اینم بگم من فکر میکنم یکی از تقصیرکارهای این وضعیت منم.دلیلش:
من اصلا از مهمون بازی خوشم نمیاد.چون بار کاری و روانیش روی دوش بنده است .قبل از شروع چیز ،قرار بود مهمون بیاد که چند روزی هم بمونه و منم یکی دوشب قبل چیز گفتم خدایا نمیشه یک اتفاقی بیفته مهمون نیاد.حالا هروقت این دعا را میکردم،تو پرانتز میگفتم اتفاق خیر و خوش براش بیفته که نیاد،اون شب یادم رفت و خوابیدم.یعنی به جان خودم اگر یک درصد احتمال میدادم خدا اینجوری جواب میده،بخاطر شما کظم غیضمیکردم،دعا نمیکردم.
حالا علی الحساب،چون مستجاب الدعوه هستم،هرکی دعا میخواد بگه،شماره کارت بدم،براش دعا کنم.فقط از حالا بگم نتیجه بمن ربطی نداره ها.یکمرتبه خدا سرشوخی را باز کرد با خودتون.
پ.ن:از وقتی چیز شروع شده ما یکسره مهمون داشتیم.چون مامانم معتقدن وقتی جا داری باید به همه جا بدی.حالا از وقتی نزدیک را زدن،همه رفتن و نیومدن.از این باب گفتم نتیجه پای خودتون.
جدیدا حافظم به مویی بنده
سیستم دفاعی بدن من از وقتی چیز شده اینجوریه که یکسره خوابم.اصلا دست خودم نیست،مثل معتاد محترم یکمرتبه نشسته چرتم میگیره،بخصوص وقتی استرسم میزنه بالا وضع خرابترم میشه.از چت جی پی تی پرسیدم،چرا من اینجورم؟بنظرت چربیم بالا رفته؟گفت نه مغزت برای محافظت ازت فرمان میده خواب بری.
چندوقت پیش نزدیکای ما را زدن،دست برقضا اونشب فسقلی و مامانشم خونمون مونده بودن و منم عاشقانه فسقلی به بغل تو خواب بودم که دیدم مامانم دارن تکونم میدن بیدار شم.حالا من تو خواب و بیداری چی شنیده باشم خوبه؟! می شنیدم میگن مادرزن داداشم را مار نیش زده من پاشم بشینم.
بعدم هی میگفتم مامان ولم کنید نصف شب مگه من دکترم به اون برسم.تازه اونکه اینجا نیست.بعدم تا صبح خوابیدم.
صبح ،خانواده هرکی من را دیده یک متلک انداخته
گفتم من فقط بدرد این موقعیت میخورم.همه از صداها وحشت زده بودن،من تو خواب ناز تا خودصبح خوابیده بودم و حتی صدا را نشنیده بودم.
....................
ما خانواده شیرینی خوری هستیم.یعنی جعبه شیرینی خونه ما یکروزه تمومه.بعد چندروزی داداشم و خانمش خونمون بودن.روی حساب بودن اونها و اعیاد ما تو خونه شیرینی داشتیم که اونها که رفتند ،چندساعت بعد جنازه جعبه شیرینی یافت شد.مامانمم درحالیکه بمن نگاه میکردن گفتن من نمیدونم چرا بچه هام یکذره ادب ندارن،مهمون رفته،باید جعبه خالی بشه؟گفتم مامان با منید؟یکمرتبه گفتن پس با کیم مادر؟تو خوردی دیگه
اونجا بود که درحالی که خندم غیرقابل کنترل بود رو به بقبه گفتم تا بیست نسل بعدتون عاق والدینید اسم بچتون را بزارید اقدس
چون همیشه آش نخورده و دهن سوخته است.
چون دوباره فردا صبحش مامانم اعتراف کردند که خودشون یک چیزی را جای اشتباه گذاشته بودن،گفتن داشتم پیش خودم میگفتم چرا اقدس اینو اینجا گذاشته و تو دلم بهت چیز میگفتم که یادم اومد خودم گذاشتم.
ینی بشمام میگم عاق عمه ای میشید اسم بچتون را تا صدنسل بعد بزارید اقدس
بمامانم میگم مامان اقدس هم همینکارا را کرده بود که از دست مادرش رفت راهبه شد و...(اسم من ،اسم یکی از قدیسه های بسیار معروف است.
)
داشتم فکر میکردم واقعا سن یک عدد است؟
حقیقت را بگم برای همه این را باور ندارم.چون من امروز تو ۲۰ و ۳۰سالگی بی پرواتر بود.به دنبال کسب تجربه بود و اگرچه محتاطانه اما زیاد ریسک کردم.کارهایی کردم که الان که فقط شمه ای از آن را برای مادرم یا دوستان بسیار نزدیکم که تعریف میکنم،باورشون نمیشه من انجام داده باشم.چون ظاهربیرونی من فردی بشدت آرام و کم صحبت است.اما درونم دختری است با استرس ها و شیطنتهای فروخورده فراوان که گاهی دور از چشم هرکسی که توی دنیای واقعی من را میشناسه،شیطنت هایی کرده.اما امروز تو این سن،هرچند هنوز دلم میخواد بی پروا ،چیزهای دیگه ای را تجربه کنم.نمیتونم.قدرت ریسکم را کاملا از دست دادم و بیشتر دنبال ثبات میگردم.برای همین میگم سن برای همه یک عدد نیست.خیلی ها تو کودکی ناخواسته بزرگ میشن و خیلی ها همیشه حتی در اوج پیری کودک باقی می مانند.شما چی فکر می کنید؟
میدونید همیشه تصورات با واقعیت تومنی دوزار فرقشه
امشب که دکتر زنان بودم،یک خانمی اومد خیلی خوش هیکل بود.تقریبا همسال من.تو ذهنم داشتم حسادت میکردم بهش که با این هیکل هرچی دوست داره میتونه بپوشه که سفره دلش را برای خانوم بغل دستیش که اومده بود نوبت عمل بگیره باز کرد و گفت من ۹۵کیلو وزنم بود.همه چیز از یک کیست تخمدان ساده شروع شد و من گرفتار، علیرغم هشدار پزشک پیگیری نکردم.آخر دوماه پیش کل رحم را درآوردن و حالا من ۶۳کیلو وزنمه.تو این مدت دردهای زیادی داشتم .از شدت درد به این روز دراومدم.همونجا نشستم تو نت عوارض درآوردن رحم را خوندم.درحالیکه تصورم این بود که وقتی دربیاری از شر همه دردها خلاص میشی،اما معلوم شد تازه آغاز دردهای جدیده.تهش خانمه رفت معاینه و معلوم شد دچار عفونت شده.اونجا فهمیدم زن بودن سختترین کار دنیاست.
