لب تابم به شارژ بود برقی که قرار بود تو پاییز نره،اما چون اینجا بسیار گرمه و ما کولر لازمیم رفت
همون موقع گوشیمم یادش افتاد اناالحق بزنه.بعد من که نمیدونستم برق رفته،اومدم گوشی را بزنم به سه راهی که بغل دستمه و شارژر لب تابمم بهش وصل بود و چشمم خورد دیدم سه راهی خاموشه.مطابق همیشه که زود هول میشم زدم تو صورتم واااایییی خدا این چرا سوخت و ... دو دقیقه که گذشت خونی به کله مبارک رسید و عقلی به کارافتاد که خوشحال برق رفته
و این چنین روحم به آرامش رسید.
یکی از دوستان دوره لیسانس بسلامتی پنجمین بچش را بدنیا آورده بود و همه را جمع کرده بود خونشون.خدابیش نیت رفتن نداشتم از دندون بگیر تا هرچی فکر کنی بهانه کردم تا بالاخره پذیرفتم برم و ظرف نیمساعت دوش گرفتم و آرایش کردم و شکلات خریدم و رفتم.اونم من که درحالت عادی اینها دست کم دوساعت و نیم طول میکشه.نیمساعتم نشستم با بچه ها گفتم و خندیدم و زودتر از همه خداحافظی کردم و اومدم بیرون.برای من که تازگی حوصله خودمم ندارم این حجم از مردم داری و موندن تو مهمونی شاهکار بود.اما خیلی ها را بعد ۳۰سال دیدم.حتی طول کشید چهره هاشون را بخاطر بیارم.بچه ها بهم گفتن ادایی شدی و مثل قدیم خاکی نیستی و...ولی واقعا گذر عمر آدمها را تغییر میده.دیگه حوصله جمعهای شلوغ را ندارم.خلوت خودم را بیشتر دوست دارم و اصلا دلم نمیخواد به کسی بگم دارم تو زندگیم چه غلطی میکنم.حس میکنم جامعه گریز شدم.نمیدونم هرکسی یکجوری خله،منم اینجوری.
راستش من درس نخون ترین بچه مادرم بودم.بخاطر ترس مشقهام را مینوشتم اما چطوری؟ هر کلمه اندازه کله گاو بود
برای همین دفترهام زودتر از همه تموم میشد.عاشق مداد نوک تیز بودم ،اینم دلیل دیگه ای که باید یکسره برای من مداد میخریدن و تا چهارم ابتدایی که اجازه خودکار پیدا کنم،یک تنه نصف درختهای کشور را بابت مداد کندم رفت.
تازه من درس نخون،دم در خونه مشقهای خواهرکوچیکه را که ننوشته بود تند تند مینوشتم تا اون دعوا نشه.اما دریغ از یک خط کتاب که بخونم.من نمیدونم با کدوم عقلی مشاور مدرسه تشخیص داد من باید رشته ریاضی بخونم و به درد سایر رشته ها نمیخورم.درحالیکه خودم دلم میخواست برم هنرستان و عکاسی بخونم.انقدر دوست داشتم که تو دوره دانشجویی سه دوره کلاسهای عکاسی و فیلمبرداری و فتوشاپ رفتم.اما تهش من نه عکاس شدم و نه کار عکاسی هرگز کردم.
داشتم میگفتم به تشخیص مشاور و خونواده که خواهرات ریاضی خوندن،تو هم برو ریاضی رفتم.اما واقعا اگر دفترخواهرام نبود که تمرینهای جبر و حسابان و...را حل کرده بودن،من حتی دیپلم هم نمیگرفتم.درسی که هرگز نفهمیدم،یادنگرفتم و حتی علاقه مند نشدم شیمی بود.واقعا پدرومادرم تصوری از دیپلم گرفتن من نداشتند.نمره ها همه ناپلئونی
اصا یکوضعی.
