تعطیلات تموم شد.تقریبا غیر از دو روز آخرش که عصبی شدم و استرس شدیدی را تحمل کردم.بقیش را بچه شدم و خوش گذروندم.با فسقلی کلی دوییدم.به کرم ریختن عروس توجه نکردم.چند روزی را با دعوت رفتم یک ویلا تو دل جنگل که اگرچه یکی درمیون و برخی ساعات خط های آنتن پیدا میشد و نت برمیگشت و اونجور که من دلم میخاس نتونستم برم مجازی،اما باید بگم جای شما خالی ، خیلی خوش گذشت و تو دل اون سرسبزی زنده شدم.ده سال پیش هم به دعوت یک رفیق شمالیم،رفتم روستای پدریشون و من را برد جنگل کنار روستا.خودم نمیدونم نگاهم چطور بود،فقط یادمه عشق و لذت صرف بود،اما اون هرچند دقیقه یکبار صدام میکرد و میگفت مهدعلیا حالت خوبه؟چرا اینطوری نگاه میکنی؟خلاصش که من عاشق جنگل و درختم و برای همتون این خوشی را آرزو دارم.
ان شاءالله همیشه به گردش و تفریح عزیزم


فدایت دخترم
همیشه به خوشی
قربونت