-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 شهریور 1405 00:54
خداوکیلی فکر نمیکردم صفحه قما.ر برایم پیام بزاره اونم نه یکبار چندبار ینی به کجا داریم میریم
-
آفتابه لگن هفت دست
یکشنبه 15 شهریور 1405 11:52
ینی یک کار بخای بکنی،صدتا کار بغلش میاد.سامانه املاک و اسکان ثبت نام کن،سامانه ثنا ثبت نام کن،این کن اون کن.تهش میرسی به اینکه آفتابه لگن هفت دست،شام و ناهار هیچی پ.ن:یک پست دیروز تو گروه تلگرام گذاشتم.امروز با یکم توضیحات بیشتر اونو کپی کردم اینجا.فاضله قشنگم برام نظر گذاشت.رفتم پست را دیدم نصفه بود،دوباره کپی کردم...
-
عاقبت بخیری
دوشنبه 9 شهریور 1405 23:13
یک رفیقی داشتم خدابیامرز خیلی خیلی خیلی عاقل بود.سالهای اول کارشناسی بودیم که ازدواج کرد.دختر آخر یک خونواده بود که ده تا بچه بودن و پدرومادرخیلی پیری داشت و اون آخرین بچشون بود.درواقع بقول خودش ناخواسته بود و یکسال بعد از شهادت آخرین برادرش بدنیا اومده بود.وقتی ازدواج کرد ،همسرش تازه ارشد گرفته بود و هنوز نه شغلی...
-
آخرین باری که تئاتر دیدین کی بود؟
شنبه 7 شهریور 1405 20:08
من نه اهل تئاترم نه سینما! یکزمانی که جوونتر بودم فیلمی نبود از زیردستم ردبشه.قاچاقی،سینما،سی دی هرجوری بود فیلم می دیدم،انیمیشن میدیدم.اما الان سالهاست حوصله ام کم شده.دیگه فیلمها برام جذاب نیستن.تئاتر که...ترجیح میدم پولش را صرف چیزهای دیگه ای تو زندگیم بکنم.امشب به دعوت فسقلی رفتم دیدن تئاتر بچه ها!چیزی که باعث...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریور 1405 14:53
نمیدونم چی شد بحث کودکستان شد.ما چون مامانم شاغل بودن،مجبوری کودکستان میرفتیم.مادربزرگم که داغ جوون دیده بود،هوش و حواس درستی نداشت،حوصله ای هم نداشت که بخواد از نوه نگه داری کنه.مهد ما یک خونه قدیمی بود با یکعالمه اتاق و یک راهروی دراز و یک باغ بزرگ با یک تاب و یک سرسره.تنها بخش موردعلاقه من حیاط بود و چون اونوقتها...
-
کتابفروشی محبوب من!
یکشنبه 1 شهریور 1405 22:35
سال اولی که رفته بودم تهران،استادم یک کتاب معرفی کرده بود که هرکجای انقلاب سرک کشیدم نبود.تو فرعی ها و هرکجایی که رفیقم میگفت تو نبودی،عمرا میومدم سرک کشیدم.یک کتابفروشی بهم گفت ،خانم این کتاب چون قطوره،ناشر نمیزنه یا پخش نمیکنه،گرونتر بفروشه.برو نسخه پی دی اف استفاده کن،اگرم میخای پرینت بگیر.اما از اونجا که اصلا این...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 شهریور 1405 14:25
یکی از صفحات وبلاگ نویس که بیشتر تحلیلگر بازار بورس است و اگرچه هرگز وارد بورس نشدم،چون آدم استرسی هستم و تحمل ریسکم پایینه،دوست دارم و میخونم.روز پزشک را به دوستانش تبریک گفته بود.منم اینجا به لیلای عزیزم تبریک میگم دخترقشنگ و پرتلاشم که متاسفانه کمال طلبه در ادامه تبریک ،داشتم میگفتم یکسری صفحات دوستانش را گذاشته...
-
همایشهای آبدوغی!
