نمیدونم چی شد بحث کودکستان شد.ما چون مامانم شاغل بودن،مجبوری کودکستان میرفتیم.مادربزرگم که داغ جوون دیده بود،هوش و حواس درستی نداشت،حوصله ای هم نداشت که بخواد از نوه نگه داری کنه.مهد ما یک خونه قدیمی بود با یکعالمه اتاق و یک راهروی دراز و یک باغ بزرگ با یک تاب و یک سرسره.تنها بخش موردعلاقه من حیاط بود و چون اونوقتها همه کارتنها شامل بچه هایی بود که یکی از والدین رهاشون کرده،من همیشه ترس این اتفاق را داشتم و برای همین هرگز از اونجا خوشم نیومد.برخلاف خواهرام و برادرم من حتی یک دوست هم اونجا پیدا نکردم،چون تمام مدت کیفم تو بغلم منتظر بودم زمان بگذره و بیان دنبالم.هنوزم که برمیگردم عقب کلا تا دوره دانشگاه هیچکدوم از اون دوره ها را دوست نداشتم و نمیخوام برگردم عقب.هیچ خاطره خوشی پشتش نیست.۶ساله بودم که مادربزرگم فوت شد .یادمه مامانم و خاله هایم تو یک اتاق خونه پدربزرگ گریه میکردن و غذا نمیخوردن و من از اتاق میرفتم بیرون و میدیدم دورتا دور حیاط خونه پدربزرگ سفره انداختن و ملت با اشتها غذا میخورن،حرف میزنن،میخندن.از اونجا به بعد از تمام مراسمهای ختم،بخصوص غذاش متنفرم.آره داشتم میگفتم بحث کودکستان که اومد وسط عروسمون گفت من تجربه ندارم چون مامانم شاغل نبود.اقدس الان چه حسی داری؟بدون حتی یک لحظه مکث گفتم حتی از خاطراتشم متنفرم.یک چیز دیگه که اونجا بدم میومد محیط نیمه تاریکش بود.هیچ شادی برای بچه نداشت.هنوزم از محیط های تنگ و نیمه تاریک یا زیادی روشن بدم میاد.از لباسهای تنگ متنفرم.خاطرات خوشی نداره.کاش وقتی حکم والد داریم،یکم با همه سختی هاش به روحیات و خواسته بچمون بیشتر دقت کنیم.شما تجربه مهد داشتید؟
سال اولی که رفته بودم تهران،استادم یک کتاب معرفی کرده بود که هرکجای انقلاب سرک کشیدم نبود.تو فرعی ها و هرکجایی که رفیقم میگفت تو نبودی،عمرا میومدم سرک کشیدم.یک کتابفروشی بهم گفت ،خانم این کتاب چون قطوره،ناشر نمیزنه یا پخش نمیکنه،گرونتر بفروشه.برو نسخه پی دی اف استفاده کن،اگرم میخای پرینت بگیر.اما از اونجا که اصلا این حرفها را نمیفهمیدم و اولین تجربه انقلاب گردیم بود گفتم پیدا میکنم.بالاخره تو یک پاساژ پیدا کردم و مرده با شرط فروخت ۵۰۰هزارتومن که اون سالها پول زیادی برای یک کتاب بود و اصلا کتاب این قبمتهای نجومی را نداشت.چون میخواستم خریدم.دوستم گفت بیا بریم کتابفروشی طهوری،من یک خرید دارم.من اونروز در جوگیری تمام کلا کارتم را خالی کرده بودم و بالای ۲۰تا پاکت کتاب و لوازم التحریر تو دستم ،تا رفتیم اونجا خلوت بود و همه چیزمو روی پیشخان ولو کردم.