امروز فسقلی خاله آخرین حرف اسم من را یاد گرفته،بعد رفته به آقا معلم گفته من یک خاله دارم با این اسم
بعدم ایستاده روی صندلیش و میگفت با افتخار به همه گفتم اسم خالم....
به مامانم میگم من خودم تو همه مدارس و دانشگاههای استان هم کار میکردم،انقدر معروف نمیشدم که به لطف ناصرخاله معروفم
البته این معروفیت ،قرار بود یک نامه کوچک در حد اسم خاله و سواد ناصرخاله باشه که برای خاله اش نوشته بشه و جایزه در حد یک استیکر باشه که دیگه استیکر ایشون تو مغازه نپسندیدند،اصولا هیچی تو لوازم التحریری دم خونه نپسندیدن و دیگه تو کوچه دعوامون شد و اومدیم خونه و اشک و ناله و انکار نسبت فامیلیمون و... یک چیزی حدود ۷۰۰تومن برای خاله این افتخارات آب خورد تا آقای پستچی دم خونه تحویل بدن.
برایتان جیبی پرپول و افتخاراتی ارزونتر آرزو میکنم.
پن: خاله بودن هزینه هاش بالا بود ،باید دید عمه بودن چقدر خرج داره.
دانشجوی ارشد که بودم،طبق یک توافق،چون اکثر همکلاسی های من شاغل بودند و هنوز قانون تعطیلی پنجشنبه ها هم نیومده بود،کلاسهای ما از ۸صبح شروع میشد و تا الاهی از شب ادامه داشت و من ناهارم را دانشگاه میخوردم.همیشه و بدون استثناء هم ناهار ماکارونی بود،چون جز ارشدها و دکتری ها کسی دانشگاه کلاس نداشت.من اصولا ماکارونی دوست ندارم و تا مجبور نشم،لب نمیزنم.آشپز سمت دخترها چون میدید دخترها نمیخورن و اسراف میشه،همیشه اندازه ۵الی۶قاشق میریخت و اگر کسی بیشتر طلب میکرد با اکراه و چشم غره دوتا قاشق اضافه تر میریخت و متلکشم مینداخت که دختر باید مراقب هیکلش باشه
فاصله سلف ما و پسرها یک دیوار کاذب بود که اگر یکم از روی اون میز میان آشپز و دانشجو خم میشدی،میتونستی اونطرف را ببینی و من همیشه میدیدم ظرف پسرها کوهی از ماکارانی میشد.یکبار آشپز ما دخترها نیومد و برای پسرها بنده خدا دوطرف را غذا میداد.یکعالم که ایستادم تا بیاد،اومد یک کوه ماکارانی ریخت تو ظرفم،یک نگاه به اون حجم کردم و یک نگاهم به اون بنده خدا و اومدم دهان باز کنم ،بگم تا دست نخورده کمش کن من نمیخورم،گفت دخترم میدونم کمه ،اما بخور،خواستی بیا برات دوباره بریرم
من دقیقا همین شکلی بودم،رومم نشد بگم من اصولا نمیخام.رفتم یک گوشه با نوشابه بخشی از غذا را قورت بدم که دبدم لبخندزنان من را نگاه میکنه و از همون فاصله داد زد باباجان سیر نشدی خجالت نکش بیا بازم برایت میریزم

و من فقط بخاطر باباجان گفتنش سعی کردم نصف ظرف را بخورم تا ناراحت نشه و در یک فرصت مناسب که رفت برای پسرها غذا بکشه،فرار کردم.
هرکجا هست،اگر زندست سلامت باشه و اگر فوت کرده مشمول رحمت الهی.آدمها اینجوری میتونن در عین غریبه بودن از خودشان خاطره های خوب بزارن.
................................
تو اتاق مدیرگروه امتحان داشتم میدادم.من بودم و سه تا همکلاسی آقا .آبدارخونه درست روبروی اتاق مدیر گروه بود و تا امتحان شروع شد آبدارچی برای ما چایی اورد.انصافا چاییش خیلی خوش طعم بود و من بعد اون،اون طعم را جایی نخوردم.این بنده خدا در عرض ۲ساعت امتحان ما اگر بگم ۲۰تا چایی برای من آورد دروغ نگفتم
من معتاد چاییم و به چایی نه نمیگم.بعد از چایی دهم به بعد همه نگران من بودن مخزنم کجاست که این چایی ها را قورت میدم و هنوز به سمت توالت پرواز نکردم
بعد امتحان صبر نکردم ببینم مدیرگروه چی میگه پرواز کردم به سمت توالت و داشتم برمیگشتم وسایلم را بردارم و عذرخواهی و خداحافظی کنم که آبدارچی من را دید.به رسم ادب ایستادم تشکر کنم،گفت تو تنها کسی هستی که چایی های من را خیلی پسندیدی،بیا بریم آبدارخانه برایت یک لیوان بریزم بخوری قشنگ خستگیت در بره
هرچی من میگفتم نه مرسی،اونم اصرار بیا بریم.آخر سر یکی از همکلاسیهام نجاتم داد و با یک دروغ مصلحتی من را از قوری چایی دور کرد
من یک زن دایی دارم بالای بیست و چندساله سرطان داره،اونم از نوع پیشرفته.تاجایی که دکتر بهش گفته بود اگر سلامت کامل جسمی نداشتی تو باید هفت کفن میپوسوندی.هرچندوقت یکبار زندایی بقدری حالش بد میشه که میگن بیایید حلال کنید که بنده خدا رو به قبله خوابیده و بعد میبرن بیمارستان و حالش بهتر میشه و برمیگرده.جدیدا قدرت حرکتش را از دست داده و برای کمترین کارهایش هم نیازمند کمکه و دردهای شدیدش هم مزید برعلت و فلجی کاملش شده،به همین خاطر و عدم تحرک دچار زخم بستر شده و الانم زخمها عفونت کرده و بردن بیمارستان.من سرکار بودم و کلید نداشتم،مامان خانمی رفته بودن عیادت و یادشون اومده بود من کلید ندارم.زنگ زدن که یک فکری بکن!!!!زنگ زدم خواهرم که میام دم خونتون کلید بگیرم و...آقا یک اسنپ گرفتم،یعنی پرایدش بقدری داغون بود که من هرلحظه انتظار داشتم با صندلی ماشین وسط خیابون قرار بگیرم.
