تک خور نباشیم!

بعضی ها تونستن به تلگرام دسترسی پیدا کنند،تلگرام نمی خوام.اما برایم جالبه چطوری تونستن؟به منم یاد بدین قول میدم به کسی نگم.

میدونم بی تربیتم اما تقصیر من نیست،تقصیر خانم منشیه.هرکجا رفتم دکتر،یا دکتر زده بود تو کار زیبایی یا اینکه در را بسته بود و تا نه شب نمیومد.اومدم درمانگاه که سیستم نوبت دهی گفت از صبح قطعه،برای همین دستی کار میکنه و صدا میکنه،الانم داد زد هشتاد و پنج بره داخل!!!!آیا گناه من است؟؟؟

.......

الان یک کلیپ دیدم آقاهه تو مترو اصفهان دولاشد خانمها از روی کمرش بتونن برن اون سمت.اگرچه که دلیل بودن خانمها تو راهروهای مترو را نمیدونم.اما ضمن خداقوت به اون بنده خدا،باتوجه به وزن بانوانی که روی کمر اون بنده خدا رفتن،کلا باید اون کمر را از جا بکنه جدید نصب کنه،هیچی ازش نموند.

تو سال های اخیر یکجوری زندگی کردیم که بچه ها به جای خوندن تاریخ گذشته ایران و حمله مغول و...فقط یک کتاب هزارصفحه ای تو تاریخ ما میخونن و احتمالا فکر میکنن همش داستانهای علمی تخیلی است و حتی به واقعیت نزدیک نیست.درحالی که ما تو همون زمان زندگی کردیم و دردهایی را تجربه کردیم که هرکدومش نیازمند سالها تراپی است.

........

پ.ن: مامانش عصری اومده مشقهاش را نکرده،خوراکی میخواست مامانش گفت تا مشق ننویسی نمیدم.به مامانش میگه مامان همه چیز را مشقی نکن.

پ.ن۲:خاله مریض میتونه لوزی را با بیضی اشتباه بگیره.برم مدرکمو پس بدم وقتی سطح سوادم انقدر اومده پایین

سرماخوردگی در شرایط جنگی بسیار خراست.یعنی بقدری سرفه،عطسه و آبریزش تجربه کردم که فکر کنم در اثر اتفاقی که دیروز برای خونمون افتاد،شیرفلکه دماغ و دهان من کلا باز شد و نمیفهمه فعلا خونه نمیشه رفت.ادا اطفاری هم هستی همه چیز نمیخوری،صدای بقیه را درمیاری.خلاصه اش که سرماخوردگی بسیار خراست چون ۷تا آمپول و یک سرم هم ذره ای از دهشتناکی حادثه کم نکرد و بنده بین سرما و گرما در نوسانم.گاهی چنان عرق میکنم انگار رفتم زیر دوش،گاهی چنان سردمه انگار تو سرما منفی بیست درجه ام.یعنی تعادل کلا پر.باز هم موکدا عرض میکنم سرماخوردگی خر است.با تشکر

رفتیم به خونمون سر بزنیم،همون اطراف دوجا را زدن.دوتا همسایه پیرزن بامزه داریم که بفاصله شش ماه هر دو همسراشون فوت کردن.اینها هر دو همشهری هم هستند.یکیشان با پسرش زندگی میکنه و یکسره دورش شلوغه،اون یکی تنهاست و بچه هاش بعدفوت پدر بلافاصله تقسیم ارث کردن و رفتن سمت خودشان.اونموقعها که همسراشون زنده بودن،یکبار این همسایه دومیه که خیلی هم اهل دل بود اومد خونمون و گفت ماجرای ازدواج اولی را میدونی؟ما هم که کلا با همسایه رابطمون درحدسلام  و خداحافظه گفتیم نه.گفت خانم همسایه یک دختر چهارده ساله بوده که میره نونوایی و آقای نونوا که یک مرد سی ساله بوده و تازه یکماه بوده دخترخالش را عقد کرده بوده نه یک دل که هزاردل عاشق خانم همسایه میشه و با یکسال کشمکش و طلاق دخترخاله ،خانم همسایه را عقد میکنه.  برای جلوگیری از آسیب تو شهرشون هم راه میفته میاد اینجا و با همه قطع ارتباط میکنه.اما داستان ازدواج خودش را نگفت.فقط گفت منم ازدواجم عاشقانه بود.گذشت و دو هفته بعد این خانم همسایه که حالا داستان ازدواجش را میدونستیم،اومد پته اولی را ریخت روی آب که آره این خانم دخترعمه شوهرم بوده و هفده سالش که میشه عاشق یک مرد سی و پنج ساله میشه که یک پسردوازده ساله و یک دختر ده ساله داشته و همسرشم دوسالی بوده فوت شده بوده.اونها هم ازدواج میکنن و برای راحتیشون میان اینجا و خانمه ۶تام بچه از همسرش داشت.اما تنها بچه ای که تو بیماری به پدرش کمک کرد همون پسر دوازده ساله بود که البته بعد فوت پدرشان اونم رفت.امروز که رفتیم سر بزنیم اومد گفت بچه هاش از اول جنگ رفتند شهرستان و رهایش کردن.ما اومدیم بیرون که پنج دقیقه بعد زدن.حالا دیگه واقعا آواره جنگیم.خدا لعنتشون کنه الهی،الهی همه عمر در به در و آواره باشن که اینجور ملت را آواره کردن،اونم تو این گرونی.

..............

حالا یک چیزی بگم.خونه خالم نزدیک خونه ما هست.تازه رفته بوده حموم که صدا میاد.اصلا نمیدونسته چطوری بدوه بیرون.میگه فقط میگفتم خدایا قراره بمیرم ،لباس تنم باشه.لباس پوشیده با سرخیس دوییده تو تراس و دیده اوووف از خونشون رد شد.میگفت دیگه نمیتونم با آرامش یک حموم برم،حالا هروقت برم حموم باید با وحشت گربه شور کنم بیام بیرون.