جمعه 30 مرداد 1405 00:02
برای همایشی توی یک دانشگاه معتبر دنبال لینکش بودم.متاسفانه پیدا نمیکردم،تا اینکه امروز تو گروه هم رشته هایی که از همه دانشگاهها هستن خواهش کردم کسی اگر لینک را داره به منم بده.روال همایشها درسالهای اخیر را میدونم.خودشان به خودشان جایزه میدن و با گرفتن مبلغی که نسبتا برای دانشجو زیاد است و قول چاپ مقاله که عموما مقالات...
-
یک تجربه سخت!
دوشنبه 26 مرداد 1405 20:46
فسقلی الان مدتی است مدرسشون کلاسهایی گذاشته که آماده بشن برای سال جدید.امروز مامانم دنبال درست کردن ماشینشون رفته بودن و قرار شد من ببرمش!از اونجا که مدرسه فسقلی نسبت به ما دوره ،اسنپ گرفتم.قبلا تو اسنپ اسم مدرسشون بود اما امروز هرچی گشتم نبود که نبود.من حتی مغازه های اطراف مدرسه را نمیدونستم چیه،اونطوری بگیرم و خلاصه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مرداد 1405 23:43
داشتم خبر بنزین ۸۰تومنی را میخوندم،یک تحلیل جالب خوندم.من نمیدونم شما تهران اتوبوس سوار شدید یا نه؟یکبار باید میرفتم بیمارستان دی،چون مطب دکترم اون خیابون بود.اسنپش خیلی گرون میشد،بخشی را با مترو رفتم و بقیه را با اتوبوس .اتوبوس که خیلی دیر رسید که بماند.بعد از ده تاش،۹تا نگه نمیداشت،چون مثل تن ماهی همه تو هم بودن و...
-
یک تجربه!
سهشنبه 20 مرداد 1405 10:50
خواهرم امروز رفت تا باقیمانده سقط دوران جنگش را عمل کنند و بیرون بیارن.دیشب خونه ما سوپ خورد ،چون عمل بیهوشی داره،دکتر گفته بود یک سوپ روان بخور تا شکمت کار کنه و پر نباشه بخاطر بیهوشی که میگیری.من یاد خودم افتادم اولین عمل من،عمل زیبایی بود.البته برای من جنبه درمانی داشت اما جزو عملهای زیبایی محسوب میشد.هیچکسی هم...
-
عنوان گم شده!
شنبه 10 مرداد 1405 22:44
امروز باید یکجایی میرفتم که اصلا یادم نبود باید برم و زنگ زدن گفتن نیمساعته اومدی،که هیچ.وگرنه میره سه هفته دیگه،چون ما دیگه نیستیم و میریم تعطیلات! تندی اسنپ گرفتم که آقای اسنپی با من حس راحتی اواسط سفر کرد و حنجره طلایی را گشود و ...به تنها چیزی که فکر میکردم داماد خودمون بود که از نظر مادرش و همسرش که خواهرمن باشه...
-
تولدم مبارک!
پنجشنبه 8 مرداد 1405 23:44
فردا تولدمه.دلم میخواست بگم واااییی چه روز مبارکی و از این خزعبلات!!! اما برای اولین بار تو سالهای زندگیم واقعا حوصله ندارم.حتی به دوستانم که برایم میخواستن تولد بگیرن،گفتم نه مرسی.بالا رفتن سن مهم نیست،چون طبیعیه،بیشتر خسته ام از دنیا،از زندگی،از هیچ چیزی که سرجایش نیست و کورسوی امیدی که هرروز کم نورتر میشه و رو به...
-
عنوان با شما!
یکشنبه 4 مرداد 1405 09:48
تو تلگرام نوشته بودم اگر دیدین من باز دوباره زیادی نمک میریزم ،جلوی من را بگیرید قبل از اینکه دنیا با غلطک بره روی من!!!! که دنیا گفت بیا بله بنده بلافاصله بعد از نوشتن ،رفتم برم جایی دم پله ها یکمرتبه پام لیز خورد اومدم از برخورد سرم با پله ها جلوگیری کنم،شرایط طوری شد که با جفت زانو فرود اومدم و بعد هم کله مبارک با...
