امروز رفتم موهایم را ریختم پایین.میخواستم پسرونه پسرونه تیفوسی بزنم،اما مامان خانم با همراهی خانم آرایشگر اصلا مدل مورد علاقه ام نزدن و حالا شبیه موهای یک قارچ روی سرمه،نه انقدر بلند که با گلسر قابل جمع کردن باشه نه انقدر کوتاه که گیره هم نخواد.من نمیدونم چرا به آدم زور میگن.بابا این کله منه،بزارید خودم برایش تصمیم بگیرم .از ظهرکه رفتم آرایشگاه و اومدم فقط غر زدم.چون موهایم باب دلم نیست.دست خودم بود با موزر همه را میزدم.میدونید اینروزها برایم فقط یادآورشعر زمستان اخوان.ثالث است."سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،سرها در گریبان است..."شایدم چون زمستان است و سرما،این شعر تو ذهنم تکرار می شود.از من شعر ندوست،این حجم از یادآوری یک شعر بعیده.
مراقب خودتان باشید.
لب تابم روشنه کارهام را بکنم،اما نه حوصله دارم و نه اعصاب!!!بعد دوباره یاد کارشناس محترم افتادم که اونهمه مدرک گرفته و باز امسال دانشجو شده!من که اصولا تو حرف زدن با آدمهای غریبه ،خسیس ترین آدم زمینم،وقتی اون بار با همکارم ایستادیم تا کار با سامانه را یادمون بده ،داشت تعریف میکرد ارشد این دارم،اون دارم و...بالاخره خسته شدم و گفتم جای اینهمه ارشد یکی دوتا دکتری میگرفتین بهتر نبود؟نگاه عاقل اندر سفیهی حواله ام کرد و گفت من اینها را میگیرم باهاشون کار دوست و آشنا و فامیل را راه میندارم.مثلا این جدیده که دارم میخونم،میدونی چقدر مهمه؟عمرم را برای چی پای دکتری هدر بدم؟منم دیدم خب هرکسی عقیده خودش را داره،دهنم را بستم.پسرهفت ساله اش هم اونجا بود که همکارم جهت تلطیف فضا ،شروع کرد با پسرش حرف زدن که اونم اصلا محل به ما دوتا نداد.
حالا با همکارم حرف زدم که برای شما هم تو ایتا پیام دادن؟گفت اره من محل ندادم.چون ته پیام نوشته حتما تو کارتابل مشخص کنید مجردید یا متاهل؟این مریضه؟چیکار داره؟من سوالش را فضولی برداشت کردم و نه جواب دادم و نه قصد دارم اهمیت بدم.پاسخی ندادم،باز رفتم کارتابل را چک کردم.اون بنده خدا مقصر نبود،جزو مشخصات فردی بود،همه را تایید زدم.تا باز ببینم فردا چی میخواد بنویسه.
بزارید از دیشب بگم.ما برف ندیده ترین آدمهای روی زمینیم.چندوقت پیش یک خرید اشتباه کرده بودم که تا دیشب فرصتی برای تعویض نبود.دیشب به زور خواهرم را کشیدم تو خیابون که برم اون سرشهر،خریدم را عوض کنم که یکهو برف شروع کرد باریدن.همه مردم به جای فرار ،با ذوق برفی را میدیدن که از اول زمستون فقط سوزش به ما رسیده بود،تو خیابون سربه هوا راه میرفتن
خلاصش منم که اصا برف میبینم برمیگردم به تنظیمات کارخونه و همه قولهام به مادر را فراموش کردم و یک پفک خریدم صدتومن ناقابل!!!!بقول اون بنده خدا،گور مال دنیا،برای خودم خرج کردم.خرجججج کردم متوجهید.
امروز از صبح بیدار شدم،رفتم سایت مجله که قبلا گوگل میگفت باز کنی،مهاجمها بهت حمله میکننا،منم با قبول مسئولیت میرفتم تو سایت!حالا دیگه دیگه دید من یک دنده هستم،اصلا هشدار نمیده،کلا باز نمیکنه
بعد رفتم ایتا که از گروه دوستان خل و چلم که کارشون استرس دادن به آدمه دربیام که دیدم کارشناس آموزش برای بار پنجاهم پیام داده کارتابلت را اصلاح کن !یعنی شانس آورده دم دستم نیست.من این کارتابل را بیست بار پر کردم،چهار بار همه مدارک را تو ایتا برای خودش فرستادم و باز این پیام را میده.نوشتم انجام شده،میگه نه دوباره پرکن.
به جون خودم برای دوزار که اونم با برف سال دیگه میدن اینهمه آزار روا نیست.رفتم چک کردم همه فیلدها پره اما ول نمیده.بعد مدارکی میخاد که من اصولا ندارم و جاهایی که من کار کردم اصولا بمن که رسید ورشکست شدن و به کل جمع شدن و من مدرکی مبنی برکارکردن تو اونجاها ندارم.فقط لفظی میتونم بگم کجاها بودم.
