داشتم خبر بنزین ۸۰تومنی را میخوندم،یک تحلیل جالب خوندم.من نمیدونم شما تهران اتوبوس سوار شدید یا نه؟یکبار باید میرفتم بیمارستان دی،چون مطب دکترم اون خیابون بود.اسنپش خیلی گرون میشد،بخشی را با مترو رفتم و بقیه را با اتوبوس .اتوبوس که خیلی دیر رسید که بماند.بعد از ده تاش،۹تا نگه نمیداشت،چون مثل تن ماهی همه تو هم بودن و جا نبود که نگه داره و حتی یک نفرم سوار کنه.بالاخره یکیشون راضی شد بایسته.قشنگ سینی کف اتوبوس به خیابون میخورد و روبروی بیمارستان دی،اتوبوس از کار افتاد! گرون کردن خیلی راحته،اما وقتی حمل و نقل عمومی درستی نداریم،ملت باید چه کنن؟وقتی ماشینهایی میسازن که پرمصرفه،دوزار بدرد نمیخوره چه باید کرد؟آن دفعه با قطار رفتم،۸ساعت تو کرج موندگار شدیم که گفتن ممکنه تا ۱۲ساعت بکشه،چون دیزلش خراب بود.تازه قطار خوب مثلا سوارشده بودم.وقتی هم راه افتاد کلیه چراغها خاموش شد و تو تاریکی مطلق رفتیم چون گفتن اگر میخواهید به مقصد برسید شرایط همینه،راه دیگه نداریم.داریم به کجا میریم؟تو خیابون،تو پارکها کمتر کسی خندش واقعی است.چهره ها عصبی و عصبانی است.تو جمعهای خونوادگی اولین حرف قیمت طلا الان چنده؟دیدی یک شونه تخم مرغ چند شده؟نون چقدر شده؟شیر و...

قدیمم ارزونی نبود،اگر بود هم پول خیلی نبود.اما دلها شادتر بود.آدمها دور هم خاطره خوش میساختن.الان دیگه هیچکسی حوصله نداره.

یک تجربه!

خواهرم امروز رفت تا باقیمانده سقط دوران جنگش را عمل کنند و بیرون بیارن.دیشب خونه ما سوپ خورد ،چون عمل بیهوشی داره،دکتر گفته بود یک سوپ روان بخور تا شکمت کار کنه و پر نباشه بخاطر بیهوشی که میگیری.من یاد خودم افتادم اولین عمل من،عمل زیبایی بود.البته برای من جنبه درمانی داشت اما جزو عملهای زیبایی محسوب میشد.هیچکسی هم نگفته بود دوازده ساعت ناشتایی و شام سبک و...منم ساعت۵عصر،عملم بود،یک آبگوشت مشتی جاتون خالی زده بودم،بعد رفتم عمل،دکتر گفت ناشتایی؟گفتم نه؟گفت مگه نمیدونی ناشتا باید باشی؟گفتم نه!گفت چی خوردی؟از اونجا که عمل تو یک کلینیک خصوصی اون بالاهای تهران بود گفتم چلو مرغ،سه بود بگم آبگوشتگفت بی حسی موضعی بزنید،نمیشه بیهوشش کرد.تازه بعد عملم رفتم اونطرف خیابون،روبروی کلینیک یک فست فودی خوب بود،یک چیزبرگر ناب زدم ،مامانم میگفتن الان عمل کردی،نخور.من که مامان ولم کنید تو را خدا

عمل بعدی چون برای دکتر مدام بیمار اورژانسی میومد(شما بخونید عربها با زیرمیزی دلاری)و دکترمم داشت میرفت شیطان بزرگ و من روحمم خبر نداشت،پسفردا میره و من ویلان و سیلان میشم و دیگه برنمیگرده،نزدیک ۱۹ساعت ناشتا بودم،جوری که بدنم رفته بود روی ویبره که دکتر رضایت به عمل داد.