-
از سری نکات خانه داری
پنجشنبه 1 مرداد 1405 16:48
خواهرم برای سقط بستری بود،چون چندشبی قرار بود بمونه و بعدم میرفت خونه خودش و مامانمم میرفتن اونجا.چندوعده غذا برای پسر کوچیکه پخته بودن تو خونه که من نپختم اون گرسنه نمونه.من کلا معتقد به یک وعده پخت و یک وعده حاضریم.اما داداشم دو وعده را پختنی دوس داره.مامانمم برایش خوراک لوبیا پخته بودن شب بی شام نمونه.حضرت آقا...
-
من و وام و...
چهارشنبه 31 تیر 1405 12:26
عکس خودم و فسقلی را با کمک هوش مصنوعی کارتونی کردم و گذاشتم صفحه قفل گوشیم.امروز برای گرفتن یک وام اقدام کرده بودم که گفتن یک وام قبلا داشتی،قسط ندادی یک چیزی هست که تا اون را درست نکنی نمیتونیم وام بدیم.برو بانک مبدا ببین چطوریه؟من کلا قسطهام را زدم پرداخت خودکار بعد رفتم چک کردم دیدم بام الاغ که بهم ریخته قسطها را...
-
سلامی دوباره به همه دوستان و مرسی از پریش و مونپارس عزیز که یادم کردند.
چهارشنبه 31 تیر 1405 00:47
با نام و یاد خدا از اونجا که خبر نداشتم خدا اینجا را آزاد کرده بزارید از خودم براتون بگم تو جنگ ما مجبور شدیم آواره جنگی بشیم،چون نزدیک خونمون چیز بود،بعد یکی از خواهرام نذاشت بمونیم و ما را برد خونشون.ما هم که سختمون بود،درطول روز به بهانه سرزدن به خونه میومدیم.یکبار که اومده بودیم،یک همسایه داریم یک خانم پیری هست که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 اسفند 1404 14:45
من نمیدونم شما هم این مشکل را دارید یا نه؟اما جدیدا وبلاگهای بلاگ اسکای برای من بالا نمیاد،مثل بلاگفا.باید هزار بار رفرش کنم یا ساعتهای مختلف بیام تا باز کنه.من فکر میکردم این مشکل با وبلاگ بچه هاست،اما حتی روی وبلاگهای بروز شده بلاگ اسکای زدم تا چک کنم هم قضیه همین بود.بلاگ اسکای داره بی تربیت میشه و اذیت...
-
تک خور نباشیم!
پنجشنبه 21 اسفند 1404 01:25
بعضی ها تونستن به تلگرام دسترسی پیدا کنند،تلگرام نمی خوام.اما برایم جالبه چطوری تونستن؟به منم یاد بدین قول میدم به کسی نگم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اسفند 1404 19:32
میدونم بی تربیتم اما تقصیر من نیست،تقصیر خانم منشیه.هرکجا رفتم دکتر،یا دکتر زده بود تو کار زیبایی یا اینکه در را بسته بود و تا نه شب نمیومد.اومدم درمانگاه که سیستم نوبت دهی گفت از صبح قطعه،برای همین دستی کار میکنه و صدا میکنه،الانم داد زد هشتاد و پنج بره داخل!!!!آیا گناه من است؟؟؟ ....... الان یک کلیپ دیدم آقاهه تو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 اسفند 1404 16:42
سرماخوردگی در شرایط جنگی بسیار خراست.یعنی بقدری سرفه،عطسه و آبریزش تجربه کردم که فکر کنم در اثر اتفاقی که دیروز برای خونمون افتاد،شیرفلکه دماغ و دهان من کلا باز شد و نمیفهمه فعلا خونه نمیشه رفت.ادا اطفاری هم هستی همه چیز نمیخوری،صدای بقیه را درمیاری.خلاصه اش که سرماخوردگی بسیار خراست چون ۷تا آمپول و یک سرم هم ذره ای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 اسفند 1404 18:41
رفتیم به خونمون سر بزنیم،همون اطراف دوجا را زدن.دوتا همسایه پیرزن بامزه داریم که بفاصله شش ماه هر دو همسراشون فوت کردن.اینها هر دو همشهری هم هستند.یکیشان با پسرش زندگی میکنه و یکسره دورش شلوغه،اون یکی تنهاست و بچه هاش بعدفوت پدر بلافاصله تقسیم ارث کردن و رفتن سمت خودشان.اونموقعها که همسراشون زنده بودن،یکبار این همسایه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 اسفند 1404 20:11
