مهمون داشتیم،یک مقدار تهدیگ ته قابلمه چشمک میزد،اما آشپزخونه جدید که حتی اوپن هم نیست مانع سرقت بود.اینجا بود که باید گفت آشپزخانه های قدیم مشکلش چی بود که برداشتین اینجوری کردین آدم را از تهدیگش انداختید.
....................
عروس و نوه ها رفته بودن تو دریا و منم با فاصله مشغول جمع کردن صدفهای بزرگ از تو ساحل.عروس دمپاییش را بمن سپرد و ۲دقیقه نشده بود رفته بود که دیدم صدای جیغ میاد،برگشتم دیدم فسقلی تا گردن و بقیه تا کمرخیسن
موج زده بود خیس خیس شدن.داشتم به اونها میخندیدم موج دوم اومد بسمتم که تو ساحل بودم و تا شکم من را خیس کرد و دمپایی عروس را هم چندمتری برد و عروس جیغ کشان میدویید دنبال دمپاییش که اقدس جون دمپاییهام مارکه،آب برد.حالا من چه میکردم؟مبهوت کارخدا بودم ،که درحالیکه از دریا دوربودم که خیس نشم،چون به اونها خندیدم تا شکمم خیس خیس بود.
با خواهرم رفته بودم بیرون،یک پراید کوبیده بود به یک پژو.البته پژو طوریش نشده بود،بیشتر پراید آسیب دیده بود.اما خب راننده پژو پیاده شد و هرکاری کرد راننده پراید پیاده نشد.اینم بستش به فحش و...در نهایت دید راننده پراید پیاده نمیشه،ماشینشم آسیب ندیده،گذاشت رفت.تا اون رفت،راننده پراید پیاده شد و گفت کجا رفتی فلان فلان شده،وایسا بهت بگم یک من ماست چقدر کره داره و چرا فحش دادی و....
.......................
دختره تو مسابقه بود با پسره.جفت ماشینها هم داغون.یکمرتبه حس کرد پسره داره میپیچونتش،یک لایی خطرناک کشیدجلو ما و فسقلی هم تو بغل من بود و من براساس یک حس ششم یکهو دستم را محکم گرفتم دورش که دختره گرفت جلوی ما و اگر یکذره دستم شل بود،خودم و بچه با هم تو شیشه ماشین جا داشتیم.بچم میگفت خاله من فحشش دادم و گفتم بزنم تو دهنت.۲۳بارم گفتم که شمام بشنوید منم عصبانی شدم.من که کلا عفت کلامم از فشار روحی بی شرفی و هول بودن یک آدم از کف رفته بود و خاطرم نبود بچه تو بغلم بود.این حجم از هول بودن و بی شعور بودن برام قابل درک نبود و نیست،فقط جاش نبود پیاده شم و با قفل فرمون ماشین خواهرم شیشه های نفهم خانوم را بیارم پایین تا بفهمه،جون آدمها اسباب بازی یک مشت...نیست.(جلوتر با پسره پارک کرده بودن و مشغول شماره بازی و هرهرکرکر بودن.از این جهت فهمیدم که هول دنبال چی بوده)
.........................
خشم پررنگ ترین حس اینروزهامه.هرچند از روی ظاهرم کسی متوجه نمیشه و همه از روی کلامم میفهمن
شب اولی که اون بی همه چیز حمله کرد ،ما خواب بودیم و نیمه شب برادرم با اضطراب زنگ زد که مامان چیز شد.نزدیک خونه پدرخانمم را زدن.مامان که تازه ساعت ۲خوابیده بودن،از جا پریدن و شده بودن شبیه زمانی که سحر داییم اومد و گفت پدر تموم کرده.همونجور دور خودشان می چرخیدند و مدام میگفتند خدایا خودت کمک کن.این شد که بعد از اون من همه این شبها چه گوشی خودم،چه مامان را قبل خواب می گذاشتم رو حالت پرواز.چون هرچی هم بشه،نیمه شب از دست ما کاری برنمیاد.اینطور استرس وارد کردن بمامان که تازگی برای کنترل ضربان بالای قلب قرص میخورن،بدترین کاره.هرچند یک واکنش هیجانی باشه.دیشب کنار مامان خواب بودم که یکمرتبه مامان باز با همون حالت از جا پریدن و گفتن وااای خدااا،بیچاره شدیم.بزور لای چشمم را باز کردم و دیدم اینبار داداش کوچیکه مامان را بیدار کرده که بگه فر.دو را زدن.انقدر دیشب بهش چیز گفتم که خدا میدونه.صبحم بهش گفتم از عقل بی بهره ای و راحتی.نصف شب مامان چکار کنه؟تو نخوابیدی.مامان خوابن،برای چی از جا می پرونی؟ حالا همه را گفتم که چی بگم؟اگر بیمار قلبی یا فرد سالمند تو خونه داریدیا حتی بچه.لطفا هیجانتون را کنترل کنید و اخبار را بخصوص نیمه شب انتقال ندین.بخدا ما مردم معمولی جز ترس و وحشت زده شدن کاری از دستمون برنمیاد و تو شرایط الان خدایی نکرده اتفاقی بیفته،فریادرس نداریم.تا صبح خودتان را کنترل کنید.مراقب خودتان باشید.