عمل آخری که کردم باز دکتر به من نگفت گلاب به روتون شب قبل عمل روغن قرچک بخور که هم بعد عمل دچار مشکل نشی هم بیهوشیت طولانی نشه.بنده هم شام مفصل خورده بودم و نزدیک ۱۸ساعت ناشتایی بدون آب داشتم.اما چون معدم سنگین بود،به هوش نمیومدم و مامانم بنده خدا گفتن هرکی قبل تو و بعد تو بود را آوردن تو را نمیاوردن.یکبارم دیدم چندنفر به اون سمت میدوییدن و به هرکی التماس کردم،جواب نمیداد.راستش را بگم من خودم یک لحظه،در حد کوتاهی جدا شدن روحم از بدنم را حس کردم.اما نمیتونم بگم تونل دیدم یا کسی اومد دنبالم و...،یک لحظه حس کردم گوشه اتاق ایستادم و خودم را میبینم.بعد عملمم بقدری درد داشتم که پمپ مسکن و حتی تزریقها هم جوابگوی درد نبود و اصلا یادم رفته بود.خانمه که هم اتاق من بود خیلی راحت بهوش اومد و کارهاشم زود کرد و رفت.درحالی که من غیر دیر بهوش اومدن،درد شدید شکمی را به دلیل نفخ شدید تجربه کردم و اگر ماساژ مردونه و بدون رحم دکتر سونوگرافی که یک آقا بود که معده من را چنان ماساژ داد که من از درد زار میزدم و سرمم یک فریاد زد که صدا نکن،دور از جون همتون از درد مرده بودم.همون ماساژ من را زنده کرد و نجات داد.واقعا دستش درد نکنه،هرچند اخلاقش اصلا خوب نبود که البته مامانم میگن غیر این بود تو نمیزاشتی کارش را بکنه

نتیجه :دور از جان خودتان و عزیرانتون،اگر کارتون به عمل کشید.شام سبک بخورید،اختیار دست خودتان بود روغن قرچک بخورید،دم توالت هم جا بندازید چون تا تخلیه کامل معده اونجایید اما درعوض بعد عمل ،خروجتون  از بیهوشی راحتتره و آزار کمتری میبینید.

عنوان گم شده!

امروز باید یکجایی میرفتم که اصلا یادم نبود باید برم و زنگ زدن گفتن نیمساعته اومدی،که هیچ.وگرنه میره سه هفته دیگه،چون ما دیگه نیستیم و میریم تعطیلات! تندی اسنپ گرفتم که آقای اسنپی با من حس راحتی اواسط سفر کرد و حنجره طلایی را گشود و ...به تنها چیزی که فکر میکردم داماد خودمون بود که از نظر مادرش و همسرش که خواهرمن باشه حنجره طلاست و آواز سنتی کار میکنه و یک شب یلدا خونه ما به خواهش این دو عزیز زد زیر آوازحضرت عباسی ،من که هیچی از موسیقی سرم نمیشه و بسته به حالم تو صنعتی و سنتی میچرخم.مونده بودم کی به این بنده خدا گفته حنجرت طلاست؟؟؟از شدت تشویقها و احسنتهایی که خب مادر تو رودربایستی اینکه دومادشه و مادرش که قربون دست و پای بلوریش میرفت و همسرش یعنی خواهرمن که تو خفا گفتم بگو نخونه ،گفت تو اصلا از موسیقی چی میفهمی؟؟؟قهر کرد و فرمودن من دیگه نمیخونممادرشون هم فرمودن یکی از اجدادخاله خانباجی های فامیلشون که خب به دلیل طول و دراز بودن من حفظ نکردم کی میشه قمر.الملوک.وزیری بوده و حنجره طلایی اصلا تو فامیلشون موروثی است .از اونطرفم دوسه تا فامیلشون را نام بردن دکترای موسیقی دارن و تهر.ان تدریس میکنن و اتفاقا تخصصشون تو آوازه!!!! آره دیگه این بنده خدا میخوند من میخواستم از پنجره خروج کنم.آخرم مسیر پیشنهادی اسنپ صدکیلومتر دورتر بود که من هرچی بهش گفتم بابا از این میانبر برو من عجله دارم.پایش را کرد تو یک کفش نه من مسیر پیشنهادی اسنپ میرم.در نهایت من در آخرین لحظات بالاخره رسیدم.