یک آقایی همسالهای خودم،یکی دوسال بزرگتر گفت اجازه بدین کیسه بزرگتر بدم و جمع و جور کنم تا راحتتر حمل کنید.اینقدر خسته بودم که حرف زدنم نمیومد اما تشکر کردم و موافقت.وقتی جمع کرد چشمش خورد به کتاب و گفت قصدفضولی ندارم اما چند خریدید؟گفتم ۵۰۰تومان! بقیه را صدا کرد و گفت ۵۰۰تومان خریده.نگاه شگفت زده بقیه گفت یکجای کار میلنگه.گفتم چیزی شده؟گفت خانم این کتاب ۵۰تومنه و ما کلی ازش داریم.به دوستم نگاه کردم و گفتم آقا خریدها بمونه من برمیگردم.دوباره برگشتم.تنها شانسی که آوردم مغازه کلاهبردارخان شلوغ بود و من از فرصت استفاده کردم و گفتم کتاب ۵۰تومنی را ۵۰۰میفروشن؟گفت نه قیمت همینه گفتم طهوری ۵۰ میده.گفت کتابم را بده پولت را بگیر و برو اینطرفها نیا.میخواستی نخری،قیمت همین بود.اومدی مشتری بپرونی.مشتریش چندتا پسرجوون بودن،صبر کردن من پولم را بگیرم.کتابهایی که میخواستن بخرن را گذاشتن و اومدن بیرون.جلوتر اومدن و گفتن خانم جریان چی بود؟گفتم...آدرس طهوری را هم دادم و گفتم از آدم حسابی خرید کنید.تو کووید اگر اشتباه نکنم ،بخاطر ورشکستگی جمع کردند.حالا دیگه انقلاب را دوست ندارم.چون آدم حسابیهاش رفتن.حالا کتابهام را اینترنتی میخرم.صدجا سرک میکشم تا قیمت با پول پست که حسابی گرون شده برایم معقول دربیاد و ببینم معقول نمیشه حضوری خرید می کنم.اما جناب طهوری با اون کتابفروشی جذابتون اگر زنده اید خدا عمر باعزت بهتون بده و اگر به دیار باقی رفتید خدا غرق رحمتتون کنه.چون من بهترین خاطرات خریدم را از اونجا دارم.حداقل مطمئن بودم قرار نیست بخاطر خرید کتاب هم سرم کلاه بره.
چی شد نوشتم؟ داشتم کتاب میخوندم مال سال ۱۳۴۲ بود.یکمرتبه یاد اونجا افتادم.عمر زودتر از اون که فکر کنی میگذره.
یکی از صفحات وبلاگ نویس که بیشتر تحلیلگر بازار بورس است و اگرچه هرگز وارد بورس نشدم،چون آدم استرسی هستم و تحمل ریسکم پایینه،دوست دارم و میخونم.روز پزشک را به دوستانش تبریک گفته بود.منم اینجا به لیلای عزیزم تبریک میگم
دخترقشنگ و پرتلاشم که متاسفانه کمال طلبه
در ادامه تبریک ،داشتم میگفتم یکسری صفحات دوستانش را گذاشته بود چرخی زدم.اما با حرف یکیشون که اتفاقا پزشک بود بشدت موافقم.دکترهایی که قبلا مطب زدن و اسم و رسمی دارن خب دارایی زیاد دارن.اما کسانی که امروز بدون سهمیه و با زحمت خودشان دکتر میشن،خیلی خیلی خیلی باید کاربلد باشن تا بتونن تو بازار رقابت امروز دووم بیارن.البته درد اینه که هزینه ها بقدری بالاست که خیلی ها درد را تحمل میکنن اما پول پرداخت ویزیت و دارو را ندارن که بخوان برن دکتر.بیمه ها هم روز بروز ناکارآمدتر میشن.
