خرید پرحاشیه

ادم نباید هرچیزی را تو صفحه اش بنویسه ،اما خب چون بعد مدتها خیلی خندیدم گفتم بنویسم.

رفته بودیم برای مامان صندلی توالت فرنگی بخریم.خود توالت فرنگی خراب شده و خب قیمتها یکجوری نجومی رفته بالا آدم کلا جا مونده از همه چیز.حالا با دوتا خواهرها رفتیم .آقاهه گفت بشینید ببینید ارتفاع و همه چیز مناسبه،آبجی کوچیکه رو کرده بمن میگه اقدس بشین.حالا من هی چشم و ابرو زشته...آقاهه بلند میگه خواهرم بشین بالاخره باید مناسب باشه یا نه؟؟؟ من که فقط رویم را کرده بودم اونطرف و با دست اینو بگیر اون را بگیر نشستم. از چهره های منتظر رضایت من هم چنان خندم گرفته بود و میخندیدم که بعد بیرون اومدن آبجی کوچیکه دعوا میکرد اونجا جای هرهر کرکرهتازه این پایانش نبود.من که پاشدم درگوش  اون یکی آبجی گفتم این دورش مناسب نبود آدم لیز میخوره نصفش میره تو کاسه من اینو گفتم اون  بخند من بخند انقدر که از تو مغازه ما دراومدیم و آبجی کوچیکه شاکی که اونجا جای اینطور هروکره و من که به خنده های خواهرم نگاه میکردم و فقط میخندیدم.خب به من چه صندلیش مورد داشت،بعد من بیچاره را مجبور میکنن بشینم.بعد مدتها یک دل سیر خندیدم.دلتون شاد و لبتون پرلبخند

امروز و دیروزم کلا به تلفن به دانشگاه و...گذشت.بعد استادم جریان را درست منتقل نکرده بود این شد که با کارمند دانشگاه دست به یقه شده بودن و زنگ زد شاکی که اقدس تو باعث دست به یقه شدن بودی.منم که از همه جا بیخبر عذرخواهی کردم که ناراحت شده.ظهری نوبت کارمند دانشگاه بود که زنگ بزنه و بگه چرافلان کار را نکردی که اینطور بشه گفتم استادم چیز دیگه ای گفته بود گفت نه اینکه من میگم را بکن که "استادت شلوار من را درآورد" من نمیدونستم بخندم،چی بگم.خلاصش‌من اونکار را کردم با نتی که امروز از همیشه کندتر بود.همراه اول هم که لعنت خدا دوصدچندان برش باد و بگو بشمار .نه که خیلی سرعت بالایی داره،کلا رو بسته هاش چهارپنج برابر کشیده.ولی موندم به استاد بگم چرا شلوار این بنده خدا را کشیدی پایین یا دهنم را ببندم و راز دار بمونم؟؟؟!!!!

گفته بودم چو بیایی غم دل باتو بگویم/چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

غرغرو شدم،بداخلاق شدم.چه اینجا چه توی تلگرام یکسره غر میزنم.دارم به خودم و بقیه آسیب میزنم.از خودم خسته ام.اعصاب ندارم.حتی وقتهایی که همه میخندن و زندگی روی روال است استرس دارم.کاهلم،خسته ام.بزارید به عنوان یک پیر کم خرد بهتون توصیه بکنم.

