پانزده سال قبل درسم که تموم شد رفتم دنبال کار.اونزمان رشته من جزو رشته هایی بود که هیچ کجا استخدام نداشت و حالا که از من گذشته همه جا استخدامی داره.تو اون موسسه قبول کردن برم درس بدم.سالن موکت شده و یک نفر کل دوساعت را می ایستاد تا عملکرد من را ببینه.یک چیزی میگم و یک چیزی میشنوید.به معنای واقعی تحقیرآمیزترین جایی بود که یک نفر میتونه کار کنه.درنهایت من را نپسندیدن و شد اولین و آخرین همکاریمون و من سالها جاهای مختلفی کار کردم.(هرکجا کار کردم ورشکست شدند و این شد ته همکاریم)
بعد اینهمه سال، هفته قبل زنگ زدند که تشریف میارید؟گفتم بله.دیشب با مامان چقدر اون خیابون را دور زدیم و پیدا نمیکردیم آدرس راتا به بدبختی اون هم برحسب اتفاق پیدا شد.
چون بشدت بدمسیره،صبح اسنپ گرفتم و رفتم،فقط چون حدودی آدرس داده بودم و رو نقشه اسنپ نبود،انقدر فکر نمیکردم آدرس حدودیم دقیق باشه که دقیقا وقتی روبروی درب آقای اسنپی نگه داشت و گفت خانم پیاده نمیشی؟اومدم بگم نه آقا جلوتر که دیدم اااا من دقیقا جلوی درب موسسه ام
عذرخواهی کردم و پیاده شدم.حالا من هیچوقت کفش پاشنه بلند نمی پوشم،چون بلد نیستم باهاش راه بروم و موقع راه رفتن،مثل مست و پاتیلها میشم که تعادل ندارن.امروز محض کلاس کاری کفش پاشنه بلند قشنگم که برای عقد داداشم خریده بودم را جای کفش های اسپرتم پوشیده بودم و بسم الله گویان،در را باز کردم و رفتم تو که...
آقا ما در را باز کرده بودیم و داشتیم وسط یک زمین یکی دو هزارمتری اونم وسط شهری که گله به گله ساختمون ساختن ،دنبال ساختمون می گشتیم و اصلا جلوی پام را ندیدم که یکمرتبه رفتم تو سنگ ریزه ها که کف زمین ریخته بودن و باهاش حیاط سازی کرده بودن!!!دیگه شما با اون پیشینه کفش پاشنه بلند پوشیدن من روی زمین صاف،فکر کنید چطوری روی سنگ ها تا ساختمون که ته اون حیاط دوهزارمتری بود رفتم.رسیدم زیرلب فقط یکسره چیزای زشت گفته بودم.تازه اوج سورپرایز داخل ساختمون بود.وقتی به ساختمون رسیدم و با نفس عمیقی وارد شدم و داشتم فکر میکردم حیف اونهمه واکسی که با وسواس زده بودم به کفشهام،یکی از تو تاریکی گفت خانم با کفش نیا تو!!!! یعنی کار از بسم الله گذشته بود.
به یقین رسیده بودم،اجنه محترم زنگ زدن ،من را دعوت کردن و تصمیم به تسخیر دارن
که یکهو آقاهه از تاریکی دراومد و عذرخواهی کرد من را ترسونده.گفت خانم کفشتون را دربیارید و دمپایی از اونجا بردارید و بپوشید.یک دمپایی پلاستیکی چرک کرم رنگ پوشیدم و بووووووق حواله کردم به سیستم موسسه که قشنگ قهوه ای کرد اونهمه کلاس کاری و خرجی که برای ظاهرم کرده بودم.
تازه بهم گفت برو بشین تاااااا بیان.چهل و پنج دقیقه هم اونجا نشستم.
منم دیدم اینجوریه رفتم و یک کلاس شاد برگزار کردم تا روح خودم شاد بشه.
والا!!!
برگشت هم اسنپ از بس مسیر پرت بود ،قبولم نمیکرد،راه افتادم با همون پاشنه بلندها و خطر تاول را خریدم تا رسیدم به خیابون و تاکسی گرفتم و تصمیم گرفتم جلو بشینم و خب اینجا کائنات ،راننده تاکسی را دوس نداشت که حتی یک مسافرم بهش نخورد بنده خداو بدین ترتیب روز به قهوه ای ترین شکلش تموم شد.
پ.ن: تازه کائنات باز من را سورپرایز کرد و یک خواستگار متولد۷۰زنگ زدانصافا مامانش از اون خانمهای ملوس و مهربون بود که خیلی گوگولی هستن و هرچی مامانم بهش میگفت خانم دختر من سنش اصلا به پسر شما نمیخوره،خانمه تا پنج سال راضی بود و میگفت پسرم دخترتون را تو کوچه دیده و همسایه ها هم گفتن اسمش مهدعلیاس و دخترخیلی خوبیه،مامانم نمیخواست سن من را لو بده،هی میگفت شما و بقبه لطف دارید اما خانم دختر من خیلی بزرگتره،آخرم مامانم یک هفت ،هشت سالی کم کرد و به خانمه گفت تا خیالش راحت شه ما اصلا بهم نمیخوریم.