تو آوارگی تنها چیزی که غیر از چک کردن مداوم ای.تا کمک میکنه،ذهنت را آروم نگه داری و آدم بمونی ،دیدن فیلم است تو هر ژانری که دوست داری. شما را به جای چک دائم اخبار به انجام کارهایی که برای صدسال آینده انبار کرده بودید دعوت میکنم.و من الله توفیق.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 اسفند 1404 18:15
ما فعلا آواره ایم.چون خونمون منطقه خاصی بود و هرلحظه امکان داشت که حمله بشه،به فرمان خانواده فعلا آواره و جنگ.زده ایم.چندوقت پیش خونه یکی از خواهرام بودیم،همون سمت را سه بار زدن و هرسه بارصدای وحشتناکی اومد.اتفاقا چنددقیقه قبلش ما داشتیم آماده میشدیم بریم بیرون یک سر به سمت خونمون بزنیم که زدن.ما که لباسهامون مرتب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اسفند 1404 10:29
دخترخواهرم یک طوطی برزیلی داشت،اداش را درمیاورد وقتی میخندید اونهم همون شکلی میخندید یا تو خونه ادای خواهرم که دخترش را صدا میکرد درمیاورد صداش می کرد.بعد وقتی از قفس درمیاوردن فقط روی شونه خواهرزادم مینشست و بقیه را نوک میزد.این طوطی یکجورایی حمایتی بود.یک جوجه کچل بیمار بود که مادرش محل بهش نمیداد و حتی احتمال...
-
به کوری سلام می کنم.
جمعه 8 اسفند 1404 09:06
بزارید براتون از معایب کور بودن بگم. یک آقایی تقریبا تو تیپ دایی بزرگت میبینی با ذوق از دور میگی سلام دایی جون،اما آقاهه مثل بز با دقت نگاهت میکنه،میری جلو و میفهمی برادرزن داییته دایی دومیت جلوته و تازه همیشه بهت میگه دخترم،اما چشمت نمیبینتش،سلام نمیکنی،می پیچی میری یک طرف دیگه و داییت صدات میکنه اقدس!!!! هیچی ته...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 اسفند 1404 10:53
یکی از جاهایی که استعداد خوانندگی آدمها تویش بسیار شکوفا میشه،مترو تهران است که با یک گیتار یا سنتور میتونی حس خوانندگیت را نشون بدی. پ.ن:فال متاسفانه عدم حلالیت را به جون میخرم و تایید نمیکنم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 اسفند 1404 08:54
در مورد خانم داییم نوشته بودم که الان چندسالی بود که وضع بقدری خراب میشد که زنگ میزدن بیایید بار آخره و بعد دوباره خوب و سرپا میشدن.چند روز پیش غروب بشدت دچار بیقراری میشن،زنگ میزنن پزشک معتمدشون میاد. فشار و ...چک میکنه و میگه همه چیز عالیه،ایشان را بزارید روی ویلچر و تو خونه بگردونین،شاید از روی تخت بودن خسته...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 بهمن 1404 19:54
بزارید برایتان یک خاطره بگم.همه میدونن دکتری که قبول بشی,تو مافیا اگر توافق کردی که مصاحبه را راحت قبولی،وگرنه که یا خودت خیلی خوبی که فبهاالمراد و قبولی ،قبولم نشدی فدای سرت سال بعد بیشترتلاش می کنی و قبول میشی.حالا اینهمه مقدمه گفتم،اینو بگم.شما ارشد قبول میشید مصاحبه ندارید،اما من که قبول شدم،سه روز بعد اعلام اسامی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 بهمن 1404 17:33
چند درصد محتمله که یک آدم مثلا دنبال شافعی نامی بگرده،بعد به جایش به بقیه بگه صادقی را پیدا کنید.بعد که می یابند میگه من اینو نمیخواستم،اون را میخواستم.حکایت من گیج عصبانیه.