خلاصش موندم اون را چطوری آتش بزنم که چشمم خورد به پفکم که از دیشب باز نکردم ،بعد دیدم برفی روی زمین ما نمونده،الانم که آفتاب مبسوطی پهن است و اعصابمم که داغون کرده اون آقاهه با هفت تا فوق لیسانس،پفکم را باز کردم و مشت مشت شروع کردم به خوردن ،چون بالاخره هزینه کرده بودم
همون موقع نوه عمه ام که من از سوم راهنمایی به اینطرف،یکبار در حد دوتا بوس تو عروسی داداشش که براش من را خواستگاری کرده بودن و من به دلیل صغرسن دوماد رد کرده بودم ،و حدود پنج سال پیش دیده بودم،زنگ زد و خودش را دعوت کرد خونمون اونم برای شام با همه ایل و تبار!!!!خلاصش که اعصاب ندارم.شماره کارتم را نخواستید،حداقل کارتنهای چیپس و پفک بفرستید .چیپسشم نمکی ساده دوس دارم از اون چغرها هم دوس ندارم.
زیاده عرضی نیست.مراقب خودتان باشید.
مرد حداقل میگذاشتی اون علامت تعجب سرجاش باشه،والا آبرودارتر بود تا این.حتی سایت داخلی مجله را که من باید چک کنمم باز نمیکنه.
) الان داشتم مینوشتم که مرد علامت تعجب را بزار و...یکهو نگاه کردم،دیدم بالای صفحه علامت تعجب اومد.
گفتم با شما مطرح کنم،بالاخره از وبلاگ یک ممر درآمدی شاید دربیاد ،من که فال و طلسم و...بلد نیستم.با ادعای مستجاب الدعوگی یک پول از تویش دربیاد.
گاهی یک لحظه،یک ثانیه مرگ را حس میکنی.امروز گوشی مامان را که افتاده بود زمین و روشن نمیشد بردیم تعمیر،چون مامان نمیتونستن چهارطبقه پاساژ را برن پایین،قرار شد برن خریدشون را همون اطراف بکنن،گوشی منم دستشون ،من و آبجی کوچیکه بریم پاساژ.رفتیم پروسه تعمیرطولانی بود اومدیم بیرون و رفتیم خرید و قیمتها را دیدیم،فقط نگاه کردیم و...خلاصش یکجا من و ابجی کوچیکه جدا شدیم و قرار شد من برم سراغ مامان و همونجا یک خرید کردم ،مامان گفتن من چون آروم راه میرم تو بمون حساب کن تا برسی و چون خانمه گفت با گوشی برام پرداخو کن،گوشی دست خودم موند.بعد پرداخت،من از پاساژ به سرعت دراومدم،اما مامان خانم را پیدا نمیکردم و گوشی هم نداشتن و هراسون از این سمت به اون سمت که مامان کجاست؟اصلا حواسم به خیابون نبود که فقط شنیدم یک لحظه یک مرد داد زد یاعلی! حتی فرصت نشد برگردم .یک موتوری از سمت چپم پیچیده بود و فقط تو یک ثانیه با چرخیدن من بسمت صدا درحالی که با دستش من را نگه داشته بود از کنارم رد شد.یعنی واقعا نمیتونم صحنه را توصیف کنم.من بقدری گیج شده بودم که هیچ ری اکشنی نسبت به این مساله نداشتم و هنوزم تو ذهنم دنبال سمتی بودم که ممکن بود مامان خانم رفته باشن و در نهایت معلوم شد سرشون را زیرانداختن و خیابون را تا ته رفتن پایین!!!! اما الان فکر میکنم،ففط در حد یک ثانیه چرخش من بسمت فریاد موتوری من را نگه داشت.عمر همینقدر سریع میتواند تموم بشه.
...................
قبلا هم در مورد زنداییم نوشتم .حالا غیر از سرطان،تومور روی نخاع پیدا کرده و قدرت حرکت پاهاش را از دست داده و کلا کنترلی براعضای نیمه دوم بدنش نداره.بقدری هم درد داره که اشاره به هیچ بخش بدنش نمیشه کرد.من بچه ای ندارم که بخواد اینهمه مدت من را نگه داره و پذیرایی کنه.برای همین به اطرافیانم گفتم اگر خدایی نکرده،روزی به جایی رسیدم که محتاج کمک شدم،با یک آمپول هوا یا یک مشت قرص که خودم نفهمم و جون دوستیم گل نکنه،تمومش کنید.شما اگر تو این شرایط خدایی نکرده قرار بگیرید ترجیحتون چیه؟