برای کنکور تغییر رشته دادم چون نمیخواستم باز پیرو خواهرام همون رشته ای را بخونم که اونها خوندن و تویش تجربه دارن و از اینجا مسیر عوض شد.باز هم نخوندم و خوندنها شب امتحانی اما خب خدا را شکر نمره ها از ناپلئونی دراومد و سیرصعودی گرفت
هنوز که هنوزه از مدرسه متنفرم.برای همین فقط یکسال معلم شدم.دیدم تحمل فضای مدرسه را ندارم و برای من اینکار مثل بلند کردن کیسه های سیمان و بردن بالای یک ساختمان دوازده طبقه است.علیرغم فحشهای بسیاری که خوردم از این کار گذشتم.راستش را بگم دوست دارم تو بخش بایگانی یک اداره یا شرکت کار کنم.جایی که مراوده با آدمها تویش کم میشه و یک فضای خصوصی برای خودت داری و لازم نیست به کسی چیزی را یاد بدی یا توضیح بدی.خلاصش اینکه هیچوقت اول مهر را دوست ندارم.چون تا این ۶ماه اینطرف سال تموم بشه من شبهای زیادی را توی اضطراب میگذرونم.شاید دلیلش این باشه که من تو شبها و سحرهای این ۶ماه بیشتر عزیزانم را از دست دادم و این درد تو وجودمه.نمیدونم.در هرصورت چهارم مهر،زورکی اول مهرشده نامیمون برشما مبارک باشه.
تو یک کانالی تو تلگرام عضوم که گاهی دلنوشته است،گاهی ارزیابی بازار.امشب چیزعجیبی نوشت.نوشت همدلی هزینه داره و اگر کسی تو غم هزینه نکرد خودش را شاید میترسه و...حالا عین عبارات نبود اما نزدیک بود.من نظر خودم را مینویسم،شما هم نظر خودتان را بگید.
من عمیقا معتقدم تو دوستی کسی را بایدکنارت نگه داری که اگر وقت شادیت کنارت خندید و کیف کرد،وقت غمت هم کنارت باشه و غمت را بخوره.نبود بزارش کنار.دشمن نشو اما کمرنگ و کم کم محوش کن از زندگیت.آدم یک دوست خوب داشته باشه بهتر از یک لشکر بی مصرفه.
پ.ن: البته واقفم که عنوان مرد بود نه دوست،اما خب گل لاله چه کم از شبدر دارد و مامانم اینها از مرد تبدیل شد به دوست گیر ندین
پ.ن۲:بلاگ اسکای نظرای منو میخوره،گفتم بدونید میاما اما بی تربیت خورده ،نیست نظرم تو وبلاگهاتون
خواهرم بعد چندوقتی خدا خواست و بهش وام رسید.جهت آینده نگری رفت طلای آب شده بخره.طرف گفت فردا بیا بگیر.اینجا این مسئله عادیه که شما سکه همه مدلش یا طلای آب شده بیشتر از یکی بخوای حواله فردا میشی.حالا خواهرمن دویست تا بیشتر نداشت.که آقاهه بالا کشید و فرار کرد.تازه جد اندر جد تو کار طلا هستن و یکیشونم سربالا پایین قیمتها افتاد زندون و کل زندگیش بواسطه طلبکارها به هوا رفت.این یکی زرنگ بوده،هیچی به نام نداره و خودشم متواری!!! حالا خواهرم با وکیل ادارشون صحبت کرده بود که چه کنم چه نکنم؟رفته درآورده بهش گفته خانم پول طلب تو مثل پول طلب یک نوشابه از یک میز شام مفصل تو یک رستوران گرون است.الان کمترین طلبکارش ۱۵میلیارد طلبکاره.اصلا مال تو خنده داره درمقابل طلب بقیه.ما که به عمرمون پولمون به صفرای ۱۵میلیارد نرسیده،ولی نوشتم تا بگم اینروزها حتی اگر مبل هم میخواهید بخرید همون که تو مغازه است و صدنفر رویش نشستن و خاک داره را بردارید بهتره تا اینکه حواله بشید به زمانی که هیشکی نمیدونه آیا پول را دادین مالی دستتون را میگیره یا نه؟!بالاخره یکی سوخت،بقیه باید مراقب باشن نسوزن.