خمیریو.فکا

یک خمیر یوفکا داشتیم،دوسال از تاریخ انقضاش گذشته بود.دیگه امروز بختش را باز کردیم،اونم بزور من ، باقلوا جاتون خالی درست کردیم.باقلواش حسابی ترد شد همونجور که من دوس دارم،اما من ظرفش را قایم کردم برای دومادای خونواده،بدم بخورن،امید به خدا همشون مسمومیت بگیرن ،اسهال شن،دل من خوش بشهدراین حد دوماد دوس دارم.

تعطیلات چگونه گذشت؟

تعطیلات تموم شد.تقریبا غیر از دو روز آخرش که عصبی شدم و استرس شدیدی را تحمل کردم.بقیش را بچه شدم و خوش گذروندم.با فسقلی کلی دوییدم.به کرم ریختن عروس توجه نکردم.چند روزی را با دعوت رفتم یک ویلا تو دل جنگل که اگرچه یکی درمیون و برخی ساعات خط های آنتن پیدا میشد و نت برمیگشت و اونجور که من دلم میخاس نتونستم برم مجازی،اما باید بگم جای شما خالی ، خیلی خوش گذشت و تو دل اون سرسبزی زنده شدم.ده سال پیش هم به دعوت یک رفیق شمالیم،رفتم روستای پدریشون و من را برد جنگل کنار روستا.خودم نمیدونم نگاهم چطور بود،فقط یادمه عشق و لذت صرف بود،اما اون هرچند دقیقه یکبار صدام میکرد و میگفت مهدعلیا حالت خوبه؟چرا اینطوری نگاه میکنی؟خلاصش که من عاشق جنگل و درختم و برای همتون این خوشی را آرزو دارم.

من چندسالیه روزه نمیتونم بگیرم.چندوقت پیش هم داداش کوچیکه آنفولانزا معده گرفت ،هنوزم دارو میخوره و اوضاع معدش داغونه و اونم روزه گرفتنش تموم شدو چنین شد که ما دوتا روزه خوار خونه شدیم.شبهای قدر نوه بزرگه گفت من میام خونه شما،شب دوم گفت من سحری هوس بله (ل تشدید داره)کردم.ما هم درست کردیم،خورد و اضافیشم رفت تو یخچال.پریروزم جاتون خالی من و داداش کوچیکه تن ماهی خوردیم که چون من دوس ندارم از نصف تن که سهم من بود،نصفش اضافی اومد و رفت یخچال.گذشت. امروز مامانم گفتن سیب زمینی ها داره خراب میشه بده من برا ناهارت کوکو درست کنم،تو برو لباس بریز تو ماشین!تا من لباسها را تفکیک کنم و برگردم کوکو درست شده بود.چشمتون روز بد نبینه من که گشنم بود،یکی را برداشتم و گاز زدم بخورم،دیدم یکم شوره و یک بو و طعم خاصی داره.یکم دیگه که خوردم تن ماهی را توش تشخیص دادم.مامانمم درحال نماز پشت میز آشپزخونه بودن،گفتم مامان یعنی جایزه مادر نمونه را باید بدن بشما،تن ماهی را برای اینکه اسراف نشه با روغنش کردین تو مایه کوکو؟؟؟؟یعنی خاک تو سر اون خارجی ها که شما را هنوز با اینهمه استعداد ندزدیدن و نبردنمن مطمئنم این رگ را از مامانبزرگ نبردین،اگر برده بودین تو بقبه آبجیاتونم یکجا نمود میکرد،از همون تک عمتون بردین که خاطراتی که می گید که چطور دوازده تا دخترش را مدیریت کرده و شوهرداده ،این رگ همون عمتونه،مامانم که فقط سعی میکردن نخندن،آخر اینقدر خندیدن که نمازشون شکست.من که نخوردم اما صدامم درنیومد به داداش کوچیکه بگم چی توش بود،خورده میاد میگه مهدعلیا مامان گوشت از کجا آورد کرد تو کوکو؟؟گفتم گوشت؟رفته یکم از تن را آورده میگه آره پس این مرغه؟؟بو و طعم خاصی نداشت،اما عجیب بود مامان گوشت از کجا آورد کرد تو کوکو ،تو یخچال گوشت نداشتیم.انقدر بهش خندیدم که خدا میدونه،گفتم تو خیلی تو غذاشناسی خنگی،خنگ اون تن ماهیه،گوشت کجا بود؟یکم حداقل اینطرف اونطرفش میکردی میفهمیدی خنگ.

از مادران عزیز سرزمینم خواهشمندم ،در طعم ها...بخدا آدم را از غذا میندازید.حالا من یکی از فیوریتهام از دست رفت،خوشتون میاد.


آنچه شما خواسته اید!!!

بقدری این روزها در ورطه" بشکن بشکنه بشکن،من نمیشکنم،بشکن.از اینور بشکنم یار گله داره،از اونور بشکنم یارگله داره" زندگی مادر عزیزم را شکوندم.بخصوص هرآنچه برای عید خریده بودن.دیگه فرمودن تو دست نزن که کار نکردنت بهتر از کار کردنتهخواستم تجربه ام را باهاتون به اشتراک بزارم که اگر نمیخواهید تو خونه فعالیت کنید،این بهترین راهه.فقط قبلش زره بپوشید که از صدمات در امان بمونید.

............

من آدم شکمویی هستم،در همین راستا و در راستای رژیم،دیشب دوتا لقمه نون و پنیر کنار افطار کردن مادرم خوردم و گفتم من شام نمیخام.واقعا هم میلم به شام نبود تااااااا ساعت یک که هرکاری میکردم،"ای شکم خیره به نانی بساز" درونم گفت من گشنمههههه زن ،بنده چون رژیم هستم،ترک خرید هله هوله کردم و چون انبانم پر از خالی بود،دست به دامان اسنپ..فود شدم که خدا خیرش نده.معلوم نبود کدوم بازه ،کدوم بسته.هی هم نوشت ۲۴۰تا مرکزمون بازه.حالا من هرچی انتخاب میکردم،همه بستهبالاخره با کمک گوگل جان یکجا را یافتم که باز بود و خداییشم غذاش عالی بود.فقط تنها نکتش این بود که تا الان ،ساعت دوشب دم در خونه از پیک غذا نگرفته بودم و توفضای رمانتیک نیمه تاریک آشپزخونه به شکم رسیدگی نکرده بودم که این مهم هم حاصل شد.نکته اخلاقیش اینجاس که هرچقدرم رژیم دارین،یک چیزی برای این گرسنگی های بی وقت در نهانخانه نگه دارید که نصف شب دم در نرید.

مرور سالی که گذشت!

از اونجایی که شاعر با بنده هم عقیده است که از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن،بنده نیز هیچ یادآوری از سال گذشته ندارم.زندگی حرکتی بسمت جلو است.اگر قراره از اشتباهاتت درس بگیری،در لحظه شکستت باید بگیری که اگر نگرفتی،بعدا با مرور آنچه گذشت هم به هیچی نمیرسی.پس اگر اذیتتون کردم،خوب کردم و زین پس هم همینمبه پیشواز سال جدید میریم

مار نمادثروت است ،چون در ادبیات در خرابه ها بر روی گنج ها خانه داره.امیدوارم در سال جدید اگر ثروتمند هم نشدیم،خدا برکت به همون یک قرون دوزار تو جیبمون بده.

درپناه حضرت حق ،سال جدیدتون پیشاپیش مبارک عزیزانم.