صدنامه فرستادم/صدراه نشان دادم/یا راه نمیدانی/یا نامه نمی خوانی

فسقلی غر میزد که دوست نداره بره مدرسه،منم داشتم بهش امید میدادم که مدرسه میری باسواد بشی،بتونی برای همه نامه بنویسی(بیشتر منظورم پیامک بود،اما پیامک یادم نیومد،شد نامه)خیلی جدی گفت اولا مهدعلیا،من پیش دبستانیم،هنوز باسواد نشدم.برم کلاس اول باسواد میشمدوما خونه های الان که جای نامه انداختن نداره،خونه اون مادربزرگم که قدیمیه جا دارهمگه از لای در برات نامه بندازم.هیچی دیگه ،ما متنبه شدیم تا مثل دوران خودم فکر نکنم و به یک دهه نودی دیگه نگم نامه بنویس،مگه عهد قدیمه

.............

در راستای اینکه فعالیت چندانی  ندارم،زبونم اما کار میکنه و با مامانم تفاهم سر جمع و جور کردن و چینش خونه هم نداریم.در نهایت مامانم که از دست من به ستوه اومده بودن،گفتن من نمیدونم خدا توی من چی دید اینهمه دختر بمن داد

آلزایمر!!!

خیلی شیک و مجلسی امروز فیزیو را گم کردماونم بعد چهارجلسه!!!مایه شرمساریه،اما تا اوه کی دنبالش بودم تا یافتم.داشتم میگشتم کلی چیز تو ذهنم اومد بنویسما،اما یادم رفتهتا عبور از آلزایمری دیگر بدرود

تا شما مشغول پاسخ دادن به چالشین.از اونجا که مادرجان بخاطر پاگشای عروس کل دل و روده منزل را ریختن بیرون و بنده برخلاف هرسال که در اینمواقع نقش کلفت اعظم ناصری را بازی میکردم و جانفشانانه کار میکردم.جوری که در پایان حتی دامادها که فقط دستشون به تنبانشونه تا نکنه دست از پا خطا کننمیگفتن اصا خونه کن فیکون شده.امسال بنده به دلیل اینکه، دست به هرجای بدنم بزنی دردناکه و مشغول تعمیراتم و نمیتونم کمک کنم.گفتم بپرسم از شما فرزندانم کسی هست در راه خدا جانفشانانه مفتکی بیاد کمک ننه جانمخیر دو دنیا را ببرهخدا شاهده ناراحت میشم فک کنید من خودم روی تخت خوابیدم و دارم نیروی کار طلب میکنم

بازی اینستایی تو وبلاگ!!!

اولا مرسی از مونپارس عزیز و رضوان بانوی عزیز و نازنینم ،بابت لطفتون

دویوما چون اصولا آدم تو فیزیو حوصلش سر میره،چالش سنم را حدس بزنید راه میندازیم.دلیلشم این هست که من گاهی با بعضی بچه های وبلاگی سر یک چیزایی که حرف میزنیم و اونها تصورات ذهنیشون از من را که میگن اصا قلبم پر از شعف میشه که من را چقدر لاکچری و قشنگ می بینیداصا همین خودش دلیل این میشه که قرار وبلاگی نرم که تصورات خراب نشهاما جدی حدس بزنید.ده تا حدس بنویسید،بهتون سن واقعیم را میگم.

*............

خب از اونجا که بسیار خاموشان عزیزم در چالش شرکت کردند،هرچند به ده تا نرسید اما سنم را میگم.

من ۴۶سالمه،همیشه خودم را یک دهه شصتی میدونم و روحمم فقط۵سالشه.برای همینه که راحت با بچه ها رابطه میگیرم.

صبح وسایل فیزیو را گذاشتم تو کیفم،یک کیف برداشتم مثل چاه عمیق.رفتم سوارتاکسی شدم،جا نبود تو در نشستم درهم مچاله و کیفمم زیربغلم یاد بچه های قدیم کردم با کش کتابهاشون را میبستن و میزدن زیربغلشون میرفتن مدرسهظاهرم همون بود.باطنم چیز دیگه

..............

دوتا چیزی که من تو ملت چشم میزنم یکی موهای پرپشت است.یکی هم یک هیکل قشنگ عروسکی