خانه عناوین مطالب تماس با من

سرای ننه ناصرجون

سرای ننه ناصرجون

درباره من

من مهدعلیا ننه ناصرجونم.محمدشاه سرش گرم بقبه حوری پری ها بوده کلا تو زندگیم نیومده.درنتیجه ناصرجوونم هم هرگز نه بدنیا اومده نه میاد.اما خب چیزی از ارزش های من به عنوان مهدعلیاجون کم نمیشه .تا باشد رستگار شوید:)) ادامه...

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • از سری نکات خانه داری
  • من و وام و...
  • سلامی دوباره به همه دوستان و مرسی از پریش و مونپارس عزیز که یادم کردند.
  • سه تا آرزوی تو چیه؟
  • [ بدون عنوان ]
  • تک خور نباشیم!
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • مرداد 1405 1
  • تیر 1405 2
  • اسفند 1404 13
  • بهمن 1404 10
  • دی 1404 7
  • آذر 1404 7
  • آبان 1404 7
  • مهر 1404 1
  • شهریور 1404 4
  • مرداد 1404 12
  • تیر 1404 7
  • خرداد 1404 5
  • اردیبهشت 1404 4
  • فروردین 1404 6
  • اسفند 1403 6
  • بهمن 1403 13
  • دی 1403 19
  • آذر 1403 13
  • آبان 1403 8