اگر واقعا اهل درس و علم هستید برید دنبالش.اما واقعا واقعا صدخودتان را بزارید.کاهلی نکنید و فکر نکنید اگر چیزی یاد میگیرید یا صدتون را گذاشتید به شما کاپ طلا میدن یا حلواحلواتون میکنن.از این خبرها نیست.هرچی یاد میگیرید صرفا برای خودتان است که بوقتش نشون بدین ارزش وقت تلف کردن و گذاشتن عمرتون را داشته.اگر اهل کار بموقع و درست درس خوندن نیستید برید تو بازار آزاد دنبال شغلهای پردرآمد باشید.البنه اونجام کسی براتون فرش قرمز پهن نمیکنه و از تحسین خبری نیست.اما حتی اونجا هم اگر هرتحقیر و توهینی را بجون خریدید و همه تلاشتون را کردید تا برسید به مهارتی که بقیه ندارن یا کم دارن اونجا حلوا حلوا هم میشید.نمونه اش از اقوام خودم یک مهندس ساده شرکت نفت ،بخاطر حرف یک مهندس خارجی که گفته بود اگر میخوای از بهترینها باشی باید بتونی تو گرمای ۵۰درجه کنار کارگره بایستی و کار اون را یاد بگیری،اونوقت وقتی دهن باز میکنی پشتش یک دنیا تجربه و علم است .ولی اگر تو اتاق زیرکولر نشستی فقط همین حقوق کارمندی است،چندسال اینکار را کرد.نتیجه اش الان یک خونه ۷۰۰متری تو زعفرانیه است که گذاشت و رفت یک کشور دیگه،خواهان و درآمد بالای دلاری داره.موفقیت همیشه یعنی از تن آسانی دست بکشی مهارتی را یاد بگیری که بقیه سختشونه یاد بگیرن یا دنبالش نمیرن.اونوقت موفقی.وگرنه مثل مایی زیاده،یکم نازکنی جایگزین همیشه پیدا میشه.اون کسی باش که جایگزین نداره و نازش خریدار داره،حالا تو هرشغلی.

برای منم دعا کنید،گره کارم درست بشه و این قضیه بخیر و خوشی تموم بشه.دعا کنید این غم تموم بشه تا با شما به اشتراک بگذارمش.

تمام مدت طول نماز یادش افتادم خندیدم.حالا هم بین دوتا نماز گفتم بیام برای شما تعریف کنم.

مامانم قرآن عقدشون ،برای استخاره هم استفاده میشه بالاش بد و خوب و...داره.من سر یک کاری که مامانم گفتن نکن و من کردم ،دلشوره داشتم.گفتم استخاره کنم اگر خطاس تا کسی نفهمیده اصلاحش کنم.سه بار با سه تاعنوان گفتم خدایا من اینجور کردم پاک کنم خدا گفت نه بزار بمونه.یعنی بار آخری،نعوذبالله خدا اگر آدم بود،نعوذبالله ،چنان با مشت و لگد منو میزد که خودم آدم بشم و بشینم سرجام و دیگه نپرسم.تازه مامانمم نفهمیدن سه بار استخاره کردم.چون عمیقا معتقدن وقتی واقعا دوبه شکی بکن.اونم یکبار و تمام.اما خب...

اول یک تشکر ویژه بکنم از مونپارس عزیز که برایم نظر گداشت.هرچند اون پست را به دلائلی پاک کردم.اما این دلیل نمیشه که تشکر نکنم از زحمتی که کشید و محبتی که کرد.مرسی عمه جان

بعد به نظر بیایید غر بزنیم تو وبلاگهامون! وقتی دلخوشی ها یکی یکی دارن میرن و فی الواقع رفتند و دلها داره سختتر و اعصابها خوردتر میشه،تنها جایی که بدون شناخته شدن و شنیدن حرفهای بعدی که فلانی یادته فلان بود الان فلاان شده،بیایید حرفهامون را بزنیم.حداقل خوبی که وبلاگها دارن اینه که ادمها نیاز ندارن بخاطر وجهه اجتماعی خودشان را پشت یک قاب قشنگ قایم کنن و میتونن خودخودشان باشن.اگر با دوستانی بیرون از قاب نت آشنا شدین،همشهری پیدا کردید و دوست ندارید اون قاب زیبایی که در اجتماع ساختید بشکنه،یک صفحه جدید بسازید و هرچی دلتون خواست بنویسید.ما اگر نتونیم این کمترینم انجام بدیم که دق می کنیم.