بچه های تبریز لطفا یک خبری از خودتان بدین.ماااچ به همتون
اینم بگم من فکر میکنم یکی از تقصیرکارهای این وضعیت منم.دلیلش:
من اصلا از مهمون بازی خوشم نمیاد.چون بار کاری و روانیش روی دوش بنده است .قبل از شروع چیز ،قرار بود مهمون بیاد که چند روزی هم بمونه و منم یکی دوشب قبل چیز گفتم خدایا نمیشه یک اتفاقی بیفته مهمون نیاد.حالا هروقت این دعا را میکردم،تو پرانتز میگفتم اتفاق خیر و خوش براش بیفته که نیاد،اون شب یادم رفت و خوابیدم.یعنی به جان خودم اگر یک درصد احتمال میدادم خدا اینجوری جواب میده،بخاطر شما کظم غیضمیکردم،دعا نمیکردم.
حالا علی الحساب،چون مستجاب الدعوه هستم،هرکی دعا میخواد بگه،شماره کارت بدم،براش دعا کنم.فقط از حالا بگم نتیجه بمن ربطی نداره ها.یکمرتبه خدا سرشوخی را باز کرد با خودتون.
پ.ن:از وقتی چیز شروع شده ما یکسره مهمون داشتیم.چون مامانم معتقدن وقتی جا داری باید به همه جا بدی.حالا از وقتی نزدیک را زدن،همه رفتن و نیومدن.از این باب گفتم نتیجه پای خودتون.
جدیدا حافظم به مویی بنده
سیستم دفاعی بدن من از وقتی چیز شده اینجوریه که یکسره خوابم.اصلا دست خودم نیست،مثل معتاد محترم یکمرتبه نشسته چرتم میگیره،بخصوص وقتی استرسم میزنه بالا وضع خرابترم میشه.از چت جی پی تی پرسیدم،چرا من اینجورم؟بنظرت چربیم بالا رفته؟گفت نه مغزت برای محافظت ازت فرمان میده خواب بری.
چندوقت پیش نزدیکای ما را زدن،دست برقضا اونشب فسقلی و مامانشم خونمون مونده بودن و منم عاشقانه فسقلی به بغل تو خواب بودم که دیدم مامانم دارن تکونم میدن بیدار شم.حالا من تو خواب و بیداری چی شنیده باشم خوبه؟! می شنیدم میگن مادرزن داداشم را مار نیش زده من پاشم بشینم.
بعدم هی میگفتم مامان ولم کنید نصف شب مگه من دکترم به اون برسم.تازه اونکه اینجا نیست.بعدم تا صبح خوابیدم.
صبح ،خانواده هرکی من را دیده یک متلک انداخته
گفتم من فقط بدرد این موقعیت میخورم.همه از صداها وحشت زده بودن،من تو خواب ناز تا خودصبح خوابیده بودم و حتی صدا را نشنیده بودم.
....................
ما خانواده شیرینی خوری هستیم.یعنی جعبه شیرینی خونه ما یکروزه تمومه.بعد چندروزی داداشم و خانمش خونمون بودن.روی حساب بودن اونها و اعیاد ما تو خونه شیرینی داشتیم که اونها که رفتند ،چندساعت بعد جنازه جعبه شیرینی یافت شد.مامانمم درحالیکه بمن نگاه میکردن گفتن من نمیدونم چرا بچه هام یکذره ادب ندارن،مهمون رفته،باید جعبه خالی بشه؟گفتم مامان با منید؟یکمرتبه گفتن پس با کیم مادر؟تو خوردی دیگه
اونجا بود که درحالی که خندم غیرقابل کنترل بود رو به بقبه گفتم تا بیست نسل بعدتون عاق والدینید اسم بچتون را بزارید اقدس
چون همیشه آش نخورده و دهن سوخته است.
چون دوباره فردا صبحش مامانم اعتراف کردند که خودشون یک چیزی را جای اشتباه گذاشته بودن،گفتن داشتم پیش خودم میگفتم چرا اقدس اینو اینجا گذاشته و تو دلم بهت چیز میگفتم که یادم اومد خودم گذاشتم.
ینی بشمام میگم عاق عمه ای میشید اسم بچتون را تا صدنسل بعد بزارید اقدس
بمامانم میگم مامان اقدس هم همینکارا را کرده بود که از دست مادرش رفت راهبه شد و...(اسم من ،اسم یکی از قدیسه های بسیار معروف است.
)