من به چشم دیدم مطب دکترخودم تا یکسال پیش از بیمار جای سوزن انداز نداشت.چون بی نهایت باسواده،پروفسوره .فقط یک ایراد داره،مطلقا با بیمارستان دولتی کار نمیکنه.بی هیچ بیمه ای قرارداد نداره و برای هر حرکتی منشیش بهت یک قبض سنگین میده.اما ازوقتی گرونی ها شد کم کم بیمار کم شد،بقدری که برای معاینه شش ماهه ام اینبار که رفتم،عملا من بودم و دو نفر دیگه.درحالی که قبلا سه بعدازظهر میرفتی،زودتر از ۹شب درنمیومدی! نمیدونم داریم به کجا میریم و کدوم قهقرا.اما وقتی اقتصادمون بیماره و هرگز به خاطر کسانی و مصلحتهایی درست نشده،هرکی بره،هرکی بیاد همینه متاسفانه.چون تاریخ ما همین را نشان داده .فقط ما هر دوره تصور میکنیم تغییر کن فیکونی به نفع مایی هست که دراصطلاح عوام الناسیم،اما در اصل سیاهی لشکرهای تاریخیم که همیشه فقط بلاها نصیبمون بوده و بقولی دستمان کوتاه و خرما برنخیل بوده.
برای همایشی توی یک دانشگاه معتبر دنبال لینکش بودم.متاسفانه پیدا نمیکردم،تا اینکه امروز تو گروه هم رشته هایی که از همه دانشگاهها هستن خواهش کردم کسی اگر لینک را داره به منم بده.روال همایشها درسالهای اخیر را میدونم.خودشان به خودشان جایزه میدن و با گرفتن مبلغی که نسبتا برای دانشجو زیاد است و قول چاپ مقاله که عموما مقالات چاپی هم رفاقتی است و مال بقیه تو کتابچه ای به شکل چکیده است،سروته همایش را میبندن.دهه هشتاد اینطور نبود.البته رفاقت سرجایش بود و مقالات اونها شب همایش میرسید و تو مجلاتشون چاپ میشد .اما به بقیه هم سکه و ربع سکه میرسید و خیلی سیاهی لشکر نبودن.اما حالا اگر اصرار بر رفتن دارم،دیدن اساتید رشته خودم و نفوذ در جامعه اونهاست اگر راه بدن البته
تجربه ثابت کرده ،همیشه یک رفیق باید تو زمین دشمن داشته باشی.خسته از دویدنها و نرسیدن ها،اینبار میرم تا اگر خدا خواست برسم.هرچند چشمم آب نمیخوره.
آخ داشتم میگفتم ،رفتم تو گروه نوشتم و یک آقایی لینک را برایم تو پی وی داد و شروع کرد رگباری سوال که پولش چقدره؟چندبار رفتی؟مقالت چاپ شده؟بعد اون با یک ادبیات فاخر نوشته بود،من کوچه بازاری
رفتم تهش ببینم کیه؟چه شکلی است؟دیدم بهههههه آقا نویسنده و شاعر است
اون ادبیات فهمیدم از کجا اومد
................
پست قبلی درمورد اون خانم اسنپی نوشتم.اینبار آقا بود.اول پرسید آدرس درسته؟شک کردم نکنه وبلاگ میخونه
درنهایت به اونجا رسیدیم که آدرس دهی اسنپ را بیخیال شد و راهی که من گفتم را رفت.
به این میگن آدم باشخصیت
فسقلی الان مدتی است مدرسشون کلاسهایی گذاشته که آماده بشن برای سال جدید.امروز مامانم دنبال درست کردن ماشینشون رفته بودن و قرار شد من ببرمش!از اونجا که مدرسه فسقلی نسبت به ما دوره ،اسنپ گرفتم.قبلا تو اسنپ اسم مدرسشون بود اما امروز هرچی گشتم نبود که نبود.من حتی مغازه های اطراف مدرسه را نمیدونستم چیه،اونطوری بگیرم و خلاصه دردسرتون ندم ،زنگ زدم خواهرم که من نتونستم تو بگیر.اونم گرفت چه گرفتنی
راننده دید تو کل کوچه فقط ما وسط کوچه ایم،باز رد کرده میگه فکر کردم پایینتره
بعد من تو اسنپ حرف نمیزنم،اینم فرم فسقلی را دیده بود هول کرده بودمیگفت من سرویس آزاد میشم،ساعت رفت و برگشت بچتون را بگید،منم بی حوصله گفتم شرکتی گرفتیم که بحث تموم شه،باز اصرار که...
