عرض تسلیت به عزیزان بندرعباسی

اینکه میگن آدم از فردای خودش خبر نداره حرف حقی است.همه اون آدمهایی که امروز توی بندرعباس آسیب دیدن،خدا میدونه دیشب کجا بودند و تو چه فکری و امروز در چه حالیخدا اونهایی را که به رحمت حق رفتند بیامرزه و سلامتی بده به مصدومان و وسعت مال بده به مال باختگانش


یک استاد داشتم تو دوره کارشناسی،هرزمان کتاب جدیدی یا افسانه قدیمی که جنبه روانشناختی داشت و میتونست برای ما مفید باشه را خونده بود،میومد و سرکلاس برای ما تعریف می کرد.یکبار به ما گفت از روی رفتار آدمها و نوشته هاشون شما پی به خیلی چیزها میتونید ببرید.مثلا کسی که واقعا ناراحت از چیزی هست،تو نوشته هاش ساده ترین کلمات را به کار میبره و اگر کلماتش شکل فاخر پیدا کرد مطمئن باشید صرفا برای گول زدن بقیه است.مثال زد از اشعار خاقانی که در سوگ تنها پسرش سروده و شما کلمات صقیل زیاد میبینید.گفت این نشون میده اون واقعا هم ناراحت نبوده و مثال دیگه ای از شاعر دیگه ای زد که الان تو خاطرم نیست ،با ساده ترین کلمات اون هم در سوگ فرزندش شعری نوشته بود و عمق غمش را از این اتفاق نشان داده بود.این تو ذهنم مونده بود تا این چندوقت که هربار اینستا.گرامم را باز کردم،همش یا پست و استوری های یک بلا.گرجوان است که فوت شده یا نقد و نظرات بقیه که میگن شوهرش قا.تل است و ایشون میاد تکذیبیه میده.کاری ندارم به قاتل بودن و نبودن،چون کلا بلا.گری فالو ندارم و اطلاعی از زندگیهاشون ندارم و نمیدونم این از کجا میاد تو اکسپلور من.اما چیزی که برام جالب بود رفتار این آقا بود.(هرچند که با عذرخواهی از همه آقایان خواننده،یک مثال قدیمی است که میگه هر مردی ،وقتی خانمش فوت میکنه دستش را میزاره روی صورتش،اما بین انگشتهاش بازه تا خانم بعدیش را از بین حضارپیداکنه) این آدم از زمانی که وارد اتاق خوابش شده و دیده خانمش فوت شده گوشی دستش است و داره جلوی گوشی زار میزنه تا غسالخونه و سرخاک و...و جالبتر شب اول خاکسپاری اون بنده خدا،تعداد ویو را چک کرده بود.یک هفته بعد خاکسپاری داشت میرفت نمایشگاه نقاشی و...وقتی اینها را دیدم راستش به عزادار بودن آقا شک کردم و بیشتر یاد خاقانی شاعر بزرگمون افتادم که در سوگ پسرش چه شعرهای پرطمطراق و قشنگی هم اتفاقا گفته.اما حتی اونجا هم دست از تفاخر برنداشته .

همه اینها که نوشتم البته یک مثال بود،مشتی نمونه خروار.حالا ایشون بلا.گره و دیده میشه،خیلی ها نیستند و دیده نمیشن.اصلا حرف این نیست و حتی تفسیر حرف منم با توجه به فرهنگ جامعه است،تو کشوری دیگه با فرهنگی دیگه،تفسیری دیگه است.اما نوشتم که بگم حتی اگر ادعای چیزی باشیم،با توجه به اینکه الان امروزه روز آدم دستشم لای موهاش میبره ،یکهو یکی فیلم میگیره و همه میفهمن،یکم باید بیشتر مراقب ادعاهامون و رفتارهامون باشیم.

دیروز رفتیم کنسرت همنوازی نوه بزرگ.خب من یک سلیقه خیلی کجی دارم تو موسیقی که نمونش قابل دیدن نیست.بعد موردبعدیش اینه من بیشتر از نیمساعت نمیتونم بندصندلی بشم.یعنی ظرف نیمساعت یک چیزی بهانه میکنم تا بتونم یکجوری ولو برای چندثانیه از صندلی کنده بشم.حالا فکر کنید من با این روحیه یکساعت نشستم و کم کم حس میکردم اگر بیرون نرم خفه میشم،درنتیجه دیگه زدم بیرونبعدم برگشتم خونه،چون تحملم تموم شده بود.از دیروز جنگ آغاز شده که چرا بنده دوساعت و نیم بندصندلی نشدم تا تموم بشه و دوییدم بیرون

......................