گفتم فقط این انقدر داغونه،صبح که برای اومدن به محل کار مجبور شدم اسنپ بگیرم،ماشین یکهو از صفحه نیست شد و نوشت ۵دقیقه است منتظره،منم بدوبدو دوییدم تو کوچه،اینطرف را نگاه کن،اونطرف را ببین ماشین نبود،یکهو دیدم یک پژو پارس لکنته بدتر از پرایدی که بارقبل سوارشده بودم،تو کوچه پیچید.
یعنی باورتون نمیشه،این پلاستیکی هست که دستگیره بهش چسبیده اون از جا دراومده بود و میومدم در را ببندم،حس میکردم الان در از جا کنده میشه
راننده هم فرمون را ول میکرد، مو صاف میکرد،فرق وسط باز میکرد،اصلا یکوضعی،سه کیلومترم دورتر پیادم کرد.خلاصش که اسنپ جون فقط قیمتها را بالا نبرده،خدمات را هم به باد داده
یک بحثی داریم تو ادبیات به اسم شاهدبازی،بسیاری از ابیاتی که در اشعار قدیمی و معروف میخوانید،حتی غزل شاعرانی نه چندان نام آشنا دوره قاجار،معشوق مرد است.امروز یک مثنوی را با بچه ها تو کتاب خوندیم که اصلا بحث درباره این بود که اگرواقعا عاشقی نباید بخاطر این باشه که محبوب به تو توجه کنه،بلکه باید معشوق را بخاطر خودش و در هرحالی بخوای.بچه ها گیر دادن چرا این دوتا مرد هستن؟همشونم پسران کم سنی که نمیشد مسئله را باز کرد .همه ۱۸ساله و سعی میکردن با خنده و سوال به جواب برسن و جوابشون یک نگاه پراخم حوالشون بود و خنده هایی که پشت اخم الکی پنهان میشد
خداییش نمیشه بعضی چیزها را توضیح داد،هرچند نیاز به توضیح داره
منم که کرمو
پ.ن: اگر مودبید اینو نخونید.
دانشجوی لیسانس بودم،داشتیم مثنوی میخوندیم.تو یک بیت مرد بخاطر خوابی که میبینه ،دچار احتلام میشه.من که تو عمرم این کلمه را نشنیده بودم و حتی درکی ازش نداشتم،استادمونم مرد بود،دستم را بردم بالا که بگم استاد یعنی چی؟بچه ها جفت دستهام را گرفتن گفتن بعد کلاس بهت میگیم،تازه بعدکلاس بود که کلاس آموزشی مسائل اینچنینی برگزار شد و من فهمیدم.
خداییش ما چیزای خیلی بدی با اساتید مرد خوندیم و دیدیم و برویمان هم نیاوردیم،اما تجربه اثبات کرده با نسل جدید باید محتاط تر قدم برداری تا مغبون نشی.
امروز تو محل کار بحث سر قانون جدید مهر.یه بود.عمیقا معتقدم با قوانین مردسالار،جدای از زنانی که مهریه براشون محل درآمد است،برای باقی زنها راهی بود برای خلاصی سریعتر که از دست رفت.بحث کردم که هیچ زنی با نیت جدایی وارد یک زندگی نمیشه و باید دید چی بهش میگذره که نقطه آخر میشه طلا.ق.وگرنه دعوا و..تو همه زندگیها هست چون تو خونه پدری هم تو با خواهربرادرت ناخودآگاه اختلاف نظر پیدا میکنی و دعوا میکنی،مریضی هست،بی پولی هست،اختلاف فرهنگی هست،تفاوت عقیده هم هست.با همه اینها آدمها میرن که یک زندگی را بسازن.اما وقتی نمیشه و به انتها میرسن،مسیرشون را جدا می کنند.حالا با توجه به قانون مرد سالار ما،اون تنها جایی بود که یک زن اهرم فشار داشت.بعد بحث رسید به کتک خوردن زن توسط مرد توی خونه که خانمه خیلی راحت گفت من کتک خوردم از همسرم،به جایش خونه را به نامم کرده،ماشین هم به نام منه!!!گفتم اگر مردی تو زندگی من بیاد،کتک که هیچ،دستش با نیت چنین چیزی نزدیک من بشه،قلم میکنم و پای دیه دادنش هم می ایستم.مردی که دست بزن داشت را ساعت۲۱باید گذاشت پشت در که بره به لیاقتش برسه.گفت به وقتش تو هم زندگی میکنی،ولی عمیقا نمی پذیرم این زندگی را.همه چیز را میشه بخشید و گذشت جز سه مورد:اعتیاد،خیانت و دست بلند کردن.شما چی فکر می کنید؟