پایان شب سیه سپید است

شب اولی که اون بی همه چیز حمله کرد ،ما خواب بودیم و نیمه شب برادرم با اضطراب زنگ زد که مامان چیز شد.نزدیک خونه پدرخانمم را زدن.مامان که تازه ساعت ۲خوابیده بودن،از جا پریدن و شده بودن شبیه زمانی که سحر داییم اومد و گفت پدر تموم کرده.همونجور دور خودشان می چرخیدند و مدام میگفتند خدایا خودت کمک کن.این شد که بعد از اون من همه این شبها چه گوشی خودم،چه مامان را قبل خواب می گذاشتم رو حالت پرواز.چون هرچی هم بشه،نیمه شب از دست ما کاری برنمیاد.اینطور استرس وارد کردن بمامان که تازگی برای کنترل ضربان بالای قلب قرص میخورن،بدترین کاره.هرچند یک واکنش هیجانی باشه.دیشب کنار مامان خواب بودم که یکمرتبه مامان باز با همون حالت از جا پریدن و گفتن وااای خدااا،بیچاره شدیم.بزور لای چشمم را باز کردم و دیدم اینبار داداش کوچیکه مامان را بیدار کرده که بگه فر.دو را زدن.انقدر دیشب بهش  چیز گفتم که خدا میدونه.صبحم بهش گفتم از عقل بی بهره ای و راحتی.نصف شب مامان چکار کنه؟تو نخوابیدی.مامان خوابن،برای چی از جا می پرونی؟ حالا همه را گفتم که چی بگم؟اگر بیمار قلبی یا فرد سالمند تو خونه داریدیا حتی بچه.لطفا هیجانتون را کنترل کنید و اخبار را بخصوص نیمه شب انتقال ندین.بخدا ما مردم معمولی جز ترس و وحشت زده شدن کاری از دستمون برنمیاد و تو شرایط الان خدایی نکرده اتفاقی بیفته،فریادرس نداریم.تا صبح خودتان را کنترل کنید.مراقب خودتان باشید.

بچه های تبریز لطفا یک خبری از خودتان بدین.ماااچ به همتون

خدا اگرچه زپاکان دعا قبول کند/ دعا کنم من و گویم خداقبول کند

اینم بگم من فکر میکنم یکی از تقصیرکارهای این وضعیت منم.دلیلش:

من اصلا از مهمون بازی خوشم نمیاد.چون بار کاری و روانیش روی دوش بنده است .قبل از شروع چیز ،قرار بود مهمون بیاد که چند روزی هم بمونه و منم یکی دوشب قبل چیز گفتم خدایا نمیشه یک اتفاقی بیفته مهمون نیاد.حالا هروقت این دعا را میکردم،تو پرانتز میگفتم اتفاق خیر و خوش براش بیفته که نیاد،اون شب یادم رفت و خوابیدم.یعنی به جان خودم اگر یک درصد احتمال میدادم خدا اینجوری جواب میده،بخاطر شما کظم غیض‌میکردم،دعا نمیکردم.حالا علی الحساب،چون مستجاب الدعوه هستم،هرکی دعا میخواد بگه،شماره کارت بدم،براش دعا کنم.فقط از حالا بگم نتیجه بمن ربطی نداره ها.یکمرتبه خدا سرشوخی را باز کرد با خودتون.

پ.ن:از وقتی چیز شروع شده ما یکسره مهمون داشتیم.چون مامانم معتقدن وقتی جا داری باید به همه جا بدی.حالا از وقتی نزدیک را زدن،همه رفتن و نیومدن.از این باب گفتم نتیجه پای خودتون.

امیدوارم همتون در سلامت کامل باشید و آرامش بزودی به همه ما برگرده.

جدیدا حافظم به مویی بنده

سیستم دفاعی بدن من از وقتی چیز شده اینجوریه که یکسره خوابم.اصلا دست خودم نیست،مثل معتاد محترم یکمرتبه نشسته چرتم میگیره،بخصوص وقتی استرسم میزنه بالا وضع خرابترم میشه.از چت جی پی تی پرسیدم،چرا من اینجورم؟بنظرت چربیم بالا رفته؟گفت نه مغزت برای محافظت ازت فرمان میده خواب بری.

