عکس خودم و فسقلی را با کمک هوش مصنوعی کارتونی کردم و گذاشتم صفحه قفل گوشیم.امروز برای گرفتن یک وام اقدام کرده بودم که گفتن یک وام قبلا داشتی،قسط ندادی یک چیزی هست که تا اون را درست نکنی نمیتونیم وام بدیم.برو بانک مبدا ببین چطوریه؟من کلا قسطهام را زدم پرداخت خودکار بعد رفتم چک کردم دیدم بام الاغ که بهم ریخته قسطها را برنداشته و من غیر بدهی اقساط ،جریمه هم بهم خورده
رفتم ته همه حسابهام را روفیدم،کردم تو یک حساب ملی و رفتم بانک و کلا وام را تسویه کردم و دوباره رفتم سراغ وام گرفتن که گفت خب تا سفید شدن وضعیتت و پرداخت وامت برو آخر ماه صفر بیا!
آیا رواست مردم آزاری!!!!تازه اگر بودجه باشه و بهم بدن
داشتم میگعتم ،رفتیم توضیحات الکی.آره یرای تسویه رفتم سراغ کارمند بانک و گوشیم را بهش دادم تا از روی بامم شماره وام و...را بزنه،گوشی تو دستش صفحه خاموش شد.دکمه کنار را زد روشن کنه،رفته بود روی صفحه قفل و همون عکس کارتونی اومد و اونم اول با دقت نگاه کرد
بعد گفت بیا خانم رمزت را بزن.
حالا چرا تعریف کردم؟؟؟؟چون اینها درس زندگیه،هرچیزی رو صفحه قفل و نمایش نزارید،ملت میبینن،ولو با دقت
با نام و یاد خدا از اونجا که خبر نداشتم خدا اینجا را آزاد کرده
بزارید از خودم براتون بگم
تو جنگ ما مجبور شدیم آواره جنگی بشیم،چون نزدیک خونمون چیز بود،بعد یکی از خواهرام نذاشت بمونیم و ما را برد خونشون.ما هم که سختمون بود،درطول روز به بهانه سرزدن به خونه میومدیم.یکبار که اومده بودیم،یک همسایه داریم یک خانم پیری هست که بعد فوت همسرش ،بچه ها به مادر محل نمیدن و تکلمش دچار مشکل شده.صبح تا غروب تو کوچه میشینه مردم را نگاه میکنه و تعارفم میکنی تو خونه نمیاد.خلاصش که مامانم بزور آوردش تو خونه و برایش میوه آوردیم و ده دقیقه ای تو خونه بود که یکمرتبه گفت باید برم،در خونه ام بازه،دلم شور میزنه.اون که رفت ،چون نوه دلش پیتزا میخواست،مامانم گفت بیا پیتزا بپزیم و بریم.نمیدونم چرا به دلم نبود تو خونه بمونیم.گفتم نه مامان خطرناکه،بریم .باورتون نمیشه.ما ده دقیقه بود از خونه زده بودیم و خوشحال میرفتیم خونه خواهرم که یکهو همه شروع کردن زنگ زدن!!!تا نوه خاله ام از اون سرکشور که خاله کجایید؟گفتیم ما تو خیابونیم.گفت زدن.بله نزدیک خونمون را زده بودن و کل شیشه ها اومده بود پایین .ایزوگام خونه اشکال پیدا کرده بود و دقیقا همون نقطه ای که مامان و خانم پیر همسایه نشسته بودن ترکش های وحشتناکی پیدا شد.من که تا سه روز بعد نرفتم.اما خواهرام و دومادا رفته بودن یکساعت بعد دیده بودن و مامان بنده خدا سه روز با داداش کوچیکه مجبور شدن جارو کنن.تازه تا یک هفته بعدشم ما هنوز خرده شیشه پیدا میکردیم.خداتومنم پول شیشه دادیم،اما مامان راضی نشد بگیره و گفت انقدر کشور نیاز به بازسازی داره که حق نیست پول اینها را بگیریم.خلاصش ته دلتون حسی داشتید بهش بها بدین
دفعه بعدی میام بهتون راهکارهای خانه داری کشف شده میگم.