امشب من کنار ناصرخاله دراز کشیده بودم و هرچی قصه اومدم بگم گفت بلدم.آخرش بچم خودش گفت کاش بلد نبودما.خلاصش که تصمیم گرفتم بزنم به دل تاریخ و از مغولها بگم و قسمتهایی که قابل هضم برای یک بچه است را در قالب داستان بگم.تازه شروع کرده بودم و از خودمم تو قصه من درآوردی ابیات"چو ایران نباشد تن من مباد "و...داشتم میخوندم که بی هوا گفت مهدعلیا دلت برای بابات تنگ میشه؟یکمرتبه شصتم خبردارشد دلش برای باباش تنگ شده.گفتم نه،بابام جاش خوبه .گفت اما من بابات میشم.هروقت دلت بابا خواست ،بیا بغلت کنم و نازت کنم که دیگه دلت تنگ نشه.نه که فکر کنید باباش اهل اینکاراستا،نه،اتفاقا باباش از اون باباهاس که اهل محبت کلامی و ناز کردن نیست،بخصوص با فسقلی که پسره و معتقده این اداها پسر را مرد بار نمیاره.اما برام محبتش و حمایتش قشنگ بود.اینکه با فکرخودش حس کرد ،پناه خالش بشه.براتون از این حامی ها آرزو می کنم.

میدونم دارم زیاد غر میزنم.نظرلت را تایید نکردم.اما بقدری این روزها دارم له میشوم تو التماس به این و اون برای دو زار کمک،درحالیکه این وظیفه استادمه که کمک کنه و اون نمیفهمه که بخواد کمک کنه که مغزم درحال انفجاره.اینقدر برحسب تجربه بهتون میگم،هررشته ای میخونید،وقتی رفتید تو کار تحصیلات تکمیلی بگردید دنبال قدرتمندترین استاد ،یعنی کارهاتون جوری روی روال میره جلو که اگر تنبلی خودتان به شما فشاربیاره،بقیه مراحل راحته.اما مثل من اگر با طناب پوسیده یک نفهم رفتید تو چاه،هی زیرپاتون خالی تر میشه که شما تا به سرچاه برسید بیش از سه چهارم عمرتون را تو استرس ها و ترس ها و کارهای گره خورده و در نهایت بی نتیجه از دست دادین و جز یک مشت قرص که باید هرروز بریزید تو روده،هیچ نصیبی ندارید.

پ.ن:الهی خونه به جگر بشه،در به در بشه اونکه چاپ مقاله را اجباری کرد.اون مقالات مثل تمام پایان نامه ها دو زار نمی ارزه.حیف که نمیشه خیلی حرفها را عمومی نوشت.ولی الهی به خاک سیاه بشینه در به در

ببخشید هنوز تایید نکردم نظرات را،میکنم.اما فعلا به عنوان یک سینه سوخته میگم.فقط در صورتی درس بخونید که واقعا عاشق تحصیلات عالیه هستید،وگرنه هرکی گفت بخون قاشق داغ بزارید رو دهنش که شما را در چاه ویل نندازه.واقعا اگر عاشق درسین با تمام وجود بریدسمتش،وگرنه که ...

یک پیجی تو اینستا مرده گفت ۵سال نوشتن پایان نامم طول کشید تا با اخطار دانشگاه یکی دوماهه نوشتم و تحویل دادم.بعد یک جمله ای از یکی گفت،مثل گفت یادم نیست.فقط گفت احمق یک کاری را طول میده تا مجبور بشه انجام بده،آدم عاقل بلافاصله و به وقت انجام میده.الان اون احمق منم.

من غلام قمرم،غیر قمر هیچ مگو

دیشب برای یک خرید جزئی رفتم بیرون.نزدیک ما یک مسجد معروف است که در نود و هشت درصد مواقع مجلس ختم اونجا برگزار میشه.مجلس تموم شده بود و معلوم بود خونه متوفی همون اطراف است که عزاداران با سبدهای گل پیاده می رفتند و حرف میزدن.جالب این بود که پشت دو سری تو ترافیک پیاده رو قرار گرفتم.هر دو سری به متوفی فحش میدادن و میگفتن آدم بیخود و بیشعوری بوده،بعد همشون سرتاپا سیاه بودن،از اونطرف تو فروشگاه ،دسته دسته خانم سیاهپوش سریخچال بستنی ها بودن که با خنده انتخاب میکردن بستنی چی بخرن و بخورن که تا قبل از رسیدن به خانه متوفی تموم شده باشد.اینها را که دیدم ،گفتم چقدر خوبه آدم طوری زندگی کنه که پشت سرش اگرفاتحه نمیخونن،حداقل فحش ندن.

بعضیا هم جوری زندگی میکنن،انگار قراره عمر نوح کنند.یک خانم هشتادسالست که وضع مالی خیلی خوبی داره،اما تا اسکاچ های مصرفیش را دوباره و چندباره میجوشونه تا باز استفاده کنه!بعد هم گفته من قراره هزارسال عمر کنم!یاد عمه مامانم افتادم.مامانم یک عمه داشتن که تو هفتاد سالگی کاملا قدش خمیده شده بود و بدون واکر راه نمیتونست بره،اما اگر کفش هایی با پاشنه کمتر از ۵سانت برایش میخریدن،پایش نمی کرد و میگفت شماها میخواهید من بمیرم.من انقدر میمونم تا دوباره دندون دربیارم.تو سن هشتادسالگی بالاخره مجبور شد با حضرت اجل ملاقات کنهحالا از عمه مامانم گفتم،یاد یک خاطره افتادم.من مامانم به پنجاه سالگی که رسیدن،دیگه کفش پاشنه دار نخریدن و فقط طبی میخرن و هرچی ما با هم بحث می کنیم،بی فایدست.عمه مامانم زنده بود که ما رفتیم مامانم کفش بخرن،یک کفش پاشنه سه سانتی خوشگل بود.هرکاری کردم مامانم نخریدن،منم پرحرص گفتم اون عمه صدسالتون هنوز کفش پاشنه بلند می پوشه،چرا پیرزنی میخرید؟یکهو یک خانمی برگشتم سمت ما و مامانم سلام علیک کردن و بدون خرید کفش از مغازه زدن بیرون و گفتن انقدر تو خیابون به این عمه من گیر نده،این خانمه حواهرشوهرش بود،خوبه.آبرومون را بردی؟از اون روز دخترعمه های مامانم از من اصلا خوششون نمیاد.