دلم میخواد بنویسم،از روزمره هام،سوتیهام،خرابکاریهام.اما من از اون آدمهام که وقتی حال دلش خوب نیست،وقتی ناراحته،وقتی عصبانیه،مثل لاک پشته میره تو لاک دفاعی و سکوت میکنه.بخصوص وقتهایی که غمگینم و استرسم بالاست،اگر مخاطب قرار نگیرم،شاید روزها سکوت کنم.اما مخاطب قرارم بدن با خنده و لبخند جواب میدم و فقط کسایی که روحیه من را بشناسن میدونن ،چرا تو لاکمم.نمیدونم ،حرفی برای نوشتن ندارم.مراقب خودتون باشید.فقط همین.

واقعا باورم نمیشه اینجا کار میکنه

افتخارات خاله!

امروز فسقلی خاله آخرین حرف اسم من را یاد گرفته،بعد رفته به آقا معلم گفته من یک خاله دارم با این اسمبعدم ایستاده روی صندلیش و میگفت با افتخار به همه گفتم اسم خالم....به مامانم میگم من خودم تو همه مدارس و دانشگاههای استان هم کار میکردم،انقدر معروف نمیشدم که به لطف ناصرخاله معروفمالبته این معروفیت ،قرار بود یک نامه کوچک در حد اسم خاله و سواد ناصرخاله باشه که برای خاله اش نوشته بشه و جایزه در حد یک استیکر باشه که دیگه استیکر ایشون تو مغازه نپسندیدند،اصولا هیچی تو لوازم التحریری دم خونه نپسندیدن و دیگه تو کوچه دعوامون شد و اومدیم خونه و اشک و ناله و انکار نسبت فامیلیمون و... یک چیزی حدود ۷۰۰تومن برای خاله این افتخارات آب خورد تا آقای پستچی دم خونه تحویل بدن.برایتان جیبی پرپول و افتخاراتی ارزونتر آرزو میکنم.

پ‌ن: خاله بودن هزینه هاش بالا بود ،باید دید عمه بودن چقدر خرج داره.

خاطرات خوب

دانشجوی ارشد که بودم،طبق یک توافق،چون اکثر همکلاسی های من شاغل بودند و هنوز قانون تعطیلی پنجشنبه ها هم نیومده بود،کلاسهای ما از ۸صبح شروع میشد و تا الاهی از شب ادامه داشت و من ناهارم را دانشگاه میخوردم.همیشه و بدون استثناء هم ناهار ماکارونی بود،چون جز ارشدها و دکتری ها کسی دانشگاه کلاس نداشت.من اصولا ماکارونی دوست ندارم و تا مجبور نشم،لب نمیزنم.آشپز سمت دخترها چون میدید دخترها نمیخورن و اسراف میشه،همیشه اندازه ۵الی۶قاشق میریخت و اگر کسی بیشتر طلب میکرد با اکراه و چشم غره دوتا قاشق اضافه تر میریخت و متلکشم مینداخت که دختر باید مراقب هیکلش باشهفاصله سلف ما و پسرها یک دیوار کاذب بود که اگر یکم از روی اون میز میان آشپز و دانشجو خم میشدی،میتونستی اونطرف را ببینی و من همیشه میدیدم ظرف پسرها کوهی از ماکارانی میشد.یکبار آشپز ما دخترها نیومد و برای پسرها بنده خدا دوطرف را غذا میداد.یکعالم که ایستادم تا بیاد،اومد یک کوه ماکارانی ریخت تو ظرفم،یک نگاه به اون حجم کردم و یک نگاهم به اون بنده خدا و اومدم دهان باز کنم ،بگم تا دست نخورده کمش کن من نمیخورم،گفت دخترم میدونم کمه ،اما بخور،خواستی بیا برات دوباره بریرممن دقیقا همین شکلی بودم،رومم نشد بگم من اصولا نمیخام.رفتم یک گوشه با نوشابه بخشی از غذا را قورت بدم که دبدم لبخندزنان من را نگاه میکنه و از همون فاصله داد زد باباجان سیر نشدی خجالت نکش بیا بازم برایت میریزمو من فقط بخاطر باباجان گفتنش سعی کردم نصف ظرف را بخورم تا ناراحت نشه و در یک فرصت مناسب که رفت برای پسرها غذا بکشه،فرار کردم.هرکجا هست،اگر زندست سلامت باشه و اگر فوت کرده مشمول رحمت الهی.آدمها اینجوری میتونن در عین غریبه بودن از خودشان خاطره های خوب بزارن.