جستجو


آمار : 47504 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • افتخارات خاله! دوشنبه 15 دی 1404 22:30
    امروز فسقلی خاله آخرین حرف اسم من را یاد گرفته،بعد رفته به آقا معلم گفته من یک خاله دارم با این اسم بعدم ایستاده روی صندلیش و میگفت با افتخار به همه گفتم اسم خالم.... به مامانم میگم من خودم تو همه مدارس و دانشگاههای استان هم کار میکردم،انقدر معروف نمیشدم که به لطف ناصرخاله معروفم البته این معروفیت ،قرار بود یک نامه...
  • خاطرات خوب یکشنبه 14 دی 1404 18:19
    دانشجوی ارشد که بودم،طبق یک توافق،چون اکثر همکلاسی های من شاغل بودند و هنوز قانون تعطیلی پنجشنبه ها هم نیومده بود،کلاسهای ما از ۸صبح شروع میشد و تا الاهی از شب ادامه داشت و من ناهارم را دانشگاه میخوردم.همیشه و بدون استثناء هم ناهار ماکارونی بود،چون جز ارشدها و دکتری ها کسی دانشگاه کلاس نداشت.من اصولا ماکارونی دوست...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 6 دی 1404 09:15
    من یک زن دایی دارم بالای بیست و چندساله سرطان داره،اونم از نوع پیشرفته.تاجایی که دکتر بهش گفته بود اگر سلامت کامل جسمی نداشتی تو باید هفت کفن میپوسوندی.هرچندوقت یکبار زندایی بقدری حالش بد میشه که میگن بیایید حلال کنید که بنده خدا رو به قبله خوابیده و بعد میبرن بیمارستان و حالش بهتر میشه و برمیگرده.جدیدا قدرت حرکتش را...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 30 آذر 1404 19:43
    یک بحثی داریم تو ادبیات به اسم شاهدبازی،بسیاری از ابیاتی که در اشعار قدیمی و معروف میخوانید،حتی غزل شاعرانی نه چندان نام آشنا دوره قاجار،معشوق مرد است.امروز یک مثنوی را با بچه ها تو کتاب خوندیم که اصلا بحث درباره این بود که اگرواقعا عاشقی نباید بخاطر این باشه که محبوب به تو توجه کنه،بلکه باید معشوق را بخاطر خودش و در...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 30 آذر 1404 01:47
    امروز تو محل کار بحث سر قانون جدید مهر.یه بود.عمیقا معتقدم با قوانین مردسالار،جدای از زنانی که مهریه براشون محل درآمد است،برای باقی زنها راهی بود برای خلاصی سریعتر که از دست رفت.بحث کردم که هیچ زنی با نیت جدایی وارد یک زندگی نمیشه و باید دید چی بهش میگذره که نقطه آخر میشه طلا.ق.وگرنه دعوا و..تو همه زندگیها هست چون تو...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 20 آذر 1404 19:57
    ما با پستچی محلمون به اونجا رسیدیم که شبیه اون کلیپ توی این.ستا شدیم که به پستچیشون میگفت کلید را کجا گذاشته اون بره چایی دم کنه ،ظرف میوه بچینن تا برسه
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 17 آذر 1404 11:57
    من نمیدونم این تعطیلی و مجازی کردن چه صیغه ای است،وقتی سرعت نت بقدری پایینه که ا.یتا باز نمیکنه.ده بار از نت خونه میری روی گوشی و بالعکس.بچه که گوش نمیده.تجربه کرونا بچه های بیسواد و خانواده های عصبانی.باید یک تجربه میشد تا یک راهکاری از همون موقع اندیشیده بشه.از طرفی همه خانواده ها قدرت تهیه چندتا سیستم و گوشی...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 10 آذر 1404 08:12
    از بس عادت کردم هرچیزی به تومن باشه و به ریال چشمم عادت نداره،قرار بود یک جا برای مامان رزرو کنم،قیمتها را به ریال نوشته بود من به تومن تصور کردم و مامانم علت نرفتن را قیمتهای بالا اعلام کردند و به همه تو استان اعلام کردند.الان رفتم چک کردم،دیدم خیلی ریز در حد مولکول نوشته ریال،یعنی حتی درشت هم ننوشته بود که بگم چشمم...
  • بازگشت همه به سوی خداست!!! جمعه 7 آذر 1404 00:53
    رفته بودم از بالای کمد مامانم جعبه کفشهای مجلسیشون را بیارم.تازه تو شلوغی بالای کمد جعبه کفشها را پیدا کرده بودم و داشتم میگفتم یافتم که چارپایه خم شد به سمت فضای خالی توی کمد و بدن من تصمیم گرفت جهت برعکس اون یعنی به سمت جاذبه زمین را انتخاب کنه و انقدر سریع اتفاق افتاد که حتی به کمک کردن و گرفتنمم نرسید و با پشت سر...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 5 آذر 1404 21:35
