-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 بهمن 1404 17:33
چند درصد محتمله که یک آدم مثلا دنبال شافعی نامی بگرده،بعد به جایش به بقیه بگه صادقی را پیدا کنید.بعد که می یابند میگه من اینو نمیخواستم،اون را میخواستم.حکایت من گیج عصبانیه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 بهمن 1404 21:52
می دونم باید نظرات را جواب بدم،اما جدیدا یک کارهایی می کنم عجیب الخلقه که ذهنم بند اونها میمونه و تو ذهنم نظرات را جواب میدم و دستم به نوشتن نمیره من متعلق به یک شهری هستم که ظاهر بزرگی داره و باطن کوچیک.یکجوری همه به هم وصلن،یعنی یکجور که اگر اهل اینجا هم نباشی،چندسال اینجا بمونی تا همه امواتت هم درمیارن چکاره بودن و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 بهمن 1404 18:10
سمیراجان عمه تازه نیشم باز بود انقدر بمن نظر لطف داری که یک گندتاریخی زدم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 بهمن 1404 00:19
حسادت خره،اما وقتی نصف شبی یقه ات را میگیره هیچ غلطی نمیتونی بکنی.یک عدد حسودم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 بهمن 1404 00:14
یک آقایی هست سرکوچمون میشینه هرچی دستش بیاد میفروشه،یک عینک ته استکانی هم داره.هربارم رد بشی زل میزنه تو چشمات میگه تو را خدا خرید کن.چندباری با فسقلی رد شدم و خرید نکردم و هربار بچه گفت خاله مگه ما نباید به آدمهای فقیر کمک کنیم؟؟؟گفتم چرا خاله.اما من خودم وضع مالیم در حد کمک نیست.امروز فسقلی کارنامه اش را گرفت و مثل...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 بهمن 1404 00:33
یک خاله دارم تا هرچی گرون میشه یا یک انقاق باعث استرسش میشه زنگ میزنه مامانم و خوب خودش را تخلیه روانی میکنه،بعد تلفن را قطع میکنه و میره پی زندگیش.یک رفیق دارم اونم عین همین بازی را با من میکنه.من برای اینکه استرس نکشم،برای کمتر گریه کردن و خیلی چیزها،حضورم تو فضای مجازی را کم کردم.اما به این معنا نیست که حوصله انجام...
-
روزمره ای بی حس و حال!!!!
دوشنبه 6 بهمن 1404 00:05
امروز رفتم موهایم را ریختم پایین.میخواستم پسرونه پسرونه تیفوسی بزنم،اما مامان خانم با همراهی خانم آرایشگر اصلا مدل مورد علاقه ام نزدن و حالا شبیه موهای یک قارچ روی سرمه،نه انقدر بلند که با گلسر قابل جمع کردن باشه نه انقدر کوتاه که گیره هم نخواد.من نمیدونم چرا به آدم زور میگن.بابا این کله منه،بزارید خودم برایش تصمیم...
-
آخرشب ،یکروز سخت!
چهارشنبه 1 بهمن 1404 19:35
لب تابم روشنه کارهام را بکنم،اما نه حوصله دارم و نه اعصاب!!!بعد دوباره یاد کارشناس محترم افتادم که اونهمه مدرک گرفته و باز امسال دانشجو شده!من که اصولا تو حرف زدن با آدمهای غریبه ،خسیس ترین آدم زمینم،وقتی اون بار با همکارم ایستادیم تا کار با سامانه را یادمون بده ،داشت تعریف میکرد ارشد این دارم،اون دارم و...بالاخره...
-
احوالمان چیز است!
چهارشنبه 1 بهمن 1404 11:08
بزارید از دیشب بگم.ما برف ندیده ترین آدمهای روی زمینیم.چندوقت پیش یک خرید اشتباه کرده بودم که تا دیشب فرصتی برای تعویض نبود.دیشب به زور خواهرم را کشیدم تو خیابون که برم اون سرشهر،خریدم را عوض کنم که یکهو برف شروع کرد باریدن.همه مردم به جای فرار ،با ذوق برفی را میدیدن که از اول زمستون فقط سوزش به ما رسیده بود،تو خیابون...
-
وای فای!!!!
دوشنبه 29 دی 1404 09:02
وای فای خونمون اون علامت تعجب کنارش برداشته شده،اما سرعت تف من از نت بیشتره مرد حداقل میگذاشتی اون علامت تعجب سرجاش باشه،والا آبرودارتر بود تا این.حتی سایت داخلی مجله را که من باید چک کنمم باز نمیکنه. پ.ن: یک رفیق داشتم کارهای رساله اش جور نمیشد دفاع کنه.یکوقتی یک کار بزرگی برای من کرد،منم از ته دل گفتم الهی کارهایت...
-
این قافله عمر تموم شد!
دوشنبه 29 دی 1404 00:43
گاهی یک لحظه،یک ثانیه مرگ را حس میکنی.امروز گوشی مامان را که افتاده بود زمین و روشن نمیشد بردیم تعمیر،چون مامان نمیتونستن چهارطبقه پاساژ را برن پایین،قرار شد برن خریدشون را همون اطراف بکنن،گوشی منم دستشون ،من و آبجی کوچیکه بریم پاساژ.رفتیم پروسه تعمیرطولانی بود اومدیم بیرون و رفتیم خرید و قیمتها را دیدیم،فقط نگاه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دی 1404 22:43
دلم میخواد بنویسم،از روزمره هام،سوتیهام،خرابکاریهام.اما من از اون آدمهام که وقتی حال دلش خوب نیست،وقتی ناراحته،وقتی عصبانیه،مثل لاک پشته میره تو لاک دفاعی و سکوت میکنه.بخصوص وقتهایی که غمگینم و استرسم بالاست،اگر مخاطب قرار نگیرم،شاید روزها سکوت کنم.اما مخاطب قرارم بدن با خنده و لبخند جواب میدم و فقط کسایی که روحیه من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 دی 1404 17:32
واقعا باورم نمیشه اینجا کار میکنه
-
افتخارات خاله!
دوشنبه 15 دی 1404 22:30
امروز فسقلی خاله آخرین حرف اسم من را یاد گرفته،بعد رفته به آقا معلم گفته من یک خاله دارم با این اسم بعدم ایستاده روی صندلیش و میگفت با افتخار به همه گفتم اسم خالم.... به مامانم میگم من خودم تو همه مدارس و دانشگاههای استان هم کار میکردم،انقدر معروف نمیشدم که به لطف ناصرخاله معروفم البته این معروفیت ،قرار بود یک نامه...
-
خاطرات خوب
یکشنبه 14 دی 1404 18:19
دانشجوی ارشد که بودم،طبق یک توافق،چون اکثر همکلاسی های من شاغل بودند و هنوز قانون تعطیلی پنجشنبه ها هم نیومده بود،کلاسهای ما از ۸صبح شروع میشد و تا الاهی از شب ادامه داشت و من ناهارم را دانشگاه میخوردم.همیشه و بدون استثناء هم ناهار ماکارونی بود،چون جز ارشدها و دکتری ها کسی دانشگاه کلاس نداشت.من اصولا ماکارونی دوست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 دی 1404 09:15
من یک زن دایی دارم بالای بیست و چندساله سرطان داره،اونم از نوع پیشرفته.تاجایی که دکتر بهش گفته بود اگر سلامت کامل جسمی نداشتی تو باید هفت کفن میپوسوندی.هرچندوقت یکبار زندایی بقدری حالش بد میشه که میگن بیایید حلال کنید که بنده خدا رو به قبله خوابیده و بعد میبرن بیمارستان و حالش بهتر میشه و برمیگرده.جدیدا قدرت حرکتش را...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آذر 1404 19:43
یک بحثی داریم تو ادبیات به اسم شاهدبازی،بسیاری از ابیاتی که در اشعار قدیمی و معروف میخوانید،حتی غزل شاعرانی نه چندان نام آشنا دوره قاجار،معشوق مرد است.امروز یک مثنوی را با بچه ها تو کتاب خوندیم که اصلا بحث درباره این بود که اگرواقعا عاشقی نباید بخاطر این باشه که محبوب به تو توجه کنه،بلکه باید معشوق را بخاطر خودش و در...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آذر 1404 01:47
امروز تو محل کار بحث سر قانون جدید مهر.یه بود.عمیقا معتقدم با قوانین مردسالار،جدای از زنانی که مهریه براشون محل درآمد است،برای باقی زنها راهی بود برای خلاصی سریعتر که از دست رفت.بحث کردم که هیچ زنی با نیت جدایی وارد یک زندگی نمیشه و باید دید چی بهش میگذره که نقطه آخر میشه طلا.ق.وگرنه دعوا و..تو همه زندگیها هست چون تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 آذر 1404 19:57
ما با پستچی محلمون به اونجا رسیدیم که شبیه اون کلیپ توی این.ستا شدیم که به پستچیشون میگفت کلید را کجا گذاشته اون بره چایی دم کنه ،ظرف میوه بچینن تا برسه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آذر 1404 11:57
من نمیدونم این تعطیلی و مجازی کردن چه صیغه ای است،وقتی سرعت نت بقدری پایینه که ا.یتا باز نمیکنه.ده بار از نت خونه میری روی گوشی و بالعکس.بچه که گوش نمیده.تجربه کرونا بچه های بیسواد و خانواده های عصبانی.باید یک تجربه میشد تا یک راهکاری از همون موقع اندیشیده بشه.از طرفی همه خانواده ها قدرت تهیه چندتا سیستم و گوشی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 آذر 1404 08:12
از بس عادت کردم هرچیزی به تومن باشه و به ریال چشمم عادت نداره،قرار بود یک جا برای مامان رزرو کنم،قیمتها را به ریال نوشته بود من به تومن تصور کردم و مامانم علت نرفتن را قیمتهای بالا اعلام کردند و به همه تو استان اعلام کردند.الان رفتم چک کردم،دیدم خیلی ریز در حد مولکول نوشته ریال،یعنی حتی درشت هم ننوشته بود که بگم چشمم...
-
بازگشت همه به سوی خداست!!!
جمعه 7 آذر 1404 00:53
رفته بودم از بالای کمد مامانم جعبه کفشهای مجلسیشون را بیارم.تازه تو شلوغی بالای کمد جعبه کفشها را پیدا کرده بودم و داشتم میگفتم یافتم که چارپایه خم شد به سمت فضای خالی توی کمد و بدن من تصمیم گرفت جهت برعکس اون یعنی به سمت جاذبه زمین را انتخاب کنه و انقدر سریع اتفاق افتاد که حتی به کمک کردن و گرفتنمم نرسید و با پشت سر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آذر 1404 21:35
امروز بچه ها داشتند غر میزدن از برخی واحدهای درسیشون،گفتم چی دوست ندارید؟یکیش درس دانش .خانواده بود که زمان ما به تنظیم. خانواده معروف بود.بزرگترین کلاس دانشگاه مال این کلاس بود و دکتر دانشگاه تدریسش میکرد.سه تا رشته را یک کلاس کرده بودن و بچه ها سوال داشتند ،درحالی که من حوصله ام تو کلاس سر میرفت و یکسره چشمم به ساعت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 آبان 1404 14:47
دیروز سالگرد رفتن پدرم بود.با اینکه خیلی سال میگذره که رفته اما هنوزم برای من تازه است.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 آبان 1404 15:58
مامان ماری از دنیا رفت.خدا بهشون صبری بده که این درد را بتوانند تحمل کنند.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 آبان 1404 13:39
امروز بعد از سالها اساتید دوره کارشناسیم را دیدم،شاید فقط یکی از اونها همونطور باقی مونده بود.بقیه بقدری تغییر چهره داده بودن که دوستم میگفت این فلانیه،میگفتم دروغ نگو هنوز باورم نمیشه خودمم پیر شدم.بزور عکس گروهی گرفتم باهاشون،نفر اول خودم را نشناختم.
-
خودم کردم....
سهشنبه 20 آبان 1404 13:38
به رضوان بانوجان قول دادم وبلاگ نویسی را ترک نکنم و بنویسم.اما واقعیت این است که اینروزها بقدری تصمیمات غلط زیادی تو زندگیم می گیرم و با عمق جان گند میزنم که نایی برای نوشتن نمونده. اما صرفا به عنوان عمه پیری که هنوز مشغول خط خطی کردن صفحات زندگیشه و حتی یک گل درست نتونسته بکشه بهتون میگم.هرتصمیمی در دنیای خودتان با...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 آبان 1404 08:19
یادتونه از اون سایت برایتان گفتم.من چندوقتی بود میخواستم برم سربزنم نمیشد،دیشب رفتم،دیدم به یک نفر پیام داده بیا آشنا بشیم.کی پیام داده؟۶روز پیش یعنی من خودم با دست خودم ،این پرنده را پروندم.چون کارشناسشون ۳بار بمن وویس داده بود و موکدا گفته بود زیر۲۴ساعت جواب بده.اما خب... میخوام بگم حتی سایت هم جوابگوی این حجم از بی...
-
تو نیکی میکن و در دجله انداز/که ایزد در بیابانت دهد باز
شنبه 10 آبان 1404 23:16
نمیدونم چند نفر این جا را میخونن و یا اصلا به چیزی که قرار میدم اهمیت میدن.اما به عنوان یک انسان،به عنوان کسی که سرطان را در نزدیکانش،از نزدیک دیده و به خوبی با این درد و متاسفانه هزینه های بالای درمان که حتی با داشتن یک بیمه عالی هم یک خانواده را میتونه به زیرصفر ببره آشناست،یک خواهش از همه دوستانی دارم که این پست را...
-
یک کفتر همیشه تنهاست:)))پرواز را بخاطر بسپار:))
دوشنبه 5 آبان 1404 12:18
یک سایت ازدواج که خیلی تو ا.ینستا تبلیغش بود را رفتم عضو شدم و شونصدتا سوالم جواب دادم تا من را بزارن تو لیست معرفی که خب فکر کنم نزاشتن،چون برای ارتقاء سطح معرفی باید از جیب مایه بزاری که خب من نمیخام بزارم بعد دیشب رفتم کیس هایی که بمن میخورد را چک کردم.دندان.پزشک از و.لنجک و کار.خونه دار از نیاوران و...