشی که میگیری.من یاد خودم افتادم اولین عمل من،عمل زیبایی بود.البته برای من جنبه درمانی داشت اما جزو عملهای زیبایی محسوب میشد.هیچکسی هم نگفته بود دوازده ساعت ناشتایی و شام سبک و...منم ساعت۵عصر،عملم بود،یک آبگوشت مشتی جاتون خالی زده بودم،بعد رفتم عمل،دکتر گفت ناشتایی؟گفتم نه؟گفت مگه نمیدونی ناشتا باید باشی؟گفتم نه!گفت چی خوردی؟از اونجا که عمل تو یک کلینیک خصوصی اون بالاهای تهران بود گفتم چلو مرغ،سه بود بگم آبگوشتگفت بی حسی موضعی بزنید،نمیشه بیهوشش کرد.تازه بعد عملم رفتم اونطرف خیابون،روبروی کلینیک یک فست فودی خوب بود،یک چیزبرگر ناب زدم ،مامانم میگفتن الان عمل کردی،نخور.من که مامان ولم کنید تو را خدا

عمل بعدی چون برای دکتر مدام بیمار اورژانسی میومد(شما بخونید عربها با زیرمیزی دلاری)و دکترمم داشت میرفت شیطان بزرگ و من روحمم خبر نداشت،پسفردا میره و من ویلان و سیلان میشم و دیگه برنمیگرده،نزدیک ۱۹ساعت ناشتا بودم،جوری که بدنم رفته بود روی ویبره که دکتر رضایت به عمل داد.

عمل آخری که کردم باز دکتر به من نگفت گلاب به روتون شب قبل عمل روغن قرچک بخور که هم بعد عمل دچار مشکل نشی هم بیهوشیت طولانی نشه.بنده هم شام مفصل خورده بودم و نزدیک ۱۸ساعت ناشتایی بدون آب داشتم.اما چون معدم سنگین بود،به هوش نمیومدم و مامانم بنده خدا گفتن هرکی قبل تو و بعد تو بود را آوردن تو را نمیاوردن.یکبارم دیدم چندنفر به اون سمت میدوییدن و به هرکی التماس کردم،جواب نمیداد.راستش را بگم من خودم یک لحظه،در حد کوتاهی جدا شدن روحم از بدنم را حس کردم.اما نمیتونم بگم تونل دیدم یا کسی اومد دنبالم و...،یک لحظه حس کردم گوشه اتاق ایستادم و خودم را میبینم.بعد عملمم بقدری درد داشتم که پمپ مسکن و حتی تزریقها هم جوابگوی درد نبود و اصلا یادم رفته بود.خانمه که هم اتاق من بود خیلی راحت بهوش اومد و کارهاشم زود کرد و رفت.درحالی که من غیر دیر بهوش اومدن،درد شدید شکمی را به دلیل نفخ شدید تجربه کردم و اگر ماساژ مردونه و بدون رحم دکتر سونوگرافی که یک آقا بود که معده من را چنان ماساژ داد که من از درد زار میزدم و سرمم یک فریاد زد که صدا نکن،دور از جون همتون از درد مرده بودم.همون ماساژ من را زنده کرد و نجات داد.واقعا دستش درد نکنه،هرچند اخلاقش اصلا خوب نبود که البته مامانم میگن غیر این بود تو نمیزاشتی کارش را بکنه

نتیجه :دور از جان خودتان و عزیرانتون،اگر کارتون به عمل کشید.شام سبک بخورید،اختیار دست خودتان بود روغن قرچک بخورید،دم توالت هم جا بندازید چون تا تخلیه کامل معده اونجایید اما درعوض بعد عمل ،خروجتون  از بیهوشی راحتتره و آزار کمتری میبینید.

عنوان گم شده!

امروز باید یکجایی میرفتم که اصلا یادم نبود باید برم و زنگ زدن گفتن نیمساعته اومدی،که هیچ.وگرنه میره سه هفته دیگه،چون ما دیگه نیستیم و میریم تعطیلات! تندی اسنپ گرفتم که آقای اسنپی با من حس راحتی اواسط سفر کرد و حنجره طلایی را گشود و ...به تنها چیزی که فکر میکردم داماد خودمون بود که از نظر مادرش و همسرش که خواهرمن باشه حنجره طلاست و آواز سنتی کار میکنه و یک شب یلدا خونه ما به خواهش این دو عزیز زد زیر آوازحضرت عباسی ،من که هیچی از موسیقی سرم نمیشه و بسته به حالم تو صنعتی و سنتی میچرخم.مونده بودم کی به این بنده خدا گفته حنجرت طلاست؟؟؟از شدت تشویقها و احسنتهایی که خب مادر تو رودربایستی اینکه دومادشه و مادرش که قربون دست و پای بلوریش میرفت و همسرش یعنی خواهرمن که تو خفا گفتم بگو نخونه ،گفت تو اصلا از موسیقی چی میفهمی؟؟؟قهر کرد و فرمودن من دیگه نمیخونممادرشون هم فرمودن یکی از اجدادخاله خانباجی های فامیلشون که خب به دلیل طول و دراز بودن من حفظ نکردم کی میشه قمر.الملوک.وزیری بوده و حنجره طلایی اصلا تو فامیلشون موروثی است .از اونطرفم دوسه تا فامیلشون را نام بردن دکترای موسیقی دارن و تهر.ان تدریس میکنن و اتفاقا تخصصشون تو آوازه!!!! آره دیگه این بنده خدا میخوند من میخواستم از پنجره خروج کنم.آخرم مسیر پیشنهادی اسنپ صدکیلومتر دورتر بود که من هرچی بهش گفتم بابا از این میانبر برو من عجله دارم.پایش را کرد تو یک کفش نه من مسیر پیشنهادی اسنپ میرم.در نهایت من در آخرین لحظات بالاخره رسیدم.

آه اینم یادم رفت بگم.ماشینش بنده خدا یک پراید نو بود اما خب بخاطر مسائل بنزین،کولر نزده بود،من اومدم پنجره را بدم پایین یک صدای قیژی داد که گفتم الانه که دستگیره و پنجره با هم بیان پایین،با این صدایی که داداصا استرسش را وقتی پنجره را میاوردم پایین دیدم، میخواستم بگم بخدا جهنمه،وگرنه درکت میکنم.پولت پای آشغال رفته،نگران نشو.