در مورد خانم داییم نوشته بودم که الان چندسالی بود که وضع بقدری خراب میشد که زنگ میزدن بیایید بار آخره و بعد دوباره خوب و سرپا میشدن.چند روز پیش غروب بشدت دچار بیقراری میشن،زنگ میزنن پزشک معتمدشون میاد. فشار و ...چک میکنه و میگه همه چیز عالیه،ایشان را بزارید روی ویلچر و تو خونه بگردونین،شاید از روی تخت بودن خسته شدن.میزارن و شروع میکنن به گرداندن که اشاره میکنه من را بزارید روبروی تلویزیون یکم تلویزیون ببینم.تا میزارن و میرن یک چیزی بیارن،برمیگردن ،زن داییم روی ویلچر به خواب ابدی رفته بودند.

میدونید به عنوان کسی که دوره سوگ را گذرونده میگم،تو مجلس ختم،صاحب ختم هرچقدرم گریه کنه،باز اطرافش را میفهمه.ما برای همه وظیفه نداریم که گریه کنیم،اما می توانیم خودمان را کنترل کنیم نخندیم اونم با صدای بلند و هرلباسی را نپوشیم.مثلا من به خوبی یادمه پدرم فوت کرده بود،نوه عمم دوماه بودعقد کرده بود یک لباس عروسکی سفید با شلوار و روسری قرمز جیگری پوشیده بود و اومده بود ختم.از این همه نفهمی اصلا انگشت به دهان مونده بودم.ما تو اقوام رسم نداریم نوعروس و نوداماد تا یکسال مراسم ختم برن،براحتی می توانست نیاد اما اینکه قرمز پوشیده بود اوج نفهمی یک نفر بود.یا توی ختم داماددمتوفی با خانوادش درحالی که دخترخانواده از شدت گریه داشت بیهوش میشد،ایستاده بودن یک گوشه و با نشان دادن ردیف ۳۲ تا دندون به این صحنه زل زده بودند.عمیقا دل آدم به درد میاد.حتی اگر از یکی متنفریم،آرزومون مرگ اون آدمه ،اما رفتارمون توی جمع ،بیانگر شخصیت خودمان است.گاهی لازمه بخاطر بیاریم،تو چه جامعه ای با چه فرهنگی داریم زندگی می کنیم و هر رفتاری صحیح نیست.خیلی حرف زدم،نصیحتها خطاب به خودم بود،وگرنه که شما همه ماهید.


بزارید برایتان یک خاطره بگم.همه میدونن دکتری که قبول بشی,تو مافیا اگر توافق کردی که مصاحبه را راحت قبولی،وگرنه که یا خودت خیلی خوبی که فبهاالمراد و قبولی ،قبولم نشدی فدای سرت سال بعد بیشترتلاش می کنی و قبول میشی.حالا اینهمه مقدمه گفتم،اینو بگم.شما ارشد قبول میشید مصاحبه ندارید،اما من که قبول شدم،سه روز بعد اعلام اسامی زنگ زدن تشریف بیارید مصاحبه علمی!!!! استرس گرفتم،اصلا حالم بد شد که مصاحبه چی؟؟؟خلاصش ما رفتیم و تا رسیدیم دوساعت بود که مصاحبه شروع شده بود(تو پرانتز بگم که سالی که من قبول شدم،همه همکلاسی های من جز سه نفر سن و سالها بالای ۵۰بود.)داشتم میگفتم دیدم مرد و زن که پشت در اتاق عین برنج شفته وا رفتن و یک اتاق جدای دیگه بود که اونجا هم صدا میرفتن مصاحبه و میگفتن یک استاد سختگیر اونجاست.به چشم دیدم مرد سن بالایی که اومد و اشک میریخت.من اونها را که دیدم اصلا حالم بد شد و بهم ریختم خراب.نوبتم شد و رفتم مصاحبه و اتفاقا با اینکه برخی سوالها را صادقانه گفتم بلد نیستم،اما بسیار تشویق شدم تا رسیدم به اون اتاق تک.نوبت یکی از آقایون بود که گفت خانم من نمیتونم برم تو اتاق،تا سکته فاصله کمی دارم،تو برو و اعلامم بکن من نمیرم.من رفتم سلام کردم و استاد سختگیر اون روزها گفت بشین کنارم و با فاصله نشین.نشستم و شروع کرد.سوالاتش اصلا در حیطه تحصیلات من نبود و اگر مطالعه آزاد داشتم میتونستم جواب بدم ،که خب من اصلا بلد نبودم.بعد بحث سر شهر من شد که اینگونه مسائل اونجا خیلی جاری است و من باید به عنوان عضوی از اون شهربلد باشم که با لبخند گفتم زدن این حرف درمقابل شمایی که پروفسور هستید و من شاگردی ناچیز صحیح نیست،اما حرف شما مثال آن ضرب المثل است که هرکسی ریش و سبیل داشت که بابات نیست.من اونجا زندگی میکنم،اما اینهایی که شما فرمودین جزو رشته من نبوده.خندید و گفت خب زبون دراز ،اون حافظ من را بیار و برام یک فال بگیر تا ببینم این یکی را بلدی یا نه؟آوردم و فالی گرفتم و غزل و شاهدغزلم خوندم و موقعی که گفت برو دخترزبون دراز،یاداون بنده خدای پشت در افتادم و گفتم آقایی جای من قرار بود بیان که اینطور شده و انصراف دادن.خندید و گفت برو بگو هرکی سکته میکنه این اتاق نیاد.منم خندان رفتم بیرون و گفتم استاد چنین فرمودند،بعضی ها خب باهم همکار بودن و شرح حال را از همکاران گرفته بودن و میدونستند تنها جوری که از اتاق نمیایی بیرون خندان است و اون هم که داشت سکته میکرد پشت در مونده بود خیالش راحت بشه پیغام را رسوندم،گفت خانم گفتی؟گفتم اره.اصلا ترس نداره.بقیه گفتن لابد جواب سوالات را بلد بودی،گفتم دریغ از یک سوال شماها ترسیدین،ترس هم نداره.با مامانم که میرفتیم گفتم من یا قبولم یا ردم ،بریم که استرسی که بقیه بهم دادن حالم را حسابی خراب کرده.