حالا اینام هیچ!خواهرمن یک ۱۰۰متر قبل مدرسه گرفته بود و خانمه گفت رسیدیم.از اونجا که دومسیره بود و مسیر برگشت دقیقا از جلو مدرسه بود گفتم خانم اشتباه زدن مدرسه پایینتره،با حرص گفت همینجاست.پولم نزده،پول بده بقبه را خودت برو،گفتم دومسیره است عزیزم ! برو جلو مدرسه.گفت اضافه را ندی نمیرم،برو و زود بیا،حالا قبلش به خواهرم که بمن گفته بود خودم حساب میکنم تو نمیخاد پول ببری زنگ زده بودم مگه نگفتی حساب میکنی؟اونم خوشحال خندید گفت یادم رفت،الان پرداخت میکنم.منم پول همراهم نبود،فقط گوشیم بود.خانمه هم عصبانی هی میگفت پول بزن پیاده شو!یک لحظه دیگه داشتم کنترلم را از دست میدادم.به خواهرم گفتم آدرسم اشتباه زدی،اصلا کاری نکن من خودم درست کنم.تلفن را قطع کردم،به خانمه گفتم خانم دومسیره است،برو اضافه اش را میدم.خلاصه که گوش نمیداد و ده بار آدرس سرراست یکم جلوتر تو خیابون را صدبار پیچید تو کوچه و در نهایت رسیدیم.همه جلو مدرسه پارک دوبل دارن بچه پیاده میکنن ،این با استرس خانم جا پارک نیست.من را بزور آوردی
میخواستم بگم تایید نمیکردی.دیگه بمعنای واقعی عصبانی بودم و از اونجا که وقت عصبانیت اصلا آدم خوبی نیستم،یکم صدام را بردم بالا و گفتم خانم همینجا دوبل نگه دار،صبر کن بیام.گفت خانم زودباش.یعنی واقعا جا داشت میزدمش.بچه را بردم مدرسه سوار شدم.گفتم شماره کارتت و بالا بود را بگو بریزم.حالا بالابود مسیر چقدر باشه خوبه؟۱۵هزارتومان
یعنی برای این مبلغ که الان باهاش بشما یک تخم مرغم نمیدن روان منو پیاده کرد.پرداخت کردم،نشونشم دادم ،بالاخره آروم شد.از اونطرف خواهرم زنگ زده پول را دادی؟چرا بالابود دادی؟چقدر دادی؟هرچی میگم صبرکن برسم خونه میگم،میگه همین الان باید بگی.بهش گفتم و تلفن را قطع کردم،از حرص با صدای بلند گفتم از کله صبح باید اعصاب آدم را بهم بریزن.الان بگو ،الان بگو.
من میدونم مقصرخواهرم بود که آدرس را اشتباه زد.اما بارها اسنپ سوارشدم و آدرسهای دیگه تو همین موقعیت یا فاصله بیشتر بوده که راننده کمکم کرده و حتی وقتی خودم خواستم مبلغ بالاتر بدم قبول نکرده.اما امروز نوبر بود بخدا.مامانم همیشه میگن خدا به اندازه دستهایی که باز میزاری بهت میده.دستت را که مشت کنی،موقع روزی دادن نمیتونن بهت بدن چون مشته اما باز بزاری خدا همینجور برات میریزه.البته میگن همیشه بقدری دستت را باز بزار که درنهایت خودت محتاج کسی نشی.اما مشتتم از ترس نداری نبند.