استرس

یعنی یکجوری صبح به صبحم با استرس پیوندخورده که اگر یکروز بیدار میشوم و استرس ندارم وحشت زده میشم،خدایااااا چرا استرس ندارم.

خداوکیلی فکر نمیکردم صفحه قما.ر برایم پیام بزاره اونم نه یکبار چندبارینی به کجا داریم میریم

آفتابه لگن هفت دست

ینی یک کار بخای بکنی،صدتا کار بغلش میاد.سامانه املاک و اسکان ثبت نام کن،سامانه ثنا ثبت نام کن،این کن اون کن.تهش میرسی به اینکه آفتابه لگن هفت دست،شام و ناهار هیچی

پ.ن:یک پست دیروز تو گروه تلگرام گذاشتم.امروز با یکم توضیحات بیشتر اونو کپی کردم اینجا.فاضله قشنگم برام نظر گذاشت.رفتم پست را دیدم نصفه بود،دوباره کپی کردم برای خودم کامل بود اما تو صفحه نمایشش باز نصفه بود.همه با هم یک نفس تو روح بلاگ .اسکای.دیگه پاکش کردم.فاضله ننه ببخشید.

عاقبت بخیری

یک رفیقی داشتم خدابیامرز خیلی خیلی خیلی عاقل بود.سالهای اول کارشناسی بودیم که ازدواج کرد.دختر آخر یک خونواده بود که ده تا بچه بودن و پدرومادرخیلی پیری داشت و اون آخرین بچشون بود.درواقع بقول خودش ناخواسته بود و یکسال بعد از شهادت آخرین برادرش بدنیا اومده بود.وقتی ازدواج کرد ،همسرش تازه ارشد گرفته بود و هنوز نه شغلی داشت نه هیچی و تازه بعد ازدواج افتاد تو خط کار پیدا کردن و برای بعد عروسی هم رفتن طبقه بالای خونه پدرومادر رفیقم که بخاطر کهولت سن نیاز داشتند کسی مراقبت کنه و از طرفی اونها هم توان مالی اجاره هنوز نداشتند.سالها گذشت،من رفتم دنبال زندگی و ارتباطم را با بچه ها کم کردم.خبرداشتم که برای بچه داشتن همه تلاشش را میکنه و همه جور نذری کرده و حتی همسرش دکتری میخونه تو یکی از استانهای جنوبی کشور و حتی غیر کارمندی بعنوان مدعو داره تو چندتا دانشگاه درس میده و تو همون سالها پدرومادرش به فاصله چهل روز از دنیا رفتند.دنیا تازه داشت روزهای قشنگش را نشونش میداد،خونه خریدن تو خیابونهای بالاشهر تو یک آپارتمان مشترک با مادرشوهرش و خواهرشوهرش و هرکدوم یک واحد داشتند.ماشین خارجی و دردشون فقط بچه بود که یکهو  بعد دوسال یکی از بچه ها زنگ زد داریم میریم دیدن فلانی،صاحب یک دخترخوشگل شده میایی؟نمیتونستم برم.تو اوج وقتی بود که تونسته بودم صبح و عصر اون سالها کار گیر بیارم و حسابی سرم شلوغ بود و شب که میرسیدم خونه عین چی ولو شم و بخوابم.من نرفتم.بچه ها رفته بودن و پذیرایی مفصلی شده بودن و تا هفته ها تک تک زنگ میزدن حیف شد نیومدی.خیلی خوش گذشت.خونش بزرگ بود پذیراییش فلان بود،خونه زندگیش بهمان بود.حقیقت را بگم تنها حسادت من دانشجوی دکتری شدن همسرش بودبا اینکه دوسال از من بزرگتر بود.وگرنه هیچوقت خونه و ماشین کسی برایم حسرت نبوده.من پول را انقدر میخام که دستهام به نیاز دراز نشه و یک خونه نقلی و امن.خلاصه گذشت تا سه ماه بعد که زلزله افتاد به اون زندگی.همسرش سرطان سختی گرفت.فقط شش ماه زنده موند.بنده خدا توی بیمارستانهای تهران هیچی ازش نموند.طوری که خودش میگفت دیگه راضی به رفتنش بودم از بس درد کشید.