................................

تو اتاق مدیرگروه امتحان داشتم میدادم.من بودم و سه تا همکلاسی آقا .آبدارخونه درست روبروی اتاق مدیر گروه بود و تا امتحان شروع شد آبدارچی برای ما چایی اورد.انصافا چاییش خیلی خوش طعم بود و من بعد اون،اون طعم را جایی نخوردم.این بنده خدا در عرض ۲ساعت امتحان ما اگر بگم ۲۰تا چایی برای من آورد دروغ نگفتممن معتاد چاییم و به چایی نه نمیگم.بعد از چایی دهم به بعد همه نگران من بودن مخزنم کجاست که این چایی ها را قورت میدم و هنوز به سمت توالت پرواز نکردمبعد امتحان صبر نکردم ببینم مدیرگروه چی میگه پرواز کردم به سمت توالت و داشتم برمیگشتم وسایلم را بردارم و عذرخواهی و خداحافظی کنم که آبدارچی من را دید.به رسم ادب ایستادم تشکر کنم،گفت تو تنها کسی هستی که چایی های من را خیلی پسندیدی،بیا بریم آبدارخانه برایت یک لیوان بریزم بخوری قشنگ خستگیت در برههرچی من میگفتم نه مرسی،اونم اصرار بیا بریم.آخر سر یکی از همکلاسیهام نجاتم داد و با یک دروغ مصلحتی من را از قوری چایی دور کرد

من یک زن دایی دارم بالای بیست و چندساله سرطان داره،اونم از نوع پیشرفته.تاجایی که دکتر بهش گفته بود اگر سلامت کامل جسمی نداشتی تو باید هفت کفن میپوسوندی.هرچندوقت یکبار زندایی بقدری حالش بد میشه که میگن بیایید حلال کنید که بنده خدا رو به قبله خوابیده و بعد میبرن بیمارستان و حالش بهتر میشه و برمیگرده.جدیدا قدرت حرکتش را از دست داده و برای کمترین کارهایش هم نیازمند کمکه و دردهای شدیدش هم مزید برعلت و فلجی کاملش شده،به همین خاطر و عدم تحرک دچار زخم بستر شده و الانم زخمها عفونت کرده و بردن بیمارستان.من سرکار بودم و کلید نداشتم،مامان خانمی رفته بودن عیادت و یادشون اومده بود من کلید ندارم.زنگ زدن که یک فکری بکن!!!!زنگ زدم خواهرم که میام دم خونتون کلید بگیرم و...آقا یک اسنپ گرفتم،یعنی پرایدش بقدری داغون بود که من هرلحظه انتظار داشتم با صندلی ماشین وسط خیابون قرار بگیرم.گفتم فقط این انقدر داغونه،صبح که برای اومدن به محل کار مجبور شدم اسنپ بگیرم،ماشین یکهو از صفحه نیست شد و نوشت ۵دقیقه است منتظره،منم بدوبدو دوییدم تو کوچه،اینطرف را نگاه کن،اونطرف را ببین ماشین نبود،یکهو دیدم یک پژو پارس لکنته بدتر از پرایدی که بارقبل سوارشده بودم،تو کوچه پیچید. یعنی باورتون نمیشه،این پلاستیکی هست که دستگیره بهش چسبیده اون از جا دراومده بود و میومدم در را ببندم،حس میکردم الان در از جا کنده میشهراننده هم فرمون را ول میکرد، مو صاف میکرد،فرق وسط باز میکرد،اصلا یکوضعی،سه کیلومترم دورتر پیادم کرد.خلاصش که اسنپ جون فقط قیمتها را بالا نبرده،خدمات را هم به باد داده