آه اینم یادم رفت بگم.ماشینش بنده خدا یک پراید نو بود اما خب بخاطر مسائل بنزین،کولر نزده بود،من اومدم پنجره را بدم پایین یک صدای قیژی داد که گفتم الانه که دستگیره و پنجره با هم بیان پایین،با این صدایی که داداصا استرسش را وقتی پنجره را میاوردم پایین دیدم، میخواستم بگم بخدا جهنمه،وگرنه درکت میکنم.پولت پای آشغال رفته،نگران نشو.



تولدم مبارک!

فردا تولدمه.دلم میخواست بگم واااییی چه روز مبارکی و از این خزعبلات!!! اما برای اولین بار تو سالهای زندگیم واقعا حوصله ندارم.حتی به دوستانم که برایم میخواستن تولد بگیرن،گفتم نه مرسی.بالا رفتن سن مهم نیست،چون طبیعیه،بیشتر خسته ام از دنیا،از زندگی،از هیچ چیزی که سرجایش نیست و کورسوی امیدی که هرروز کم نورتر میشه و رو به خاموشی  مطلق میره.

عنوان با شما!

تو تلگرام نوشته بودم اگر دیدین من باز دوباره زیادی نمک میریزم ،جلوی من را بگیرید قبل از اینکه دنیا با غلطک بره روی من!!!! که دنیا گفت بیا

بله بنده بلافاصله بعد از نوشتن ،رفتم برم جایی دم پله ها یکمرتبه پام لیز خورد اومدم از برخورد سرم با پله ها جلوگیری کنم،شرایط طوری شد که با جفت زانو فرود اومدم و بعد هم کله مبارک با ضرب محکمی خورد به دیوار کنار پله  و دچار تاری دید شدم و از درد سرم ،گلاب به روی مبارکتان حالت تهوع گرفتم و بعد هم به قاعده یک فندق تپل ،قسمت مضروب باد کرد و تب کردم چه تب کردنی.کلا جایی رفتن کنسل شد و علیرغم اصرار اطرافیان که نخواب،من چنان خمار بودم که خوابم برد و بعد بیدارشدن تازه زانوهای کبود شده ام تو معرض دید آمددیشب که اصلا به حالی بودم مسلمان نشنود ،کافر نبیند.بدون اینکه دستمو بگیرن قادر به تکون دادن و جابه جایی خودم نبودم و به این ترتیب کل کارهام تلنبار شد.حالا تو اون وضعیت استادم زنگ زد و کاری میخواست و من که نمیتونستم مثل آدم حرف بزنم و نمیخواستمم برایش شرح ماوقع بدم،گفتم خارج شهرم،برگشتم انجام میدم که خب مثل همیشه از من ناراحت شدالان از کله صبحم که بیدارشدم،علیرغم تلاشم برای انجام کارهام ،منگم .تو هپروتم.اصا خودمم نمیدونم چطوری دارم برای شما مینویسم؟شاید چون یکربع دیگه برق نداریم و با رفتن برق درواقع میریم به جهان نخستین!!!!.

گفتم یک درس زندگی دیگه بهتون بدم که اگر حس کردین دنیا با غلطک از روتون قراره  رد بشه،خودتان به خودتان بگید چکار بکن یا نکن،به بقیه نگید.چون بگید دنیا دوبار رد میشه ،بعد له میشید.

پ.ن: دیروز دکتر یک داروی خارجی داد.گفت ایرانیش را به هیچ وجه نمیگیری،فقط خارجی.صدوشصتمین داروخانه دارو را پیدا کردم.سه ورق ناقابل قرص را به مبلغ ۴میلیون وجه رایج مملکت خریدم.به کجا میرویم آیا؟؟؟!!!!