وای فای!!!!

وای فای خونمون اون علامت  تعجب کنارش برداشته شده،اما سرعت تف من از نت بیشترهمرد حداقل میگذاشتی اون علامت تعجب سرجاش باشه،والا آبرودارتر بود تا این.حتی سایت داخلی مجله را که من باید چک کنمم باز نمیکنه.
پ.ن: یک رفیق داشتم کارهای رساله اش جور نمیشد دفاع کنه.یکوقتی یک کار بزرگی برای من کرد،منم از ته دل گفتم الهی کارهایت درست بشه.دوساعت بعد پیام داد مهدعلیا تو مستجاب الدعوه ای؟(شماره حساب میدم،پول بزنید،دعا کنم برایتان،با تضمین پنج درصد استجابت دعا) الان داشتم مینوشتم که مرد علامت تعجب را بزار و...یکهو نگاه کردم،دیدم بالای صفحه علامت تعجب اومد.گفتم با شما مطرح کنم،بالاخره از وبلاگ یک ممر درآمدی شاید دربیاد ،من که فال و طلسم و...بلد نیستم.با ادعای مستجاب الدعوگی یک پول از تویش دربیاد.

این قافله عمر تموم شد!

گاهی یک لحظه،یک ثانیه مرگ را حس میکنی.امروز گوشی مامان را که افتاده بود زمین و روشن نمیشد بردیم تعمیر،چون مامان نمیتونستن چهارطبقه پاساژ را برن پایین،قرار شد برن خریدشون را همون اطراف بکنن،گوشی منم دستشون ،من و آبجی کوچیکه بریم پاساژ.رفتیم  پروسه تعمیرطولانی بود اومدیم بیرون و رفتیم خرید و قیمتها را دیدیم،فقط نگاه کردیم و...خلاصش یکجا من و ابجی کوچیکه جدا شدیم و قرار شد من برم سراغ مامان و همونجا یک خرید کردم ،مامان گفتن من چون آروم راه میرم تو بمون حساب کن تا برسی و چون خانمه گفت با گوشی برام پرداخو کن،گوشی دست خودم موند.بعد پرداخت،من از پاساژ به سرعت دراومدم،اما مامان خانم را پیدا نمیکردم و گوشی هم نداشتن و هراسون از این سمت به اون سمت که مامان کجاست؟اصلا حواسم به خیابون نبود که فقط شنیدم یک لحظه یک مرد داد زد یاعلی! حتی فرصت نشد برگردم .یک موتوری از سمت چپم پیچیده بود و فقط تو یک ثانیه با چرخیدن من بسمت صدا درحالی که با دستش من را نگه داشته بود از کنارم رد شد.یعنی واقعا نمیتونم صحنه را توصیف کنم.من بقدری گیج شده بودم که هیچ ری اکشنی نسبت به این مساله نداشتم و هنوزم تو ذهنم دنبال سمتی بودم که ممکن بود مامان خانم رفته باشن و در نهایت معلوم شد سرشون را زیرانداختن و خیابون را تا ته رفتن پایین!!!! اما الان فکر میکنم،ففط در حد یک ثانیه چرخش من بسمت فریاد موتوری من را نگه داشت.عمر همینقدر سریع میتواند تموم بشه.

...................

قبلا هم در مورد زنداییم نوشتم .حالا غیر از سرطان،تومور روی نخاع پیدا کرده و قدرت حرکت پاهاش را از دست داده و کلا کنترلی براعضای نیمه دوم بدنش نداره.بقدری هم درد داره که اشاره به هیچ بخش بدنش نمیشه کرد.من بچه ای ندارم که بخواد اینهمه مدت من را نگه داره و پذیرایی کنه.برای همین به اطرافیانم گفتم اگر خدایی نکرده،روزی به جایی رسیدم که محتاج کمک شدم،با یک آمپول هوا یا یک مشت قرص که خودم نفهمم و جون دوستیم گل نکنه،تمومش کنید.شما اگر تو این شرایط خدایی نکرده قرار بگیرید ترجیحتون چیه؟

دلم میخواد بنویسم،از روزمره هام،سوتیهام،خرابکاریهام.اما من از اون آدمهام که وقتی حال دلش خوب نیست،وقتی ناراحته،وقتی عصبانیه،مثل لاک پشته میره تو لاک دفاعی و سکوت میکنه.بخصوص وقتهایی که غمگینم و استرسم بالاست،اگر مخاطب قرار نگیرم،شاید روزها سکوت کنم.اما مخاطب قرارم بدن با خنده و لبخند جواب میدم و فقط کسایی که روحیه من را بشناسن میدونن ،چرا تو لاکمم.نمیدونم ،حرفی برای نوشتن ندارم.مراقب خودتون باشید.فقط همین.

واقعا باورم نمیشه اینجا کار میکنه

افتخارات خاله!

امروز فسقلی خاله آخرین حرف اسم من را یاد گرفته،بعد رفته به آقا معلم گفته من یک خاله دارم با این اسمبعدم ایستاده روی صندلیش و میگفت با افتخار به همه گفتم اسم خالم....به مامانم میگم من خودم تو همه مدارس و دانشگاههای استان هم کار میکردم،انقدر معروف نمیشدم که به لطف ناصرخاله معروفمالبته این معروفیت ،قرار بود یک نامه کوچک در حد اسم خاله و سواد ناصرخاله باشه که برای خاله اش نوشته بشه و جایزه در حد یک استیکر باشه که دیگه استیکر ایشون تو مغازه نپسندیدند،اصولا هیچی تو لوازم التحریری دم خونه نپسندیدن و دیگه تو کوچه دعوامون شد و اومدیم خونه و اشک و ناله و انکار نسبت فامیلیمون و... یک چیزی حدود ۷۰۰تومن برای خاله این افتخارات آب خورد تا آقای پستچی دم خونه تحویل بدن.برایتان جیبی پرپول و افتخاراتی ارزونتر آرزو میکنم.

پ‌ن: خاله بودن هزینه هاش بالا بود ،باید دید عمه بودن چقدر خرج داره.