ینی یک کار بخای بکنی،صدتا کار بغلش میاد.سامانه املاک و اسکان ثبت نام کن،سامانه ثنا ثبت نام کن،این کن اون کن.تهش میرسی به اینکه آفتابه لگن هفت دست،شام و ناهار هیچی
پ.ن:یک پست دیروز تو گروه تلگرام گذاشتم.امروز با یکم توضیحات بیشتر اونو کپی کردم اینجا.فاضله قشنگم برام نظر گذاشت.رفتم پست را دیدم نصفه بود،دوباره کپی کردم برای خودم کامل بود اما تو صفحه نمایشش باز نصفه بود.همه با هم یک نفس تو روح بلاگ .اسکای.دیگه پاکش کردم.فاضله ننه ببخشید.
یک رفیقی داشتم خدابیامرز خیلی خیلی خیلی عاقل بود.سالهای اول کارشناسی بودیم که ازدواج کرد.دختر آخر یک خونواده بود که ده تا بچه بودن و پدرومادرخیلی پیری داشت و اون آخرین بچشون بود.درواقع بقول خودش ناخواسته بود و یکسال بعد از شهادت آخرین برادرش بدنیا اومده بود.وقتی ازدواج کرد ،همسرش تازه ارشد گرفته بود و هنوز نه شغلی داشت نه هیچی و تازه بعد ازدواج افتاد تو خط کار پیدا کردن و برای بعد عروسی هم رفتن طبقه بالای خونه پدرومادر رفیقم که بخاطر کهولت سن نیاز داشتند کسی مراقبت کنه و از طرفی اونها هم توان مالی اجاره هنوز نداشتند.سالها گذشت،من رفتم دنبال زندگی و ارتباطم را با بچه ها کم کردم.خبرداشتم که برای بچه داشتن همه تلاشش را میکنه و همه جور نذری کرده و حتی همسرش دکتری میخونه تو یکی از استانهای جنوبی کشور و حتی غیر کارمندی بعنوان مدعو داره تو چندتا دانشگاه درس میده و تو همون سالها پدرومادرش به فاصله چهل روز از دنیا رفتند.دنیا تازه داشت روزهای قشنگش را نشونش میداد،خونه خریدن تو خیابونهای بالاشهر تو یک آپارتمان مشترک با مادرشوهرش و خواهرشوهرش و هرکدوم یک واحد داشتند.ماشین خارجی و دردشون فقط بچه بود که یکهو بعد دوسال یکی از بچه ها زنگ زد داریم میریم دیدن فلانی،صاحب یک دخترخوشگل شده میایی؟نمیتونستم برم.تو اوج وقتی بود که تونسته بودم صبح و عصر اون سالها کار گیر بیارم و حسابی سرم شلوغ بود و شب که میرسیدم خونه عین چی ولو شم و بخوابم.من نرفتم.بچه ها رفته بودن و پذیرایی مفصلی شده بودن و تا هفته ها تک تک زنگ میزدن حیف شد نیومدی.خیلی خوش گذشت.خونش بزرگ بود پذیراییش فلان بود،خونه زندگیش بهمان بود.حقیقت را بگم تنها حسادت من دانشجوی دکتری شدن همسرش بودبا اینکه دوسال از من بزرگتر بود.وگرنه هیچوقت خونه و ماشین کسی برایم حسرت نبوده.من پول را انقدر میخام که دستهام به نیاز دراز نشه و یک خونه نقلی و امن.خلاصه گذشت تا سه ماه بعد که زلزله افتاد به اون زندگی.همسرش سرطان سختی گرفت.فقط شش ماه زنده موند.بنده خدا توی بیمارستانهای تهران هیچی ازش نموند.طوری که خودش میگفت دیگه راضی به رفتنش بودم از بس درد کشید.اون ماشین خارجی وخیلی چیزها شد هزینه درمان و تهش فقط اون آپارتمان موند و یک دختر بچه.چهلمش تازه تموم شده بود که رفیقم تصمیم گرفت بره مشهد تا داغ دل سبک کنه.اما نگفته بودن کرونا اومده .رفت و برگشتش مساوی شد با کرونایی خیلی سخت و اعلام عمومی! به یکی از بچه ها گفته بود تا پدرومادرم زنده بودن،خواهرو برادرام و نوه هامون یک شب خونه را خالی نمیزاشتن،اما با رفتنشون انگار منم تموم شدم که حتی یکی یک لیوان آب بهم نمیدن.یک کاسه سوپ ،یک لیوان آب میوه!من و دخترم تو خونه تنهاییم.