    امروز بچه ها داشتند غر میزدن از برخی واحدهای درسیشون،گفتم چی دوست ندارید؟یکیش درس دانش .خانواده بود که زمان ما به تنظیم. خانواده معروف بود.بزرگترین کلاس دانشگاه مال این کلاس بود و دکتر دانشگاه تدریسش میکرد.سه تا رشته را یک کلاس کرده بودن و بچه ها سوال داشتند ،درحالی که من حوصله ام تو کلاس سر میرفت و یکسره چشمم به ساعت...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 29 آبان 1404 14:47
    دیروز سالگرد رفتن پدرم بود.با اینکه خیلی سال میگذره که رفته اما هنوزم برای من تازه است.
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 20 آبان 1404 15:58
    مامان ماری از دنیا رفت.خدا بهشون صبری بده که این درد را بتوانند تحمل کنند.
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 20 آبان 1404 13:39
    امروز بعد از سالها اساتید دوره کارشناسیم را دیدم،شاید فقط یکی از اونها همونطور باقی مونده بود.بقیه بقدری تغییر چهره داده بودن که دوستم میگفت این فلانیه،میگفتم دروغ نگو هنوز باورم نمیشه خودمم پیر شدم.بزور عکس گروهی گرفتم باهاشون،نفر اول خودم را نشناختم.
  • خودم کردم.... سه‌شنبه 20 آبان 1404 13:38
    به رضوان بانوجان قول دادم وبلاگ نویسی را ترک نکنم و بنویسم.اما واقعیت این است که اینروزها بقدری تصمیمات غلط زیادی تو زندگیم می گیرم و با عمق جان گند میزنم که نایی برای نوشتن نمونده. اما صرفا به عنوان عمه پیری که هنوز مشغول خط خطی کردن صفحات زندگیشه و حتی یک گل درست نتونسته بکشه بهتون میگم.هرتصمیمی در دنیای خودتان با...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 13 آبان 1404 08:19
    یادتونه از اون سایت برایتان گفتم.من چندوقتی بود میخواستم برم سربزنم نمیشد،دیشب رفتم،دیدم به یک نفر پیام داده بیا آشنا بشیم.کی پیام داده؟۶روز پیش یعنی من خودم با دست خودم ،این پرنده را پروندم.چون کارشناسشون ۳بار بمن وویس داده بود و موکدا گفته بود زیر۲۴ساعت جواب بده.اما خب... میخوام بگم حتی سایت هم جوابگوی این حجم از بی...
  • تو نیکی میکن و در دجله انداز/که ایزد در بیابانت دهد باز شنبه 10 آبان 1404 23:16
    نمیدونم چند نفر این جا را میخونن و یا اصلا به چیزی که قرار میدم اهمیت میدن.اما به عنوان یک انسان،به عنوان کسی که سرطان را در نزدیکانش،از نزدیک دیده و به خوبی با این درد و متاسفانه هزینه های بالای درمان که حتی با داشتن یک بیمه عالی هم یک خانواده را میتونه به زیرصفر ببره آشناست،یک خواهش از همه دوستانی دارم که این پست را...
  • یک کفتر همیشه تنهاست:)))پرواز را بخاطر بسپار:)) دوشنبه 5 آبان 1404 12:18
    یک سایت ازدواج که خیلی تو ا.ینستا تبلیغش بود را رفتم عضو شدم و شونصدتا سوالم جواب دادم تا من را بزارن تو لیست معرفی که خب فکر کنم نزاشتن،چون برای ارتقاء سطح معرفی باید از جیب مایه بزاری که خب من نمیخام بزارم بعد دیشب رفتم کیس هایی که بمن میخورد را چک کردم.دندان.پزشک از و.لنجک و کار.خونه دار از نیاوران و...
  • حرفهای صدمن یک غاز شنبه 26 مهر 1404 11:05
    با عرض معذرت بابت تاخیر در تایید کامنتها و نبودنم.به قول شاعر معروف که البته اون چیز دیگه میگه و تعبیر من"روزگاری است که من خل شده ام " خوب بریم سراغ حرفهای صدمن یک غاز من ،که برای شما نون و آب نمیشه اما خب.... یک رفیق دارم کانهو خودم کور با یک تفاوت.اون کتاب را فقط صوتی گوش میده و من دوست دارم بخونم و چون...
  • باز آمد بوی ماه مدرسه.... یکشنبه 30 شهریور 1404 21:53
    من یکسال پنجم ابتدایی به پسربچه ها درس دادم.انقدر این کلاس برای من جذاب بود که هنوز بعد از بیست سال دلم میخواد تکرار بشه.اما دیگه اون موقعیت تکرار نشد.فردا یک جشن شکوفه ای داریم که من خیلی دوس دارم همراهش برم ،اما در درستی اینکار شک و شبهه دارم.ولی بامزه باید باشه نه؟
  • ترشی محبوب دل ها:))) چهارشنبه 26 شهریور 1404 14:28
    جای دوستان خالی با ناهار ترشی مبسوطی زدم ،بعد حالا همه جونم بوی ترشی میده.دستهام را اگرچه شستم اما افاقه نکرد،یک کرم ادایی خریدم ،میزنی به دست،دستت تا یکربع بو عطرشانل میده ،بعد من زدم به امید رفتن بوی ترشی،حالا بوها قاطی شده بوی ترشی شانل میده از اونطرفم تو کتابخونه،سیستم خرابه،تنگ دل مسئول کتابخونه تو مخزن دنبال...