چندوقت پیش نزدیکای ما را زدن،دست برقضا اونشب فسقلی و مامانشم خونمون مونده بودن و منم عاشقانه فسقلی به بغل تو خواب بودم که دیدم مامانم دارن تکونم میدن بیدار شم.حالا من تو خواب و بیداری چی شنیده باشم خوبه؟! می شنیدم میگن مادرزن داداشم را مار نیش زده من پاشم بشینم.بعدم هی میگفتم مامان ولم کنید نصف شب مگه من دکترم به اون برسم.تازه اونکه اینجا نیست.بعدم تا صبح خوابیدم.صبح ،خانواده هرکی من را دیده یک متلک انداختهگفتم من فقط بدرد این موقعیت میخورم.همه از صداها وحشت زده بودن،من تو خواب ناز تا خودصبح خوابیده بودم و حتی صدا را نشنیده بودم.

....................

ما خانواده شیرینی خوری هستیم.یعنی جعبه شیرینی خونه ما یکروزه تمومه.بعد چندروزی داداشم و خانمش خونمون بودن.روی حساب بودن اونها و اعیاد ما تو خونه شیرینی داشتیم که اونها که رفتند ،چندساعت بعد جنازه جعبه شیرینی یافت شد.مامانمم درحالیکه بمن نگاه میکردن گفتن من نمیدونم چرا بچه هام یکذره ادب ندارن،مهمون رفته،باید جعبه خالی بشه؟گفتم مامان با منید؟یکمرتبه گفتن پس با کیم مادر؟تو خوردی دیگهاونجا بود که درحالی که خندم غیرقابل کنترل بود رو به بقبه گفتم تا بیست نسل بعدتون عاق والدینید اسم بچتون را بزارید اقدسچون همیشه آش نخورده و دهن سوخته است.چون دوباره فردا صبحش مامانم  اعتراف کردند که خودشون یک چیزی را جای اشتباه گذاشته بودن،گفتن داشتم پیش خودم میگفتم چرا اقدس اینو اینجا گذاشته و تو دلم بهت چیز میگفتم که یادم اومد خودم گذاشتم.ینی بشمام میگم عاق عمه ای میشید اسم بچتون را تا صدنسل بعد بزارید اقدسبمامانم میگم مامان اقدس  هم همینکارا را کرده بود که از دست مادرش رفت راهبه شد و...(اسم من ،اسم یکی از قدیسه های بسیار معروف است.)

چرخ گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت/دائما یکسان نباشدحال دوران،غم مخور

داشتم فکر میکردم واقعا سن یک عدد است؟

حقیقت را بگم برای همه این را باور ندارم.چون من امروز تو ۲۰ و ۳۰سالگی بی پرواتر بود.به دنبال کسب تجربه بود و اگرچه محتاطانه اما زیاد ریسک کردم.کارهایی کردم که الان که فقط شمه ای از آن را برای مادرم یا دوستان بسیار نزدیکم که تعریف میکنم،باورشون نمیشه من انجام داده باشم.چون ظاهربیرونی من فردی بشدت آرام و کم صحبت است.اما درونم دختری است با استرس ها و شیطنتهای فروخورده فراوان که گاهی دور از چشم هرکسی که توی دنیای واقعی من را میشناسه،شیطنت هایی کرده.اما امروز تو این سن،هرچند هنوز دلم میخواد بی پروا ،چیزهای دیگه ای را تجربه کنم.نمیتونم.قدرت ریسکم را کاملا از دست دادم و بیشتر دنبال ثبات میگردم.برای همین میگم سن برای همه یک عدد نیست.خیلی ها تو کودکی ناخواسته بزرگ میشن و خیلی ها همیشه حتی در اوج پیری کودک باقی می مانند.شما چی فکر می کنید؟

میدونید همیشه تصورات با واقعیت تومنی دوزار فرقشه

امشب که دکتر زنان بودم،یک خانمی اومد خیلی خوش هیکل بود.تقریبا همسال من.تو ذهنم داشتم حسادت میکردم بهش که با این هیکل هرچی دوست داره میتونه بپوشه که سفره دلش را برای خانوم بغل دستیش که اومده بود نوبت عمل بگیره باز کرد و گفت من ۹۵کیلو وزنم بود.همه چیز از یک کیست تخمدان ساده شروع شد و من گرفتار، علیرغم هشدار پزشک پیگیری نکردم.آخر دوماه پیش کل رحم را درآوردن و حالا من ۶۳کیلو وزنمه.تو این مدت دردهای زیادی داشتم .از شدت درد به این روز دراومدم.همونجا نشستم تو نت عوارض درآوردن رحم را خوندم.درحالیکه تصورم این بود که وقتی دربیاری از شر همه دردها خلاص میشی،اما معلوم شد تازه آغاز دردهای جدیده.تهش خانمه رفت معاینه و معلوم شد دچار عفونت شده.اونجا فهمیدم زن بودن سختترین کار دنیاست.