انقدر اوضاع خراب شد که خودش زنگ زد اورژانس با هشتاد درصد درگیری ریه،فقط یک شب بیمارستان خوابید و فرداش تموم شد.رفت پیش همسرش .اوضاع بهم ریخت.مادرشوهرو پدرشوهرش اعلام کردن ما پیریم و بچه نگه نمیداریم.خواهرشوهرش گفت من بچه خودم را بزرگ کنم هنر کردم.برادرشوهرش گفت من و خانمم بچه نمیخواهیم،بخواهیم خودمان میاریم.خواهرو برادرش عقب کشیدن.یکی از برادرا گفت من میبرم اما خونه اش باید بنام من بشه بابت هزینه بچه!در نهایت بچه راهی بهزیستی شد و شنیدم پایان کرونا فرزندخوانده یک خانواده شده و اونجا نمونده.اخبار از کجا رسید؟ یکی از خواهرای این رفیقم،خیاط قابل و به نامی بود که یکی از بچه ها رفته بود پیشش ،خیاطی یاد بگیره و اون تعریف کرده بود و گفته بود بهتر شد رفت بهزیستی،نگه داری یتیم سخته.چی شد نوشتم؟سالها از اون اتفاق میگذره و من سالها بود اون رفیق را ندیدم.اما مرگش بقدری ناباورانه بود و دفنش غریبانه،چون اگر یادتون باشه توچه اعماقی جنازه های اول کرونا را اونهم به چه شکلی دفن میکردن که هرگز باور نکردم از دنیا رفته و هنوز فکر میکنم برای خودش یک گوشه زندگی میکنه.علت اینکه یکمرتبه یادش افتادم،برای تحلیل جامعه شناختی یک مطلبی داشتم زندگی یک خانمی را میخواندم که اون هم رها شده بود باوجود داشتن فامیل بزرگ و به نامی توی بهزیستی،فرزندخواندگی نرفته بود و زندگی سختی را گذرونده بود.یادم اومد چقدر گاهی میشه زندگی بد باشه،سخت باشه،دردناک باشه.خدا آخروعاقبت هممون را بخیر کنه.
...........
پ.ن: زیاد حرف زدم اما یک چیزی از عمه پیرتون داشته باشید.خوشی هایتان را فریاد نزنید.همه چشمی محرم زندگی آدم نیست.
من نه اهل تئاترم نه سینما! یکزمانی که جوونتر بودم فیلمی نبود از زیردستم ردبشه.قاچاقی،سینما،سی دی هرجوری بود فیلم می دیدم،انیمیشن میدیدم.اما الان سالهاست حوصله ام کم شده.دیگه فیلمها برام جذاب نیستن.تئاتر که...ترجیح میدم پولش را صرف چیزهای دیگه ای تو زندگیم بکنم.امشب به دعوت فسقلی رفتم دیدن تئاتر بچه ها!چیزی که باعث خنده من شد مشارکت باباها تو اجرا بود.بازیگرا بچه ها را مشارکت میدادن تا صحنه پویاتر باشه،باباها بیشتر از بچه ها فعال بودن و نظر میدادن و این باعث خنده بود بیشتر.در کل بد نبود.اما من اگر بخودم بود و دچار زورگویی فسقلی نمیشدم،عمرا میرفتم.
نمیدونم چی شد بحث کودکستان شد.ما چون مامانم شاغل بودن،مجبوری کودکستان میرفتیم.مادربزرگم که داغ جوون دیده بود،هوش و حواس درستی نداشت،حوصله ای هم نداشت که بخواد از نوه نگه داری کنه.مهد ما یک خونه قدیمی بود با یکعالمه اتاق و یک راهروی دراز و یک باغ بزرگ با یک تاب و یک سرسره.تنها بخش موردعلاقه من حیاط بود و چون اونوقتها همه کارتنها شامل بچه هایی بود که یکی از والدین رهاشون کرده،من همیشه ترس این اتفاق را داشتم و برای همین هرگز از اونجا خوشم نیومد.برخلاف خواهرام و برادرم من حتی یک دوست هم اونجا پیدا نکردم،چون تمام مدت کیفم تو بغلم منتظر بودم زمان بگذره و بیان دنبالم.هنوزم که برمیگردم عقب کلا تا دوره دانشگاه هیچکدوم از اون دوره ها را دوست نداشتم و نمیخوام برگردم عقب.هیچ خاطره خوشی پشتش نیست.۶ساله بودم که مادربزرگم فوت شد .یادمه مامانم و خاله هایم تو یک اتاق خونه پدربزرگ گریه میکردن و غذا نمیخوردن و من از اتاق میرفتم بیرون و میدیدم دورتا دور حیاط خونه پدربزرگ سفره انداختن و ملت با اشتها غذا میخورن،حرف میزنن،میخندن.