از بعدازظهر آنتن گوشیم رفته و هرکسی زنگ میزنه میگه خاموش است‌.خودمم نمیتوانم به کسی زنگ بزنم.اول فکر کردم فقط مشکل منه و حالا فهمیدم کل خانواده درگیرن.بعد از قطع آب و برق این یکی کم بود!

  • تولدم بر همه دوستداران عمه مبارک باشه

امروز رفتم یکجا مصاحبه کاری.دیشب که از شدت استرسی که اینروزها دارم زار زدم،مامان اومدن تخم مرغ برام بشکونن،براساس مدل قدیمی  که اگر تخم مرغ را تو خیابون نمیندازی باید اونکه براش تخم مرغ میشکونی را بترسونی و تو کاسه بشکونی،من را ترسوندن و اومدن پرت کنن تو کاسه،زاویه ها را درست در نظر نگرفته بودن رو زمین شکست،فرش هم کثیف شد

در ادامه جریان،بنده که ده دقیقه زود رسیدم محل مصاحبه بماند.یک بنده خدایی را چون عینک نداشتم از روی هیکل و قد و رفتار اشتباه گرفتم چه سلام و علیک گرمی هم کردم و بنده خدام کم نزاشت و جواب داد و تازه من دیدم خااااک ،آدم را اشتباه گرفتم.بعدم تو مصاحبه،من بودم و یکی مثل من که برای مصاحبه اومده بود.اون یکسره مصاحبه گر را تایید کرد و هی هندونه قل داد زیربغلش!منم خوی شیرگونه مردادیم نزاشت آدم بمونم،به جفتشون هرچی دلم خواست گفتم و درنتیجه فکرنکنم کار بمن بدنخواستم بگم قبل مصاحبه حتما یک لیوان شربت عرق بیدمشک بخورید،تو مصاحبه هم شیرین باشید،اون خوی وحشی انتقادگر را بزارید بیرون پشت در،موقع تعریف برا رفیقتون رو کنید.

عجب رسمیه/رسم زمونه/قصه برگ و باد خزونه/میرن آدمها/ از اونا فقط/خاطره هاشون به جا میمونه!

امشب تولد خواهرم بود.چون داداش نتونست بیاد،خیلی مختصر و جمع و جورخونه ما گرفتیم تا تولد من و آبجی بزرگه ،داداش و خانمش باشن مفصل بگیریم.تازه کیک خورده بودیم و دور هم حرف می زدیم که تلفن خونه زنگ خورد.اونم ساعت چند؟ساعت یازده شب! من تلفن را بردم برای مامان و نگاه به شماره کردم فکر کردم داداشمه.گفتم مامان داداشه،فقط چرا با موبایل به خونه زنگ زده؟زنگ نزده گوشی شما.تا مامان برداشتن و به لفظ ما گفتن سلام داداش و یکمرتبه لحنشون عوض شد و گفتن ااا داداش شمایید و  من با خنده رو به بقیه داشتم میگفتم قسمت داداشش را اشتباه گفتم.داداش مامان بود،یکمرتبه صدای هق هق ناباور مامانم بلند شد.عروس داییم ،دخترخیلی جوانی بود که وارد خونواده ما شد.تیپ شخصیتیش ،بسیار متفاوت با خانواده ما و خیلی امروزی بود.اما بقدری دخترخوب و خانمی بود که خیلی زودجاش را تو دل همه باز کرد.این اواخر بخاطر کارهای رساله دکتراش خیلی تو جمع ما نمیومد،شاغل هم بود و یک بچه کلاس سومی داشت و اینطوری بود که کسی واقعا توقعی ازش نداشت و همه درک میکردند که مشغله هاش زیاده.اما امشب داییم زنگ زد بگه که بعد یک هفته که فهمیدند سرطان غدد لنفاوی داشته،امشب از دنیا رفته.خواستم بگم فاصله شادی تا غم،فقط می تواند یک تلفن باشد و فاصله تولد تا مرگ یک آه.واقعا آدم یعنی آه و دم.

دوست داشتید برای آمرزش روحش دعا کنید.

دختره داشت با گوشیش حرف میزد،وارد سالن کتابخونه شد.بعد چون سالن کوچیکه و همه چه بشناسن و چه نشناسن بهم سلام میکنند و احوالپرسی میکنن،گفت سلام خوبید؟منم که گوشی را تو دستش ندیده بودم گفتم سلام،ممنونم شما خوبید؟یکمرتبه گوشی را دیدم و صداش را شنیدم که به پشت خطی میگفت توسالن کسی هست،صبرکن برم بیرون با هم حرف بزنیم.بعدم بدون اینکه جواب من را بده رفت بیرون.

نتیجه اخلاقی: هرکی گفت سلام ،سریع علیک ندین.نگاه کنید گوشی داره،نداره؟ضایع میشید یکهو