چرخ گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت/دائما یکسان نباشدحال دوران،غم مخور

داشتم فکر میکردم واقعا سن یک عدد است؟

حقیقت را بگم برای همه این را باور ندارم.چون من امروز تو ۲۰ و ۳۰سالگی بی پرواتر بود.به دنبال کسب تجربه بود و اگرچه محتاطانه اما زیاد ریسک کردم.کارهایی کردم که الان که فقط شمه ای از آن را برای مادرم یا دوستان بسیار نزدیکم که تعریف میکنم،باورشون نمیشه من انجام داده باشم.چون ظاهربیرونی من فردی بشدت آرام و کم صحبت است.اما درونم دختری است با استرس ها و شیطنتهای فروخورده فراوان که گاهی دور از چشم هرکسی که توی دنیای واقعی من را میشناسه،شیطنت هایی کرده.اما امروز تو این سن،هرچند هنوز دلم میخواد بی پروا ،چیزهای دیگه ای را تجربه کنم.نمیتونم.قدرت ریسکم را کاملا از دست دادم و بیشتر دنبال ثبات میگردم.برای همین میگم سن برای همه یک عدد نیست.خیلی ها تو کودکی ناخواسته بزرگ میشن و خیلی ها همیشه حتی در اوج پیری کودک باقی می مانند.شما چی فکر می کنید؟

میدونید همیشه تصورات با واقعیت تومنی دوزار فرقشه

امشب که دکتر زنان بودم،یک خانمی اومد خیلی خوش هیکل بود.تقریبا همسال من.تو ذهنم داشتم حسادت میکردم بهش که با این هیکل هرچی دوست داره میتونه بپوشه که سفره دلش را برای خانوم بغل دستیش که اومده بود نوبت عمل بگیره باز کرد و گفت من ۹۵کیلو وزنم بود.همه چیز از یک کیست تخمدان ساده شروع شد و من گرفتار، علیرغم هشدار پزشک پیگیری نکردم.آخر دوماه پیش کل رحم را درآوردن و حالا من ۶۳کیلو وزنمه.تو این مدت دردهای زیادی داشتم .از شدت درد به این روز دراومدم.همونجا نشستم تو نت عوارض درآوردن رحم را خوندم.درحالیکه تصورم این بود که وقتی دربیاری از شر همه دردها خلاص میشی،اما معلوم شد تازه آغاز دردهای جدیده.تهش خانمه رفت معاینه و معلوم شد دچار عفونت شده.اونجا فهمیدم زن بودن سختترین کار دنیاست.

مرسی که همتون انرژی دادین و محبت کردید.فعلا من غر بزنم ،تحلیلهای چپکی بکنم.چرت و پرت بگم،شمام در نهایت صبوری همراهیم کنید تا باز خردرونم آزاد بشه و جهان را از زاویه دیگه ای ببینه.فعلا گاو درونم آزاده و خرش گرفتار در قفسه.

............

قدیمترها که جوون بودم،شونصدتا کار را با هم میکردم.اما حالا فقط روی یکی میتونم تمرکز کنم و بس! مثلا مصاحبه لیلی گل.ستان را دوست داشتم کامل ببینم.اما 

از اونجا که میدونستم احتمالا وقتی تو یوتیوب شروع کنم،وسطاش به همه صفحه ها سر میزنم و نصفه میشنوم،به تکه تکه دیدنش از اینستا بسنده کردم.اما اونچه که اینجا مینویسم،تحلیل منه و نگاه من.ممکنه اگر شما اون مصاحبه را ببینید و صحبتها را بشنوید،نظر متفاوتی داشته باشید.به هرصورت هیچ دونفری مثل هم فکر نمیکنند.قبل از اینکه حسم را بگم،دلیل نگاهم را بهتون میگم .

من یک رفیقی داشتم که غیر از جمعه ها که تعطیل بود و ما تلفنی در تماس بودیم.تقریبا کل هفته را با هم میگذروندیم.پدرش با وجود بیماریهای متعددی که گرفته بود،اما یکی از خوشتیپ ترین و خوش پوش ترین مردهایی بود که من در تمام زندگیم دیدم.اما تا پدرش زنده بود هرگز علاقه ای به پدرش نشون نداد.تا جایی که همه اطرافیان میدونستن از پدرش متنفره اما دلیلش را هیچکسی نمیدونست.یکبار که با هم رفته بودیم بیرون،برام تعریف کرد که پدرش درجوانی سه بار به مادرش خیانت میکنه و خیانت آخر منجر به اخراج پدرش از محل کار و متلاشی شدن زندگیشون میشه.وقتی مادرش بعد از این اتفاق خونه را ترک میکنه ،اون یک دختر ده ساله بوده با خواهرانی ۳ساله و یکساله.گفت درد اونزمان که مادرم پنهانی به مدرسه میومد و من را میدید باعث شد تا هرگز پدرم را نبخشم.اگرچه مادرش ماهها بعد به دلیل بی پناهی مجبور به بخشیدن پدرش و بازگشت شده بود،اما دوست من هرگز پدرش را نبخشیده بود تا اینکه پدرش متاستاز شد و از دنیا رفت .من سه ماهی بعد فوت پدرش درگیرمشکلات شخصیم بودم،ندیدمش و وقتی دیدم گفت حالا که رفته فکر میکنم دوسش داشتم،اما هرگز نتونستم ببخشمش.

