یک پیجی تو اینستا مرده گفت ۵سال نوشتن پایان نامم طول کشید تا با اخطار دانشگاه یکی دوماهه نوشتم و تحویل دادم.بعد یک جمله ای از یکی گفت،مثل گفت یادم نیست.فقط گفت احمق یک کاری را طول میده تا مجبور بشه انجام بده،آدم عاقل بلافاصله و به وقت انجام میده.الان اون احمق منم.

من غلام قمرم،غیر قمر هیچ مگو

دیشب برای یک خرید جزئی رفتم بیرون.نزدیک ما یک مسجد معروف است که در نود و هشت درصد مواقع مجلس ختم اونجا برگزار میشه.مجلس تموم شده بود و معلوم بود خونه متوفی همون اطراف است که عزاداران با سبدهای گل پیاده می رفتند و حرف میزدن.جالب این بود که پشت دو سری تو ترافیک پیاده رو قرار گرفتم.هر دو سری به متوفی فحش میدادن و میگفتن آدم بیخود و بیشعوری بوده،بعد همشون سرتاپا سیاه بودن،از اونطرف تو فروشگاه ،دسته دسته خانم سیاهپوش سریخچال بستنی ها بودن که با خنده انتخاب میکردن بستنی چی بخرن و بخورن که تا قبل از رسیدن به خانه متوفی تموم شده باشد.اینها را که دیدم ،گفتم چقدر خوبه آدم طوری زندگی کنه که پشت سرش اگرفاتحه نمیخونن،حداقل فحش ندن.

بعضیا هم جوری زندگی میکنن،انگار قراره عمر نوح کنند.یک خانم هشتادسالست که وضع مالی خیلی خوبی داره،اما تا اسکاچ های مصرفیش را دوباره و چندباره میجوشونه تا باز استفاده کنه!بعد هم گفته من قراره هزارسال عمر کنم!یاد عمه مامانم افتادم.مامانم یک عمه داشتن که تو هفتاد سالگی کاملا قدش خمیده شده بود و بدون واکر راه نمیتونست بره،اما اگر کفش هایی با پاشنه کمتر از ۵سانت برایش میخریدن،پایش نمی کرد و میگفت شماها میخواهید من بمیرم.من انقدر میمونم تا دوباره دندون دربیارم.تو سن هشتادسالگی بالاخره مجبور شد با حضرت اجل ملاقات کنهحالا از عمه مامانم گفتم،یاد یک خاطره افتادم.من مامانم به پنجاه سالگی که رسیدن،دیگه کفش پاشنه دار نخریدن و فقط طبی میخرن و هرچی ما با هم بحث می کنیم،بی فایدست.عمه مامانم زنده بود که ما رفتیم مامانم کفش بخرن،یک کفش پاشنه سه سانتی خوشگل بود.هرکاری کردم مامانم نخریدن،منم پرحرص گفتم اون عمه صدسالتون هنوز کفش پاشنه بلند می پوشه،چرا پیرزنی میخرید؟یکهو یک خانمی برگشتم سمت ما و مامانم سلام علیک کردن و بدون خرید کفش از مغازه زدن بیرون و گفتن انقدر تو خیابون به این عمه من گیر نده،این خانمه حواهرشوهرش بود،خوبه.آبرومون را بردی؟از اون روز دخترعمه های مامانم از من اصلا خوششون نمیاد.

از بعدازظهر آنتن گوشیم رفته و هرکسی زنگ میزنه میگه خاموش است‌.خودمم نمیتوانم به کسی زنگ بزنم.اول فکر کردم فقط مشکل منه و حالا فهمیدم کل خانواده درگیرن.بعد از قطع آب و برق این یکی کم بود!

  • تولدم بر همه دوستداران عمه مبارک باشه

امروز رفتم یکجا مصاحبه کاری.دیشب که از شدت استرسی که اینروزها دارم زار زدم،مامان اومدن تخم مرغ برام بشکونن،براساس مدل قدیمی  که اگر تخم مرغ را تو خیابون نمیندازی باید اونکه براش تخم مرغ میشکونی را بترسونی و تو کاسه بشکونی،من را ترسوندن و اومدن پرت کنن تو کاسه،زاویه ها را درست در نظر نگرفته بودن رو زمین شکست،فرش هم کثیف شد

در ادامه جریان،بنده که ده دقیقه زود رسیدم محل مصاحبه بماند.یک بنده خدایی را چون عینک نداشتم از روی هیکل و قد و رفتار اشتباه گرفتم چه سلام و علیک گرمی هم کردم و بنده خدام کم نزاشت و جواب داد و تازه من دیدم خااااک ،آدم را اشتباه گرفتم.بعدم تو مصاحبه،من بودم و یکی مثل من که برای مصاحبه اومده بود.اون یکسره مصاحبه گر را تایید کرد و هی هندونه قل داد زیربغلش!منم خوی شیرگونه مردادیم نزاشت آدم بمونم،به جفتشون هرچی دلم خواست گفتم و درنتیجه فکرنکنم کار بمن بدنخواستم بگم قبل مصاحبه حتما یک لیوان شربت عرق بیدمشک بخورید،تو مصاحبه هم شیرین باشید،اون خوی وحشی انتقادگر را بزارید بیرون پشت در،موقع تعریف برا رفیقتون رو کنید.