(ماجرای اینکه همسایه ها اسم من را میدونن فقط برمیگرده به ناصرخاله که همیشه در هرحالی چه دم در،چه پشت اف اف،چه تو کوچه،چه تو بقالی و باقی مغازه های اطراف خونه،تنها اسمی را که با صدای بلند داد میزنه مهدعلیاسانقدر که خانم فروشنده،تو فروشگاه بغل خونه فکر میکرد من مامان ناصرخاله ام و هربارم من را میبینه میگه تو واقعا خاله ناصری؟؟؟؟آخه حتی وقتی با اون خواهرتم میاد میگه. مهدعلیا فلان چیز را دوس داره براش بخریم.باورش سخته که تو فقط خالشی.
اینطوریه که تا شعاع صدمتریمون زن و مرد میدونن من مهدعلیام.
معلومه خودم.من هیچوقت برای کسی که میره ناراحت نیستم،چون خوب یا بد راحت میشه.من اگر ناراحتی داشته باشم مال بازمانده اون آدمه،چه غریبه باشه و چه آشنا.چون همه دردها روی شونه بازمانده است نه متوفی.
امروز یک مراسم ختم رفتم،بعد از مدتها.چون اصولا بعد از پدرم،همه نزدیکانم میدونن ختم کسی نمیرم.چون حال روحیم بشدت خراب میشه و بهم میریزه،ترجیح میدم نه خودم را اذیت کنم ،نه دیگران را.اما امروز مجبور شدم برم.
یک:
چرا جدیدا مجالس ختم اینطوریه که صاحب عزا دم در میشینه و بقیه پشت بهش رو صندلی!!! من انقدر بدم میاد از این حرکت که گفتن نداره.زشته خب پشتت را بکنی به صاحب عزا،مثلا برای تسلی اومدی!
دو:
من از صاحب عزا،صاحب عزاتر رفته بودم.بعدش بخودم فحش دادم،میمردی یک کرم و یک رژ نود میزدی؟چون صاحبهای عزا آرایش کامل داشتند و منم با یک صورت بی رنگ و رو داشتم تسلیت میگفتم.اصلا خودم خجالت زده شدم.
سه:
ناهار مهمون داشتیم و دلتون نخواد یک قورمه سبزی مبسوطی هم زده بودم.فقط چون مهمون دیراومد،ناهار دیرخوردم و چون مراسم دیر بود .درحالیکه همه وجودم بوی قورمه سبزی میداد رفتم مجلس و خب باز شرمنده شدم.
چهار:
انقدر فهمیدم که جز بچه ها و همسر متوفی،حتی خواهروبرادرشم اونطوریا که همه فکر میکنند عزادار محسوب نمیشن.نمونش تو کوچه تو جمع آقایونی که ایستاده بودن،تا خانمهاشون بیان.برادرهای متوفی داشتن حساب میکردن که الان چی ازش مونده و خونش که تو فلان منطقه تهران است چقدر می ارزه و آیا داماد مرحوم دخترش را مجبور میکنه برای سهم الارث اقدام کنه یا اونها همه چیز را بنام مادر میکنند تا وقتی مادر زندست تو رفاه باشه و آسیبی از فوت همسرش نبینه.البته مرحوم یک بچه از ازدواج اولش داشت که اینجا نیست و در دیار کفره.بالای سی سال است رفته و هیچ خبری ازش نیست.حالا سر اون هم احتمالا به مشکلاتی برمیخورن.
پ.ن: بنظرم اگر هر مردی خونه اش را با همسرش صلح عمری کنه،خیال همسرش را از داشتن سرپناه بعد اون راحت میکنه.خیلی بچه ها بعد فوت پدر به دنبال خواسته هاشون مادر را آواره می کنند.البته که بچه های خوب هم کم نیستنداما کار از محکم کاری عیب نمیکنه.
از اونجایی که دکتر گفته ۴۰جلسه دیگه باید فیزیو برم ،پس همچنان پستهای فیزیویی ادامه داره
دیگه انقدر با دکتر فیزیو رفیق شدیم،خودش میاد کارهای ورزشی رو برام انجام میده و گفته از این به بعد خودم کمک میکنم تا زودتر درست بشی.امروز که بمامانم گفتم،گفتن دکتر زیادی رفیق شده ،برو مرکزبعدیحالا دکتر را دیدم،کلا آدم راحتیه از پیرزن و پیرمرد۸۰ساله تا بچه های ۷،۸ ساله،کلا با همه راحته و اینطور نیس که پروانه صورتی تو دلم بخادپرواز کنه،وای....نوچ.اما مامانم باحالن که غیرتی شدن
پست بی مزه بود؟اشکال نداره.به آب بستن پست برادرزاده عزیزم مونپارس ببخشید.
دوستان هرکسی شیوه درست سرمه کشیدن را بلده لطفا یاد بده.من نزده همش ریخته و پای چشمم کانهو کتک خورده ها سیاه است.