مرسی که همتون انرژی دادین و محبت کردید.فعلا من غر بزنم ،تحلیلهای چپکی بکنم.چرت و پرت بگم،شمام در نهایت صبوری همراهیم کنید تا باز خردرونم آزاد بشه و جهان را از زاویه دیگه ای ببینه.فعلا گاو درونم آزاده و خرش گرفتار در قفسه.
............
قدیمترها که جوون بودم،شونصدتا کار را با هم میکردم.اما حالا فقط روی یکی میتونم تمرکز کنم و بس! مثلا مصاحبه لیلی گل.ستان را دوست داشتم کامل ببینم.اما
از اونجا که میدونستم احتمالا وقتی تو یوتیوب شروع کنم،وسطاش به همه صفحه ها سر میزنم و نصفه میشنوم،به تکه تکه دیدنش از اینستا بسنده کردم.اما اونچه که اینجا مینویسم،تحلیل منه و نگاه من.ممکنه اگر شما اون مصاحبه را ببینید و صحبتها را بشنوید،نظر متفاوتی داشته باشید.به هرصورت هیچ دونفری مثل هم فکر نمیکنند.قبل از اینکه حسم را بگم،دلیل نگاهم را بهتون میگم .
من یک رفیقی داشتم که غیر از جمعه ها که تعطیل بود و ما تلفنی در تماس بودیم.تقریبا کل هفته را با هم میگذروندیم.پدرش با وجود بیماریهای متعددی که گرفته بود،اما یکی از خوشتیپ ترین و خوش پوش ترین مردهایی بود که من در تمام زندگیم دیدم.اما تا پدرش زنده بود هرگز علاقه ای به پدرش نشون نداد.تا جایی که همه اطرافیان میدونستن از پدرش متنفره اما دلیلش را هیچکسی نمیدونست.یکبار که با هم رفته بودیم بیرون،برام تعریف کرد که پدرش درجوانی سه بار به مادرش خیانت میکنه و خیانت آخر منجر به اخراج پدرش از محل کار و متلاشی شدن زندگیشون میشه.وقتی مادرش بعد از این اتفاق خونه را ترک میکنه ،اون یک دختر ده ساله بوده با خواهرانی ۳ساله و یکساله.گفت درد اونزمان که مادرم پنهانی به مدرسه میومد و من را میدید باعث شد تا هرگز پدرم را نبخشم.اگرچه مادرش ماهها بعد به دلیل بی پناهی مجبور به بخشیدن پدرش و بازگشت شده بود،اما دوست من هرگز پدرش را نبخشیده بود تا اینکه پدرش متاستاز شد و از دنیا رفت .من سه ماهی بعد فوت پدرش درگیرمشکلات شخصیم بودم،ندیدمش و وقتی دیدم گفت حالا که رفته فکر میکنم دوسش داشتم،اما هرگز نتونستم ببخشمش.
من این حالت را وقتی لیلی از رابطه پدرش و فرو.غ میگه میبینم.اونجاها که مثل همه زنهایی که با درد بزرگ خیا.نت روبرو میشن.برای اینکه کورسویی برای بخشش برای خودشان بزارن میگن مردا مثل بچهان زود گول میخورن و زنها شیطانهایی رجیمن که میتونن این کودکان در ظاهر بزرگسال را گول بزنند.اونم معتقده پدرش مردی بی نهایت باهوش و بزرگ بوده،حتی حسی پدرانه داشته .اما خب اون شیطان رجیم گولش زده.
درحالیکه برادر خدابیامرزش کاوه تو یک مصاحبه گناه پدر را فقط عاشق بودن میدونه.حتی جایی میگه وقتی اون مرد،پدرم تا مدتها بهت زده بود و حرف نمیزد.من اصلا قصد سفید کردن یا هیچکاری ندارم.چون من نه قاضیم،نه به همه ابعاد ماجرا اشراف دارم.صرفا به عنوان یک خواننده یک چیزی دیدم و شنیدم.اما اصل حرفم اینه
وقتی کسی را دوست داریم،ولو که علاقمون را انکار کنیم،اگر از اون آدم ضربه بخوریم.درحالیکه همیشه جای اون ضربه درد میکنه و همیشه جاش همراهمونه،اما بخاطر علاقمون همه را مقصر می کنیم تا بارگناه کسی که دوست داریم کم بشه و به اصطلاح امروزیا سفیدشویی می کنیم.اگر شما این مصاحبه را دیدین،نظر شما چیه؟