دیروز سالگرد رفتن پدرم بود.با اینکه خیلی سال میگذره که رفته اما هنوزم برای من تازه است.

مامان ماری از دنیا رفت.خدا بهشون صبری بده که این درد را بتوانند تحمل کنند.

 امروز بعد از سالها اساتید دوره کارشناسیم را دیدم،شاید فقط یکی از اونها همونطور باقی مونده بود.بقیه بقدری تغییر چهره داده بودن که دوستم میگفت این فلانیه،میگفتم دروغ نگوهنوز باورم نمیشه خودمم پیر شدم.بزور عکس گروهی گرفتم باهاشون،نفر اول خودم را نشناختم.

خودم کردم....

به رضوان بانوجان قول دادم وبلاگ نویسی را ترک نکنم و بنویسم.اما واقعیت این است که اینروزها بقدری تصمیمات غلط زیادی تو زندگیم می گیرم و با عمق جان گند میزنم که نایی برای نوشتن نمونده.اما صرفا به عنوان عمه پیری که هنوز مشغول خط خطی کردن صفحات زندگیشه و حتی یک گل درست نتونسته بکشه بهتون میگم.هرتصمیمی در دنیای خودتان با مشورت دیگران گرفتید،خط آخر تصمیم را خودتان بنویسید تا در نهایت هرکجاش خراب شد بگید خودم کردم که لعنت برخودم باد.اینطوری سوزشش کمتره.

یادتونه از اون سایت برایتان گفتم.من چندوقتی بود میخواستم برم سربزنم نمیشد،دیشب رفتم،دیدم به یک نفر پیام داده بیا آشنا بشیم.کی پیام داده؟۶روز پیشیعنی من خودم با دست خودم ،این پرنده را پروندم.چون کارشناسشون ۳بار بمن وویس داده بود و موکدا گفته بود زیر۲۴ساعت جواب بده.اما خب...میخوام بگم حتی سایت هم جوابگوی این حجم از بی توجهی من نیست.