تو آوارگی تنها چیزی که غیر از چک کردن مداوم ای.تا کمک میکنه،ذهنت را آروم نگه داری و آدم بمونی ،دیدن فیلم است تو هر ژانری که دوست داری. شما را به جای چک دائم اخبار به انجام کارهایی که برای صدسال آینده انبار کرده بودید دعوت میکنم.و من الله توفیق.

ما فعلا آواره ایم.چون خونمون منطقه خاصی بود و هرلحظه امکان داشت که حمله بشه،به فرمان خانواده فعلا آواره و جنگ.زده ایم.چندوقت پیش خونه یکی از خواهرام بودیم،همون سمت را سه بار زدن و هرسه بارصدای وحشتناکی اومد.اتفاقا چنددقیقه قبلش ما داشتیم آماده میشدیم بریم بیرون یک سر به سمت خونمون بزنیم که زدن.ما که لباسهامون مرتب بود،من فقط شالم مونده بود بندازم،بقدری هول شدم که شال تو دستم داشتم میدوییدم بیرون که داداشم کشید و تو آسانسور انداخت روی سرم.خواهرم رو شلوار خونه راه راه آبی آسمونیش،پالتوی سبز مغز پسته ایش که دم دستش بود را پوشیده بود و شال مجلسی صورتیش را ،یعنی دقیقا اولین چیز از هرچیزی تو کمد دستش رسیده بود را پوشیده بود و با دمپایی مردونه با ما زد بیرون.بیرون که عین قیامت کبری بود،همه با لباس تو خونه و درحال بیرون آوردن ماشینها از تو پارکینگهاشون بودن و هیشکی دقیق نمیدونست اونجا که زدن کجاست.خیلی لحظات پراسترسی بود،اما بعد که اومدبم تو خونه بقدری به تیپ خواهرم خندیدم که الانم یادش میفتم میخندم.به مامانم گفتم هروقت استرس و فشارتون رفت بالا یاد تیپ...بیفتید ناخودآگاه میخندین.

جایی که زده بودن با خونه یکی از دوستام چندتا کوچه فاصله داشته،خواب بوده و روزه که از شدت انفجار از خواب میپره و بهش زنگ زدم حالش را بپرسم،اصلا یک کلمه نمیتونست حرف بزنه،گریه میکرد و حرف میزد من اصلا نمیفهمیدم چی میگه .واقعا قیامت بود.ازاونطرف ساختمونی که زده بودن پشت خونه اقواممون بودیک خانم مسن تنها که هرمریضی بگی را داره.اون میگفت تازه چایی ریخته بودم گذاشتم روی میز بخورم که یکمرتبه دیدم در خونه از جا کنده شد و شیشه بود که خاکشیر میشد،حتی حفاظهای پشت پنجره،چون خونش یک طبقه و همسطح خیابون است،کنده شده بود و افتاده بود.میگفت بقدری شوکه شدم که حتی قادر به بلندشدن از تو جایم نبودم.پسرش که اومده بود ببرتشش با کمک چندنفرتونسته بودبلندش کنه و ببره خونه خودش.هنوزم میگه ضعف شدید تو پاهایم دارم و بدون کمک نمیتونم بلند بشم.خدا خودش کمک هممون بکنه و سایه و شر هرنوع جنگی را از سرمون کم کنه.

دخترخواهرم یک طوطی برزیلی داشت،اداش را درمیاورد وقتی میخندید اونهم همون شکلی میخندید یا تو خونه ادای خواهرم که دخترش را صدا میکرد درمیاورد صداش می کرد.بعد وقتی از قفس درمیاوردن فقط روی شونه خواهرزادم مینشست و بقیه را نوک میزد.این طوطی یکجورایی حمایتی بود.یک جوجه کچل بیمار بود که مادرش محل بهش نمیداد و حتی احتمال میدادن همون روزهای اول بره،انقدرخواهرزادم دورش چرخید تا یک دوازده سالی عمر کرد.حالا مرده و خواهرزادم اصلا نمیدونه چطور با مرگ طوطیش کنار بیاد.انقدر جیغ زده و گریه کرده که مامان و باباش مستاصل شدن و زنگ زدن به همه که بیایید آرومش کنید.حالا من هیچوقت به هیچ حیوونی اینهمه وابستگی نداشتم.خونه قبلی ما جنوبی بود و یک حیاط بزرگ با یک حوض بزرگ وسطش داشت که هرسال عید بابام ده پونزده تا جوجه میخرید،روی حوض فنس می کشید و جوجه ها را میریخت تویش.معمولا یکی دوتا تلفات را داشتیم و بزرگ که میشدن راهی بیرون از خونه بودن.تا بزرگ بشن مهمون ما بودن.یکبار یک خروس صد رنگ داشتیم،از این خروسهای بلند صدرنگ قوی،اصلا چیز تکی بود که حتی برایش مشتری پیدا شده بود،اما همسایه ها از صداش عاصی بودن. نتیجه بابام بجای فروختن کشتش،گوشتشم یک شب پختن و با مادربزرگم و خالم اینها نشستیم سرسفره بی خبر از اینکه این اون خروسه است،خوردیم و بعد خوردن گفتن و من تنها شبی که از ته دل گریه کردم همون شب بود.حاضربودم بفروشن اما نخورن و یک هفته افتادم تو رختخواب تب و لرز که همون شد که دیگه هرچی بزرگ کردیم را از خونه بیرون کردن و دیگه نکشتن.حالا گریه های خواهرزادم که یک دخترجوان است برای طوطی که  تو بغلش بزرگ شده، برایم یکمی قابل درک است،چون الان یاد اون خروسمون افتادم.کلا با نگهداری هرنوع پرنده و چرنده ای مخالفم ،بخاطر همین حس وابستگی که بعدش آدم را بیچاره میکنه.

به کوری سلام می کنم.

بزارید براتون از معایب کور بودن بگم.

یک آقایی تقریبا تو تیپ دایی بزرگت میبینی با ذوق از دور میگی سلام دایی جون،اما آقاهه مثل بز با دقت نگاهت میکنه،میری جلو و میفهمی برادرزن داییته

دایی دومیت جلوته و تازه همیشه بهت میگه دخترم،اما چشمت نمیبینتش،سلام نمیکنی،می پیچی میری یک طرف دیگه و داییت صدات میکنه اقدس!!!! هیچی ته مونده آبرومم ریخت

من هنوز فکر میکنم ۱۴سالمه که یک دخترنوجون بودم که هیچ همسن و سالی تو فامیل نداشتم  و ذکور و اناث اصلا به من اهمیت نمیدادن و کسی نگاهمم نمی کرد.حالا که سلام و احوالپرسی میکنن و اسمم را میارن،اصلا حوصله سلام و احوال ندارم.

من نمیدونم چرا همه میگن نگاه میکنی اخم نکن و طبیعی نگاه کن.درحالی که من خودم اصلا حس اخم ندارم و نمیدونم چرا بقیه میگن اخم داری؟؟؟؟

یکی از جاهایی که استعداد خوانندگی آدمها تویش بسیار شکوفا میشه،مترو تهران است که با یک گیتار یا سنتور میتونی حس خوانندگیت را نشون بدی.

پ.ن:فال متاسفانه عدم حلالیت را به جون میخرم و تایید نمیکنم.