گذشت و من یکبار تو کلاس همین استاد مسخره شدم،که خیلی قبلها نوشته بودم.تو کدوم وبلاگ یادم نیست،اما سرسوال من،بخاطر نوع پوشش من که تنها خانم مذهبی کلاسش بودم گفت تو که مثل من مال قرنهای هفت و هشتی و دوست پسر نداری که بگم پی پسربازی وقت خواندن نداری،چرا باید چنین سوالی بکنی.میدونید خنده اطرافیان من را خجالت زده و ناراحت کرد و بعد اون دیگه هیچوقت سوال نکردم.

امروز یکی از دوستانم وویسی از یکی از شاگردان این استاد برایم فرستاد که میگفت استاد بخاطر تومور مغزی ،هوش و حواس و چشمهایش را از دست داده و در وضعیت خوبی نیست.الانم که ماه مبارک رمضان است و من این ماه را خیلی دوست دارم و معتقدم انرژی داره که در هیچ ماهی نیافتم.شایدم بخاطر خاطرات فوق العاده ای هست که از این ماه دارم که اینهمه این ماه را دوست دارم،حالا هرچی،خواستم از همه شما بخواهم برای این استاد عزیزدعا کنید و از خدا بخواهید که کمکش کنه و برایش از خدا طلب شفا کنید.ممنونم.

چند درصد محتمله که یک آدم مثلا دنبال شافعی نامی بگرده،بعد به جایش به بقیه بگه صادقی را پیدا کنید.بعد که می یابند میگه من اینو نمیخواستم،اون را میخواستم.حکایت من گیج عصبانیه.

می دونم باید نظرات را جواب بدم،اما جدیدا یک کارهایی می کنم عجیب الخلقه که ذهنم بند اونها میمونه و تو ذهنم نظرات را جواب میدم و دستم به نوشتن نمیره

من متعلق به یک شهری هستم که ظاهر بزرگی داره و باطن کوچیک.یکجوری همه به هم وصلن،یعنی یکجور که اگر اهل اینجا هم نباشی،چندسال اینجا بمونی تا همه امواتت هم درمیارن چکاره بودن و زنده هات کجان و چکارن.بعد گفته بودم تو یک سایت همسریابی اسم نوشتم.یک آقای همشهری پیشنهاد داد.سنش بد نبود،شغلشم خوب بود.مشکل مسائل دیگه ای بود که با سوالات من و اینکه چطوری ردش کنم که به بنده خدا برنخوره باعث شد من بفهمم اون کی هست ،حالا اون فهمید من کی هستم یا نه را نمیدونماما عذاب وجدان گرفتم که چرا چون بعد مدتها یکی پروفایل من را دیده بودعلیرغم اینکه میدونستم این مساله برام مهمه و اگر اون ویژگی ها را نداشته باشه رد میکنم،بنده خدا را سرکار گذاشتم.ینی تو کار خودم اصا موندم.تازگی ها کار خرابی هام داره زیاد میشه،اوضاعم خرابه،خراب

سمیراجان عمه تازه نیشم باز بود انقدر بمن نظر لطف داری که یک گندتاریخی زدم