دعا یا نفرین!

اگر خواستید کسی را دعا کنید بگید الهی گذرت به دکتر و ادارات نیفته.خواستید نفرین کنید بگید الهی گذرت به ادارات بیفته ،دیگه نمیخواد اسم دکتر بیارید،خواه ناخواه دکتر که هیچ به بیمارستان هم میرسه.

زندگی هر روز داره سختتر از روز قبل میشه.یک وام اقدام کرده بودم،اونی که برام جور کرد گفت سودش چهار درصده و حالا امروز که پیامک بانک برای دریافت اقساط اومد فهمیدم چه دل خجسته ای،تقریبا سه برابر اون چیزی که گرفتم را باید پس بدم  و اصلا صرفه نداره،چون اقساطش زیادی برای جیب من سنگینه و گفتم میرم پس میدم و تصفیه میکنم.چون تامین این اقساط یعنی باید دیگه به درنگاه کنم و آه بکشم.

اما اینو نمیخواستم بنویسم.میخواستم بگم من میدونم که هرروز تو سیاهچاله دنیا داریم بیشتر فرو میریم اما بیایید دنیا را به مولکول چپمون بگیریم.لابد میگید دلش خوشه یک چرتی میگهاما واقعیت اینه که وقتی تحت تاثیر اضطرابهای کوچک شدن هرروزه جیبهامون و دلخوشیهامون،میریزیم تو خودمون،داریم بدنمون را به بیماریهایی دعوت میکنیم که هزینه درمانشون بقدری سرسام آور شده که واقعا نمیشه تو سبد به ته رسیده خانواده جایی بهش داد.مامانم یک دوست داشتن که خیلی حساس بود تو هرچیزی و همه چیز را در بهترین و عالیترین شکلش میخواست.و انقدر سراین قضایا حرص خورد که الان سرطان همه بدنش را گرفته.تقریبا خیلی از اندام حیاتیش پیوندی یا مصنوعیه و این آخرین عملش فقط ۵تا عمل تو یکروز بود.دکتر بهش گفته بود عمل نکنی سه ماه زنده ای و عمل کنی یکسال تا یکسال و نیم.بخاطر بچه هاش عمل کرد.من بودم عمل نمیکردم.

یک رفیق داشتم،پدرش سرطان داشت تو شیمی درمانی بود که اون ساختمون تجاری تو تهران بود اسمش یادم رفته،ممر درآمدشون تو آتش سوخت و چون سرقفلی مغازه را داشت هیچی دستش را نگرفت.بعد اون حالش هی شروع کرد به بدترشدن و عملهای مختلف تا روزی که بنده خدا به رحمت خدا رفت،۵تا دکتر باید میرفتن تو اتاق عمل و به برادرش گفته بودن شاید از زیرعمل درنیاد اما اگر میخوای عمل کنیم اینقدر دلار و انقدر سکه بیار.پدرشون انقدرحالش بد بود که میگفت برادرم تا دوازده و یک شب به هرکی میشناخت رو انداخت تا سکه و دلارجمع کنه و بده دکترا برن اتاق عمل.  پدرش تو اتاق عمل ۵صبح تموم کرده بود و اونها مونده بودن با کوهی بدهی که بالاخره باید به مردم پس میدادن.تازه اونموقع نه دلار انقدر گرون بود و نه سکه.اما پدرشون دراومد تا بدهی ها صاف بشه.حالا اگر با همین نبود دلخوشی ها و سفره های تقریبا جمع شده،مراقب خودمون باشیم بهتره یا اینطور تو لحظه های رفتن چنگ زدن به دنیا؟؟؟مراقب خودتان خیلی باشید.

شربت یخ یا گرم!!!

مامانم اینها یک گروه دوستانه دارن که همه ماهی یکبار  دور هم جمع میشن.بهار و تابستون بسته به خوبی و بدی هوا یا کافه میرن یا پارک و پائیز و زمستون هم هربار خونه یکی جمع میشن.خب اینبار نوبت ما بود.اینجا هنوز هوا گرمه و فقط شبها یکم خنک میشه.اول قرار بود چایی بدیم،یکربع مونده به اومدن مهمونها تبدیل شد به چایی و شربت!!! آبجی بزرگه رفت شربت درست کرد،من که ندیده بودم تو کلمن یخ ریخته،از اونجا که تو لیوان همه مهمونها یخ قالبی ریخته شد،من گفتم شربت گرمه ،دارن یخ میریزن خنک شه.نگو خواهرم کلی یخ تو کلمن انداخته بود و حسابی شربت خنک بود و یخها جهت تزئین بود.یک دوست داره مامانم کلا اداییه،یکجوریه،از جوونیشم همین بوده.شربت که تعارف کردم گفت وای من شربت گرم میخورم این برای کبد ضرر خالصه و...گفتم باشه.رفتم تو آشپزخونه به نوه بزرگه گفتم خاله یک شربت بدون یخ بریز ،گرم میخورن.اون شربت خورده بود اما یک کلمه نگفت خاله شربت کلا یخه،گفت الان و یک لیوان ریخت و داد من بردم.  منم با چه عشوه خرکی به اون بنده خدا گفتم بفرمایید شربت گرمتون!!! مهمونها که همه شربت خوردن من هلاک و خسته برای خودم یک لیوان شربت ریختم بدون یخ ،گفتم تا یخ بریزم یک قلپ بخورم که قلپ اول مصادف شد با یخ کردن ۳۲تا دندونام.هیچی دیگه باقیش را خودتون حدس بزنید.

پ.ن:سمیرا عمه کجایی؟نیستی دخترم

شعور گوهر گرانبهایی است که به هرکسی ندهند!

کوچه ما یک کوچه نسبتا شلوغ و بن بسته که بخاطر مغازه های اطراف و اینکه محله های اطراف ما یا فست فودی است یا رستوران،همیشه شلوغه و حتی بعضیها درنهایت بی شعوری ماشینشون را جلوی در پارکینگ پارک میکنن و وقتی پیداشون میشه حتی یک عذرخواهی نمیکنن.بارقبل من بشدت بیمار بودم و ازشدت لرز با دوتا پتوی ضخیم تو ماشین نشستم و میلرزیدم و میخواستیم بریم دکتر که یکی از همین کم خردهای نادان و ابله جلوی در پارکینگ پارک کرده بود و تا سه ربع ما منتظر بودیم تا خانم با ناز و خرامان با همراهش بیاد و تازه عذرخواهی که نکرد هیچ!برگشت به اعتراض برادرم گفت تا کو.نت بسوزه با اس.نپ میرفتی.

بقیه اش نیومده بود

در ادامه

آره برادرمم که اصلا با کظم غیض خودش را آشنایی نمیده،دست از دهن شست و یکی این گفت و یکی اون تا رسید به جایی که گفت اصلا میرم ببینم میخای چکار کنی؟داداشمم گفت هیچی چاقو میارم ۴تا چرخ را پاره میکنم ببینم تو چکار میکنی؟نتیجه رفت.اما انقدر از این کم خردها زیادن که یکیشون گفت اینجا مال شهردا.ریه مال شما نیست که

دیشب یکی از آشناها مهمان ما بود که شوهرش سراسیمه زنگ زد تو مگه نگفتی میری خونه فلانی؟کجا تصادف کردی از کلانتری زنگ زدن؟گفت من اونجام تو خونشون و بله معلوم شد یکی اومده از پارک دربیاد ،زده بود به ماشین این بنده خدا که جلوی خونه ما پارک بوده و جوری زده بود در سمت راننده کامل تو بود.حالا شانسی که اورده بود این بود که یکی از همسایه های ما یک بچه اتیسم ۸ساله داره که هراز گاهی گم میشه و انقدر پل.یس پسش آورده که هروقت تو این خیابون میبیننش خودشون خودجوش میارن تحویل میدن.اون زمان هم رسیده بودن.  ایستاده بودن که زنگ بزن صد و.ده و اون ها هم زنگ میزنن صاحب ماشین یعنی شوهر خانمه و اون بنده خدا فکر کرده بود چی شده که کلانتر.ی بهش زنگ زده و تا خانمه گوشی جواب بده یک چندبار سکته کرده بود.حسن بیمه بنده این بود کا مبلغ بالای خسارت را قرار شده بده.خلاصش که انشاالله شعور داشته باشیم.

پ.ن:من هروقت جای دیگه مینویسم که یادم نره بعد کپی میکنم اینجا نصف متن میاد و نصفش به امان حضرت حق میره که نمیدونم دقیقا کجا میشه.

پ.ن۲: ماشینه اون خانمه که خونمون بود خارجکی بود اما بیمه پول همه در را نداده بگید چقدر داده؟؟؟ باورتون میشه پول یک در دنا بشه ۱۵۰میلیون تومان ناقابل!!!! پول اونو بهش دادن و پول در ماشین خودش در نیومد!!!

جایی بودم یکیشون یک دختر کم سن بود که همونموقع همسرش زنگ زد و داشت برایش ناز میکرد که دندونم درد میکنه،گرسنمه و اونجور که اون تو دیوار بغل دستش رفته بود،معلوم بود همسرش داره نازش را میخره.همونموقع اون یکی که اونطرف نشسته بود گفت اگر مامانته بهش بگو منم دلم مامان میخواد.من همیشه سعی میکنم جلوی کنجکاویم را بگیرم تا مجوزی برای کنجکاوی بقبه ندم.اما سوال من را بغل دستیش پرسید و گفت مگه مامان نداری؟معلوم شد ۴۰ روزه مامانش فوت شده و پدرش افسردگی شدید گرفته طوریکه هردوتا بچه را ول کرده و تو دنیای خودش سیر میکنه.دلم خیلی برایش سوخت چون من پدرم را تو همون سنها از دست داده بودم.اما بهش گفتم قوی بمون دختر تا مادرت بهت افتخار کنه،بعدهم گفتم قصه بقیه را نمیدونی،همین الان که من باتو حرف میزنم دختری میشناسم نه پدر داره نه مادر نه بزرگتری که حمایتش کنه.تو یک اتاق اجاره ای زندگی میکنه که پنجره هایش حتی شیشه نداره و پلاستیک چسبونده .همونم صاحبخونه روی مبلغ اجاره امسال کشیده و گفته پاشو،انقدر التماس کرده تا کوتاه اومده امسال هم بمونه.گفتم همیشه بدتر از مایی هست،هروقت خیلی اذیت بودی به اون فکر کن که بازتو وضعت بهتر از بعضیاس.اما از کجا میدونی شاید بالاخره دنیا به تو هم رو کرد عزیزم.میدونستم اثری رویش نداشت اما به یک دختر دلتنگ مادر چی میشه گفت؟