از اونجا به بعد از تمام مراسمهای ختم،بخصوص غذاش متنفرم.آره داشتم میگفتم بحث کودکستان که اومد وسط عروسمون گفت من تجربه ندارم چون مامانم شاغل نبود.اقدس الان چه حسی داری؟بدون حتی یک لحظه مکث گفتم حتی از خاطراتشم متنفرم.یک چیز دیگه که اونجا بدم میومد محیط نیمه تاریکش بود.هیچ شادی برای بچه نداشت.هنوزم از محیط های تنگ و نیمه تاریک یا زیادی روشن بدم میاد.از لباسهای تنگ متنفرم.خاطرات خوشی نداره.کاش وقتی حکم والد داریم،یکم با همه سختی هاش به روحیات و خواسته بچمون بیشتر دقت کنیم.شما تجربه مهد داشتید؟
سال اولی که رفته بودم تهران،استادم یک کتاب معرفی کرده بود که هرکجای انقلاب سرک کشیدم نبود.تو فرعی ها و هرکجایی که رفیقم میگفت تو نبودی،عمرا میومدم سرک کشیدم.یک کتابفروشی بهم گفت ،خانم این کتاب چون قطوره،ناشر نمیزنه یا پخش نمیکنه،گرونتر بفروشه.برو نسخه پی دی اف استفاده کن،اگرم میخای پرینت بگیر.اما از اونجا که اصلا این حرفها را نمیفهمیدم و اولین تجربه انقلاب گردیم بود گفتم پیدا میکنم.بالاخره تو یک پاساژ پیدا کردم و مرده با شرط فروخت ۵۰۰هزارتومن که اون سالها پول زیادی برای یک کتاب بود و اصلا کتاب این قبمتهای نجومی را نداشت.چون میخواستم خریدم.دوستم گفت بیا بریم کتابفروشی طهوری،من یک خرید دارم.من اونروز در جوگیری تمام کلا کارتم را خالی کرده بودم و بالای ۲۰تا پاکت کتاب و لوازم التحریر تو دستم ،تا رفتیم اونجا خلوت بود و همه چیزمو روی پیشخان ولو کردم.یک آقایی همسالهای خودم،یکی دوسال بزرگتر گفت اجازه بدین کیسه بزرگتر بدم و جمع و جور کنم تا راحتتر حمل کنید.اینقدر خسته بودم که حرف زدنم نمیومد اما تشکر کردم و موافقت.وقتی جمع کرد چشمش خورد به کتاب و گفت قصدفضولی ندارم اما چند خریدید؟گفتم ۵۰۰تومان! بقیه را صدا کرد و گفت ۵۰۰تومان خریده.نگاه شگفت زده بقیه گفت یکجای کار میلنگه.گفتم چیزی شده؟گفت خانم این کتاب ۵۰تومنه و ما کلی ازش داریم.به دوستم نگاه کردم و گفتم آقا خریدها بمونه من برمیگردم.دوباره برگشتم.تنها شانسی که آوردم مغازه کلاهبردارخان شلوغ بود و من از فرصت استفاده کردم و گفتم کتاب ۵۰تومنی را ۵۰۰میفروشن؟گفت نه قیمت همینه گفتم طهوری ۵۰ میده.گفت کتابم را بده پولت را بگیر و برو اینطرفها نیا.میخواستی نخری،قیمت همین بود.اومدی مشتری بپرونی.مشتریش چندتا پسرجوون بودن،صبر کردن من پولم را بگیرم.کتابهایی که میخواستن بخرن را گذاشتن و اومدن بیرون.جلوتر اومدن و گفتن خانم جریان چی بود؟گفتم...آدرس طهوری را هم دادم و گفتم از آدم حسابی خرید کنید.تو کووید اگر اشتباه نکنم ،بخاطر ورشکستگی جمع کردند.حالا دیگه انقلاب را دوست ندارم.چون آدم حسابیهاش رفتن.حالا کتابهام را اینترنتی میخرم.صدجا سرک میکشم تا قیمت با پول پست که حسابی گرون شده برایم معقول دربیاد و ببینم معقول نمیشه حضوری خرید می کنم.اما جناب طهوری با اون کتابفروشی جذابتون اگر زنده اید خدا عمر باعزت بهتون بده و اگر به دیار باقی رفتید خدا غرق رحمتتون کنه.چون من بهترین خاطرات خریدم را از اونجا دارم.حداقل مطمئن بودم قرار نیست بخاطر خرید کتاب هم سرم کلاه بره.
چی شد نوشتم؟ داشتم کتاب میخوندم مال سال ۱۳۴۲ بود.یکمرتبه یاد اونجا افتادم.عمر زودتر از اون که فکر کنی میگذره.