امروز انتخاب واحد نوه و داداش کوچیکه بود.خونه ما هم تو ساعت انتخاب واحد برق میرفت.درنتیجه با قابلمه غذا زیربغل و لب تاب به کول رفتیم خونه آبجی بزرگه و در عرض ده دقیقه با اینترنت پرسرعت کل پروسه را انجام دادم.هرچند ۴واحدی که داداش کوچیکه کم داشت و بزور مشت و لگد تو دانشگاه ظرفیت گرفته بود استرس زاید الوصفی به ننه استرس های عالم که بنده باشم وارد کرد.
خلاصش به عنوان یک باتجربه میگم،چون قبلا انتخاب واحد دوستامم با نت خونه خودمون که هندلی هست،من انجام دادم میگم،اگر دانشجو هستید،روز انتخاب واحد خونه هرکی نتش پرسرعته چتربشید،چون بسیار در گرفتن واحدهایی که میخواهید موثره،وگرنه با استرس زایدالوصفی نصف واحدها را نمیتوانید بردارید،از من گفتن بود.ماااچ به کلتون
پ.ن: من خودم هیچوقت انتخاب واحد بمعنای پراسترس امروز نداشتم.دوره لیسانس من، دستی بود و قبل از تموم شدن ترم،مدیر گروه میومد میخوند ما مینوشتیم،امضا میکردیم و تمام!!!
ارشد اگرچه نتی بود اما اونم از قبل برگه داده بودن دستمون و ما میدونستیم این ترم چی باید برداریم با کی،بعدشم همین بود.همه کدها را داده بودن ما فقط وارد کنیم.اما سراین دوتا جوجه که واحداشون جفت و جور بشه و امتحانات و کلاسها تداخل نکنه،تمام موهای سر من ریخت.
همکلاسیم زنگ زد اونم بعد ۳سال.من کجا باشم خوبه؟بنده خواب بودم ،همین ساعت شب
دوباره اشتباهی شماره یکی دیگه را میخواسته بگیره،من را گرفته اینبار میگه میدونم خواب بودین،خواستم حلال کنید.
نتیجه اخلاقی:دم غروب نخوابید
امشب من کنار ناصرخاله دراز کشیده بودم و هرچی قصه اومدم بگم گفت بلدم.آخرش بچم خودش گفت کاش بلد نبودما.خلاصش که تصمیم گرفتم بزنم به دل تاریخ و از مغولها بگم و قسمتهایی که قابل هضم برای یک بچه است را در قالب داستان بگم.تازه شروع کرده بودم و از خودمم تو قصه من درآوردی ابیات"چو ایران نباشد تن من مباد "و...داشتم میخوندم که بی هوا گفت مهدعلیا دلت برای بابات تنگ میشه؟یکمرتبه شصتم خبردارشد دلش برای باباش تنگ شده.گفتم نه،بابام جاش خوبه .گفت اما من بابات میشم.هروقت دلت بابا خواست ،بیا بغلت کنم و نازت کنم که دیگه دلت تنگ نشه.نه که فکر کنید باباش اهل اینکاراستا،نه،اتفاقا باباش از اون باباهاس که اهل محبت کلامی و ناز کردن نیست،بخصوص با فسقلی که پسره و معتقده این اداها پسر را مرد بار نمیاره.اما برام محبتش و حمایتش قشنگ بود.اینکه با فکرخودش حس کرد ،پناه خالش بشه.براتون از این حامی ها آرزو می کنم.
میدونم دارم زیاد غر میزنم.نظرلت را تایید نکردم.اما بقدری این روزها دارم له میشوم تو التماس به این و اون برای دو زار کمک،درحالیکه این وظیفه استادمه که کمک کنه و اون نمیفهمه که بخواد کمک کنه که مغزم درحال انفجاره.اینقدر برحسب تجربه بهتون میگم،هررشته ای میخونید،وقتی رفتید تو کار تحصیلات تکمیلی بگردید دنبال قدرتمندترین استاد ،یعنی کارهاتون جوری روی روال میره جلو که اگر تنبلی خودتان به شما فشاربیاره،بقیه مراحل راحته.اما مثل من اگر با طناب پوسیده یک نفهم رفتید تو چاه،هی زیرپاتون خالی تر میشه که شما تا به سرچاه برسید بیش از سه چهارم عمرتون را تو استرس ها و ترس ها و کارهای گره خورده و در نهایت بی نتیجه از دست دادین و جز یک مشت قرص که باید هرروز بریزید تو روده،هیچ نصیبی ندارید.
پ.ن:الهی خونه به جگر بشه،در به در بشه اونکه چاپ مقاله را اجباری کرد.اون مقالات مثل تمام پایان نامه ها دو زار نمی ارزه.حیف که نمیشه خیلی حرفها را عمومی نوشت.ولی الهی به خاک سیاه بشینه در به در