اون ماشین خارجی وخیلی چیزها شد هزینه درمان و تهش فقط اون آپارتمان موند و یک دختر بچه.چهلمش تازه تموم شده بود که رفیقم تصمیم گرفت بره مشهد تا داغ دل سبک کنه.اما نگفته بودن کرونا اومده .رفت و برگشتش مساوی شد با کرونایی خیلی سخت و اعلام عمومی! به یکی از بچه ها گفته بود تا پدرومادرم زنده بودن،خواهرو برادرام و نوه هامون یک شب خونه را خالی نمیزاشتن،اما با رفتنشون انگار منم تموم شدم که حتی یکی یک لیوان آب بهم نمیدن.یک کاسه سوپ ،یک لیوان آب میوه!من و دخترم تو خونه تنهاییم.انقدر اوضاع خراب شد که خودش زنگ زد اورژانس با هشتاد درصد درگیری ریه،فقط یک شب بیمارستان خوابید و فرداش تموم شد.رفت پیش همسرش .اوضاع بهم ریخت.مادرشوهرو پدرشوهرش اعلام کردن ما پیریم و بچه نگه نمیداریم.خواهرشوهرش گفت من بچه خودم را بزرگ کنم هنر کردم.برادرشوهرش گفت من و خانمم بچه نمیخواهیم،بخواهیم خودمان میاریم.خواهرو برادرش عقب کشیدن.یکی از برادرا گفت من میبرم اما خونه اش باید بنام من بشه بابت هزینه بچه!در نهایت بچه راهی بهزیستی شد و شنیدم پایان کرونا فرزندخوانده یک خانواده شده و اونجا نمونده.اخبار از کجا رسید؟ یکی از خواهرای  این رفیقم،خیاط قابل و به نامی بود که یکی از بچه ها رفته بود پیشش ،خیاطی یاد بگیره و اون تعریف کرده بود و گفته بود بهتر شد رفت بهزیستی،نگه داری یتیم سخته.چی شد نوشتم؟سالها از اون اتفاق میگذره و من سالها بود اون رفیق را ندیدم.اما مرگش بقدری ناباورانه بود و دفنش غریبانه،چون اگر یادتون باشه توچه اعماقی جنازه های اول کرونا را اونهم به چه شکلی دفن میکردن که هرگز باور نکردم از دنیا رفته و هنوز فکر میکنم برای خودش یک گوشه زندگی میکنه.علت اینکه یکمرتبه یادش افتادم،برای تحلیل جامعه شناختی یک مطلبی داشتم زندگی یک خانمی را میخواندم که اون هم رها شده بود باوجود داشتن فامیل بزرگ و به نامی توی بهزیستی،فرزندخواندگی نرفته بود و زندگی سختی را گذرونده بود.یادم اومد چقدر گاهی میشه زندگی بد باشه،سخت باشه،دردناک باشه.خدا آخروعاقبت هممون را بخیر کنه.

...........

پ.ن: زیاد حرف زدم اما یک چیزی از عمه پیرتون داشته باشید.خوشی هایتان را فریاد نزنید.همه چشمی محرم زندگی آدم نیست.


آخرین باری که تئاتر دیدین کی بود؟

من نه اهل تئاترم نه سینما! یکزمانی که جوونتر بودم فیلمی نبود از زیردستم ردبشه.قاچاقی،سینما،سی دی هرجوری بود فیلم می دیدم،انیمیشن میدیدم.اما الان سالهاست حوصله ام کم شده.دیگه فیلمها برام جذاب نیستن.تئاتر که...ترجیح میدم پولش را صرف چیزهای دیگه ای تو زندگیم بکنم.امشب به دعوت فسقلی رفتم دیدن تئاتر بچه ها!چیزی که باعث خنده من شد مشارکت باباها تو اجرا بود.بازیگرا بچه ها را مشارکت میدادن تا صحنه پویاتر باشه،باباها بیشتر از بچه ها فعال بودن و نظر میدادن و این باعث خنده بود بیشتر.در کل بد نبود.اما من اگر بخودم بود و دچار زورگویی فسقلی نمیشدم،عمرا میرفتم.