دوستم بمن میگه تو در و داف بدون آرایشیداداشمم که از وقتی ازدواج کرده،همیشه نگاه بمن میکنه و میگه نه مثل آدم بلدی کرم بزنی و نه رژ،هردوتاش نصفه استخودمم فکر میکنم داف مناطق محروممحالا چرا این را نوشتم؟

دعوت شدیم یک مراسم و درمیانه مجلس،رقص دوتا دهه نودی را دیدیم که بسیار هماهنگ و قشنگ بود.بخصوص که دختر دهه نودی یک آرایش خیلی ملیح و قشنگ داشت و پسردهه نودی هم یک رقص مردونه قشنگ و بعدم ازمنابع غیررسمی خبر رسید که بله یکی دوسالی هست این دوتا همدیگه را میخان و دارن برای آینده برنامه میریزن و پدر و مادرشونم راضین.اون وقت منم با این سن و سال....

چرت و پرت نوشتم؟بلی،آگاهم.فقط صرف روشن نگه داشتن چراغ نیمسوز وبلاگ بود قبل از اینکه کلا از کار بیفته

خدا رفتگان همه را بیامرزه.امروز تو اوج استرس های من،خبردادن تنها پسرعموم دارفانی را وداع کرد و به رحمت خدا رفت.

خاطرات من به دلایلی از این پسرعمو به تعداد انگشتهای یک دست هم نمیرسه.اما همونها هم خاطرات خبلی خوبیه.خدا رحمتش کنه.دوست داشتید به فاتحه ای و طلب مغفرتی مهمانش کنید.

باغچه یا گلدون؟؟؟

راستش علت ننوشتن گشادی باسن است و علت دیگری ندارد.

بابام خدابیامرز و همه خاندانش عاشق گل و گیاه بودند،بعد بقول مامانم که در سنین پایین شوهر کرد ن و مطابق خاندان شوهر رشد شخصیتیشون شکل گرفت(البته ناگفته نمونه پدربزرگ مادریم خدابیامرزم همین بود،تا جایی که حیاط خونشون را که مثل همه خونه های قدیمی بین اندرونی و بیرونی بود تو عالم بچگی من برام حکم جنگل داشت،از بس دار و درخت توش بود.)داشتم میگفتم،چه خونه قبلی ،چه این خونه هرکجا دستش رسید باغچه زد،اصولا خدابیامرز به گلدون اعتقاد نداشت و معتقد به باغچه بودبعد چون هرکجایی دلش خواست باغچه زد،همون طرفشم یک شیر آب و شلنگ گذاشت که آبیاری راحت بشه،اما این نوع آبیاری یک اشکالی داره،اونم اینه که آب را یک سمت باغچه باز میکنی،اونطرف آب شلنگ میشه مثل آب کتری وقتی داره میسوزه و آب توش نیسامروز مامانم بمن میگن باغچه آب بده،وسط آبیاری رفتن اونطرف برای خودشان آب را باز کردن و درمقابل من که میگم مامااااننن میگن یامان دو مین صبر کنحالا دو مین،شد سی دقیقه،بنده هم خسته شدم و ول کردم گفتم باغچه با خودتوناومدم تو،تازه اومدن میگن باغچه را چیکار کردی؟گفتم سپردم خودتون که،میگن واااا،با تو بود؟؟؟و بنده مثل سیامک انصاری زل میزنم به دوربین که چرا مامانها اینطورین؟؟؟؟

پ.ن: حالا باز بابای من خوب بوده،داییم در یک حرکت انتحاری پارکینگ خونشون را کلا از میان برد و کل حیاط را کند و تبدیل به باغچه کرد و یک حوضم وسطش زد. تازه به نظرش خوب نشد،از تو حیاط یک توری کشیده به بالای پشت بوم و روی توری را سبزه نمیدونم چی چی کاشته،خونه نیس کهتازه تو فکره پشت بوم را هم یک کاری کنه ،باغچه بشه و همه اینکارها را در این راستا انجام داد که دکتر تشخیص سرطان برای زن داییم داد و گفت برای روحیه اش بهتره بره باغی،باغچه ای جایی و داییمم برای اینکه از دکتر و دارو دور نشن،خونه را تبدیل به باغچه کرد.

پ.ن۲: قبلا گفتم من عاشق جنگلم و بی نهایت اون سبزی را دوست دارم.اما برای دریا انتخابم جنوبه،آب دریاش یک گرمای خاصی بوجودم میده و من را کاملا آروم میکنه برخلاف دریای شمال که بوجودم افکارجالبی تزریق نمیکنه.اما همین من ،حال یک گل و گلدون نگه داشتنم ندارمیعنیا فک کنم پسفردا زندگی خودم را داشته باشم یک شاخه گل خشکیده ام تو زندگیم یافت نشهشما چطور؟