گرگ قصه ما از بزغاله ها کوچیکتر بود،چندین بار مورد حمله بزغاله قرار گرفت و خورده شد:)))

برای اینکه فسقلی با گوشی بازی نکنه،یک کلیپ توی اینستا که یک پسر ده ساله را نشون میدادکه در استرس دچار ریزش موی سکه ای شده بود ،نشونش دادیم و با ترسوندنش که به واسطه کار زیاد با گوشی اینطور شده،از گوشی دور کردیم.جایگزینش هم شد بازی کردن من و مامان باهاش که خب با توجه به جنسیتش عاشق دوییدنه .از مامان که انتظاری نیست،میمونه خاله اش که اونم اصلا حال نداره.در نتیجه امروز تصمیم گرفتم،چون تئاتر خیلی دوست داره ،از همین خصیصه استفاده کنم و با توجه به قصه ها باهاش نمایش بازی کنم.چندتا قصه ساده را که بازی کردیم،پیشنهاد شنگول منگول بهش دادم که قراره بره فیلم سینماییش را ببینه،قبلش با هم نمایشش را بازی کنیم .قرار شد چهارتا نقش مامان بزی و سه تا بزغاله را من ایفا کنم و فسقلی بشه آقا گرگه.آقا بازی داشت خوب پیش میرفت تا رسیدیم به آخراش که شکم گرگه را مامان بزی پرسنگ کرد و دوخت.گرگه قرار شد بره سرچاه آب بخوره...

گرگ ما یکم خسته بود و حاضر نبود از حالت خوابیده بلند بشه ،بسختی داشت بلند میشد که یکی دو بادی در کرد و همونجا از خجالتش و در حالی که از خنده خود گرگه دوباره ولو شده بود گفت گرگه شکمش زیادی پر شد ،گو.زید ،از شدت گو.ز افتاد تو چاهنمایش همونجا تموم شد و خاله و خواهرزاده از،شدت خنده دیگه ولو شدند کف خونه

پ.ن:بی ادبی بود ببخشید،اما حتی جناب سعدی هم ازش نوشتند،پس این گناه بر گردن بزرگان ادبیات است که من را از راه بدر کردند.

نظرات 11 + ارسال نظر
قره بالا دوشنبه 19 آذر 1403 ساعت 20:30

دم گرگه گرم

دستت درد نکنه،واقعا که

حکیم بانو شنبه 10 آذر 1403 ساعت 13:59

خاله خوب و خوش خنده

قربون محبتتون

گیل‌پیشی جمعه 9 آذر 1403 ساعت 19:54 http://Www.temmuz.blogsky.com

یاد بچگیام افتادم، با بچه ها نمایش اجرا می‌کردیم و خانواده رو مجبور به تماشا

چه خاطرات باحالی

رضوان چهارشنبه 7 آذر 1403 ساعت 13:43 https://nachagh.blogsky.com/

بزغاله جان !به گرگ جوان طعنه مزن.

لذت داشت خوردن گرگه

مرمر چهارشنبه 7 آذر 1403 ساعت 13:01

سلام عمه جان سابق و مهد علیای فعلی
دست گلت پرد نکنه که انقدر قشنگ مینویسی،من توی خونه تنها بودم ولی حدودا یک ربع با خوندن این پست خندیدم،دلتون همیشه شاد و خدا برای هم نگهتون داره

سلام عزیزدلم
قربونت برم ننه،ایشالا همیشه بخندی

نگار چهارشنبه 7 آذر 1403 ساعت 11:18

خوش به حال خواهرتون که یک خواهر مجرد داره که وقت آزاد داره.

بیشتر یک خواهر خل و چل داره

ماهش چهارشنبه 7 آذر 1403 ساعت 07:46 http://badeyedel.blogsky.com

گرگ خاله

ماهش چهارشنبه 7 آذر 1403 ساعت 07:41 http://badeyedel.blogsky.com

حروم زاده

عمه تو پست اشتباهی فحش دادی

ماهش چهارشنبه 7 آذر 1403 ساعت 07:06 http://badeyedel.blogsky.com

مردم چقدر احمقن خنده م می گیره از این همه حماقت بشر!

عمهههه پست اشتباهی نوشتیا

ماهش چهارشنبه 7 آذر 1403 ساعت 06:49 http://badeyedel.blogsky.com

عمه داستان شنگول و منگول رو با شنل قرمزی قاطی کردی!

باید همه را قاطی کرد ننه

سمیرا سه‌شنبه 6 آذر 1403 ساعت 21:16

داستان های شما و فسقلی خیلی خوبن آفرین که وقت میذارین

قربون محبتت عزیزم
فسقلی یکجورایی حکم بچه ای که هرگز ندارم را برای من داره

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد