فرصت طلبی!

انقدر عمه فرصت طلبیم که یک کاری داشتم تو تخصص الیشاع،از بنده خدا با پررویی تقاضا کردم برام انجام بده،چون خودم سختمه دنبالش بگردم.خواستم بگم همینقدر فرصت طلبم.حالا تخصصاتون را به عمه بگین نیاز داره

پ.ن:درسته که اعتراف میکنم سواستفاده گر هستم.اما گاهی تخصص های ما جایی به درد یکی از بچه های وبلاگی میخوره.در حد راهنمایی کمک کنیم گره از کار فروبسته کسی باز میشه.

عمه کرمو:)))

امروز برا یک کار بانکی رفتم بانک،کارمندش جای اینکه حواسش را بده من،کله اش را تو گوشی کرده بود.منم وسطاش حوصلم سر رفت.بعد چون تو قسمتی بود که کارمند جلوش شیشه نبود،منم کاملا کج شده بودم و باهاش تو گوشیش را میخوندم.یکی دوجا هم میخواستم راهنماییش کنم داره اشتباه میکنه،اما خب کظم غیض کردم.میدونم خیلی خوبم شمام عاشقمیداما محیط کار جای گوشی بازی نیس

حال خوش سیری چند؟

یک سوال شرعی داشتم،رفتم تو سایت سوال کنم‌هرچی نشستم از اون شما نفر دهم هستید دیدم جابه جا نشد.رفتم یکی دیگه ،نگاه نکردم تقسیم بندی شده و تو بخش سوالات مالی و بانکی دارم،سوال شرعی زنونه میکنم.چقدرم که ادیبانه و محترمانه برای طرف نوشتم سوالموبعد دوساعت جواب داد شما باید از کاربر شماره فلان و فلان سوال زنونه بپرسید.منم که حرصم گرفته بود گفتم حالا دسترسی ندارم،شما جواب نمیدین؟نوشت نخیر خانم!!!هیچی دیگه منم تو بخش امتیازات بهش صفردادمنوشته بود علت بگین.نوشتم به دلیل نداشتن علم کافی در پاسخ دهیبعد رفتم اون قسمت بانوان سوالم را کردم.فقط چون سوالم بسیار مبهم بود ما یکربعی چت کردیم تا همه زوایا معلوم بشه و جواب جامعیت داشته باشه.اما همونجا فهمیدم مورد دیگه ای که باعث خوب شدن حالم میشه ،یافتن این سایتها و پرسیدن سوالات بیربط از بخشهایی هست که نمیخوان جواب بدن و امتیاز کم دادن به کاربرمربوطه است.

راههای رفع افسردگی:مزاحمت مجازی:))

همه میدونن من یکی از عاشقای فرش های دستباف بخصوص فرش ابریشم هستم.انقدر دوست دارم که سالها به دنبال آموزش بافتش رفتم.اما از اونجا که توی شوره زار هرچی آب بریزی بازم همونه،از من هم قالی بافی درنیومد.از اونجا که چندوقتی بود،حال روحی و جسمی داغونی را طی میکردم و هیچ چیزی حالم را بهبود نمی بخشید،تصمیم گرفتم برم تو اینستا و مشغول دیدن پیج های فرش تمام ابریشم دستباف بشم.واقعا زیبایی نفس گیری دارند.رفتم پیج یک فروشنده و مودبانه قیمت یکی دوتا فرش را پرسیدم و اصلا امید نداشتم به این زودی جواب بده.بنده خدا که خیلی مودب بود اما درعین حال فکر کرده بود،قلابش به ماهی چاق و چله ای خورده که دوساعت با من تعارف تکه پاره کرد و چون من اینطرف خط از خنده سرکارگذاشتن مردم ریسه رفته بودم ،مامانم مدام میگفتن زشته با سرکار گذاشتن مردم میخندیاما خیلی باحال بود.فرش ساده ای بود با نقش دوتا طاووس و سایز یک در یک و نیم متر،قیمت هم ناقابل ۱۶۰میلیون تومن!!! که شرایط اقساطی هم با منت فراوون که تو اولین بارته و...در دوقسط مبلغ باید پرداخت میشد.هیچی دیگه به سوراخ گشاد جیبم نگاه کردم و تشکر کردم.اما خدا خیرش بده و به کاسبیش برکت.چون یک افسرده بتمام معنا را شاد کرد.

یک قول معروف میگه نویسنده یعنی هرکسی راحت مینویسه،مثل من:))

صبح داشتم میرفتم برای شونصدومیلیونیومین بار برم سونو!!! خب نکته اینجاست که اگر سونوی شکم و لگن تشریف میبرید باید ۱۲ تا۱۴ساعت ناشتا باشید.قدیم از این اداها نبود،جدید باب شده.

دکتر سونویی که اینبار انتخاب کردم،۴تا برادرن که همشونم تخصصشون سونو است.۲تاشون تو شهر ما هستن که هم مطب دارن و هم درمانگاهها فعالن و دوتاشون تیرونن.من چون تیرون پیش اون ۲تا رفتم میدونم باوجود تفاوت سنی، انگار چهارتاشون را از روی هم حتی تو قد و هیکل گذاشتن تو دستگاه زیراکس و کپی گرفتند.آره داشتم میگفتم.تو تاکسی یکوقت حواسم پرت شد به خانمه کنار دستیم، که چقدر تیپش درعین سادگی شیک و باوقاره که دیدم هعییییی داد بیداد،این دکتر را که با مصیبت وقت گرفتم و همینطوریشم خواب موندم و دیر دارم میرم را رد کردیم و شونصد و هشتاد کیلومتر را باید برگردم.همونجا بخودم سپردم،دست حواسم را بگیرم تا دیگه پرت نشه و برم مثل آدم سونو که دوباره موقع عبور از بوستان کنار دستم،دیدم دارن درخت هرس میکنند.بعد یاد اون جمله افتادم که نوشته بود،آدمهایی که می نویسند ،موقع پیاده روی موضوع و متن به ذهنشون میاد و وقتی از پیاده روی برمیگردن ،مثل ارشمیدوس که فریاد زد یافتم،یافتم.اینها نعره نزده ،درآرامش مینویسن و منم معمولا تو ذهنم موقع پیاده روی بشما فکر میکنم و اون وزنی که باید کم بشه اما یک گرمش هم کم نشده که یکمرتبه...

بله بنده از بس برای خودم در آسمانها سیر میکردم و مشغول صعود بودم،آقای باغبان را موقع هرس درخت دیدم،اما چشم کور شده ام ،زمین را که پرشاخه درخت بود ندید و فرو رفتم تو یک شاخه درخت که تا شکم مجروح بنده طولش بود.درحالیکه تف به ارواح شهر.دار میفرستادم ،خودم را از شاخه جدا کردم و باز اومدم برم که اینبار طول شاخه بلندتر بود و توچشم و چالم رفت و کور شدم و اینبار مسائل ناموسی تر شد درباره شهر.دارو همونجا فهمیدم بنده اصلا بدرد نویسندگی و از این دست کارهای فرهنگی نمیخورم،چون قبل نوشتن هرمتنی،دراز به دراز رو به قبله کردم خودم را.

پ.ن: دختره تو ای.نستا با کل فک و فامیل دابسمش میزاره و تبلیغ و... بعد همه با هم روح ۱۴معصوم را برا ی تبلیغاتشون وسط میارن.خب تا اینجاش که به ما چه؟فقط من موندم با توجه به اون صبغه رفتاری،هرروز یک آیه از انجیل استوری میکنه وسط بیست تا استوری قبل آیه و بیست تا بعد آیه ینی چی چی؟تازه اینم تو پرانتز بگم ،من فالو ندارمش،نمیدونم کی داره که هر روز تو اکسپلور منه

پ.ن۲: فضول؟؟؟بله هستم.