من این حالت را وقتی لیلی از رابطه پدرش و فرو.غ میگه میبینم.اونجاها که مثل همه زنهایی که با درد بزرگ خیا.نت روبرو میشن.برای اینکه کورسویی برای بخشش برای خودشان بزارن میگن مردا مثل بچهان زود گول میخورن و زنها شیطانهایی رجیمن که میتونن این کودکان در ظاهر بزرگسال را گول بزنند.اونم معتقده پدرش مردی بی نهایت باهوش و بزرگ بوده،حتی حسی پدرانه داشته .اما خب اون شیطان رجیم گولش زده.درحالیکه برادر خدابیامرزش کاوه تو یک مصاحبه گناه پدر را فقط عاشق بودن میدونه.حتی جایی میگه وقتی اون مرد،پدرم تا مدتها بهت زده بود و حرف نمیزد.من اصلا قصد سفید کردن یا هیچکاری ندارم.چون من نه قاضیم،نه به همه ابعاد ماجرا اشراف دارم.صرفا به عنوان یک خواننده یک چیزی دیدم و شنیدم.اما اصل حرفم اینه

وقتی کسی را دوست داریم،ولو که علاقمون را انکار کنیم،اگر از اون آدم ضربه بخوریم.درحالیکه همیشه جای اون ضربه درد میکنه و همیشه جاش همراهمونه،اما بخاطر علاقمون همه را مقصر می کنیم تا بارگناه کسی که دوست داریم کم بشه و به اصطلاح امروزیا سفیدشویی می کنیم.اگر شما این مصاحبه را دیدین،نظر شما چیه؟

وقتی وبلاگ نویسی را شروع کردم،از هراتفاقی که میفتاد مینوشتم.مثلا ساندویچ خوردم،اینطور کردم...بعدتر با وبلاگهای متعددی که ساختم تصمیم گرفتم همون اتفاقات را به شکلی طنزآمیز بنویسم. چقدر موفق بودم نمیدونم.وبلاگ قبلیم ،عمه اقدس را برای این بستم که اون اواخر دیگه طنزی در کار نبود و بیشتر جنبه نصیحت و دردنامه داشت .این منو اقناع نمیکرد.دفتر دیگه ای باز کردم با این عنوان که می بینید.حالا از اینجا هم میخام برم،شاید هرازگاهی بنویسم،اما شکل سابق را نداره.خیلی عذرخواهم که این متن آخر برای من غمنامه است.بیشتر معذرت میخوام که کامنت های قبلیتون را تایید نکردم و نمیکنم.چون اصلا تو شرایط روحی خوبی قرار ندارم.بیشتر تو همون کانال تلگرامی مینویسم.اما اینجا را نگه میدارم،چون یادگار محبت بی حد و حصرشما بمنه و میگم شاید برگردم شایدم نه.

حقیقت اینه که خواهرم فقط بخاطر میل زیادش به مادرشدن ازدواج کرد.تو این سالها بارها بچه دار شد،حتی یکبار تا شش ماهگی بچه موند اما بعد به دلایلی از دستش داد و بچه سقط شد.دوباره و بتازگی باردار شده بود.تازه سه ماهه شده بود و امشب با ذوق رفت دکترش که معلوم شد،دوروزه بچه تو شکم مادر مرده.اگر بهتون بگم همپای خواهرم از این درد دارم بخودم میپیچم دروغ نگفتم.خیلی به بچه امید بسته بود.خیلی دوسش داشت.حالا...

از ته قلبم امیدوارم ناامیدی و دردش را حس نکنید،خیلی سخته.اگرجایی داشتم که دردم را فریاد بزنم،اینجا نمینوشتم.اما از زور درد ،نمیدونم باید چه غلطی بکنم.خیلی سخته،خیلی

پدرم وقتی مردبا اینکه وسط امتحانات میانترمم بود یک هفته دانشگاه نرفتم.گفتم گور بابای دانشگاه.وقتی هم که رفتم ،یکمرتبه وسط کلاس میدیدم درحالی که زل زدم به استاد و مثلا دارم درس گوش میدم،درحال گریه ام.تو کل اون کلاس هیچکسی حال من را نمیفهمید.چون هیچکسی بدون بابا نبود.همه زندگی خودشان را داشتند،میگفتن میخندیدن.از خاطرات عاشقانه های پدر و مادرشون میگفتن و من پذیرفتم،زندگی همینه.شاید درلحظه بهت تسلیت بگن،اما خب هرکسی زندگی خودش را داره و کسی خودش را توی غم تو غرق نمیکنه.گذشت.داغ های زیادی توی این سالها دیدم،اما اینم فهمیدم،توی یک داغ موندن،توی یک آسیب موندن کمکی به هیچکس نمیکنه.میدونین همه عمر اون داغ،اون حسرت روی دلت هست.توی هرخوشی اون کمبود و اون نداشتن تو چشمت میاد،بخصوص اگر اطرافیانت نداشته تو را داشته باشند و خدا نکنه بخوان به چشمت بیارن.اما زندگی به من آموخت،تو هرفرصتی،حتی اوج غمت یک چیزی را بهانه کن و بخند.هنرزندگی تو اینه که بدون تمسخربقیه،توی زندگیت دلیلی برای خنده پیدا کنی و اجازه ندی غم و دردت غلبه کنه بهت.

غم آدم را خموده میکنه و ازت فرصت ساختن را میگیره.به جای تمرکز روی نداشته ها و حسرتها باید داشته ها را برای خودمان بزرگ کنیم تا موفق بشیم.وگرنه هرآدمی که تو این دنیای بزرگ هست،یک حسرتی حتما به دلش داره،فقط جنس حسرتش فرق داره.

رفتم بالای منبر نه برای شما،برای خودم.برای دلی که بدشکسته.باز باید بلند بشم.حق ندارم بشینم زمین و اشک بریزم،باید خودم را جمع کنم.وقتی نیست.