  • تصادف! جمعه 21 شهریور 1404 21:15
    دیشب تصادف کردیم.قضیه اینجوری بود که رفتیم ناصرخاله که با خاندان پدر رفته بود استخر را با خواهرم از استخر برداریم و بریم بازارگردی خواهرانه.به فاصله یک ماشین که پشت ما میتونست پارک کنه ما سر یک کوچه فرعی که استخر اونجا بود ایستادیم و دوتایی کله تو گوشی کرده بودیم و پشت سر بابای فسقلی غر میزدیم که مرد گنده وقتی میگی...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 3 شهریور 1404 22:07
    از وقتی که یادمه من حتی روی چهارپایه هم حالم بد شده و سرگیجه گرفتم.سوار انواع فانفار شدم،حتی اون مدل ها که شما توی اتاقک قرار میگیرید،همه پایین را نگاه میکردن و جیغ میزدن تو اتاقک حال نمیده من سرم گیج میرفت و چشمم را میبستم که ارتفاع را حس نکنم.آخرشم که پیاده میشدم درحالی که پاهام تا آخر اون تفریحات میلرزید ،درنهایت...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 29 مرداد 1404 23:20
    برای انجام هرآزمایشی حتما تو نت شرایط را بخوانید.بنده امروز یک آزمایش هورمونی داشتم که نیازمندسه ساعت بیداری و هفت ساعت خواب بود که خب جای هفت ساعت بنده ۳ساعت کلا خوابیده بودم چون پطروس خر درونم دست گذاشته بود روی گزینه خوابم و خوابم پریده بود.از اونطرف آ،مایشگاه من را که کله صبح اونجا بودم فرستاد خونه و گفت تا سه...
  • انتخاب واحد خراست! دوشنبه 27 مرداد 1404 16:54
    امروز انتخاب واحد نوه و داداش کوچیکه بود.خونه ما هم تو ساعت انتخاب واحد برق میرفت.درنتیجه با قابلمه غذا زیربغل و لب تاب به کول رفتیم خونه آبجی بزرگه و در عرض ده دقیقه با اینترنت پرسرعت کل پروسه را انجام دادم.هرچند ۴واحدی که داداش کوچیکه کم داشت و بزور مشت و لگد تو دانشگاه ظرفیت گرفته بود استرس زاید الوصفی به ننه استرس...
  • من خواب این ساعت را حرام اعلام میکنم! یکشنبه 26 مرداد 1404 20:34
    همکلاسیم زنگ زد اونم بعد ۳سال.من کجا باشم خوبه؟بنده خواب بودم ،همین ساعت شب دوباره اشتباهی شماره یکی دیگه را میخواسته بگیره،من را گرفته اینبار میگه میدونم خواب بودین،خواستم حلال کنید. نتیجه اخلاقی:دم غروب نخوابید
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 23 مرداد 1404 23:33
    امشب من کنار ناصرخاله دراز کشیده بودم و هرچی قصه اومدم بگم گفت بلدم.آخرش بچم خودش گفت کاش بلد نبودما.خلاصش که تصمیم گرفتم بزنم به دل تاریخ و از مغولها بگم و قسمتهایی که قابل هضم برای یک بچه است را در قالب داستان بگم.تازه شروع کرده بودم و از خودمم تو قصه من درآوردی ابیات"چو ایران نباشد تن من مباد "و...داشتم...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 19 مرداد 1404 20:18
    میدونم دارم زیاد غر میزنم.نظرلت را تایید نکردم.اما بقدری این روزها دارم له میشوم تو التماس به این و اون برای دو زار کمک،درحالیکه این وظیفه استادمه که کمک کنه و اون نمیفهمه که بخواد کمک کنه که مغزم درحال انفجاره.اینقدر برحسب تجربه بهتون میگم،هررشته ای میخونید،وقتی رفتید تو کار تحصیلات تکمیلی بگردید دنبال قدرتمندترین...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 18 مرداد 1404 21:26
    ببخشید هنوز تایید نکردم نظرات را،میکنم.اما فعلا به عنوان یک سینه سوخته میگم.فقط در صورتی درس بخونید که واقعا عاشق تحصیلات عالیه هستید،وگرنه هرکی گفت بخون قاشق داغ بزارید رو دهنش که شما را در چاه ویل نندازه.واقعا اگر عاشق درسین با تمام وجود بریدسمتش،وگرنه که ...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 18 مرداد 1404 10:52
    یک پیجی تو اینستا مرده گفت ۵سال نوشتن پایان نامم طول کشید تا با اخطار دانشگاه یکی دوماهه نوشتم و تحویل دادم.بعد یک جمله ای از یکی گفت،مثل گفت یادم نیست.فقط گفت احمق یک کاری را طول میده تا مجبور بشه انجام بده،آدم عاقل بلافاصله و به وقت انجام میده.الان اون احمق منم.
  • من غلام قمرم،غیر قمر هیچ مگو شنبه 18 مرداد 1404 09:53
    دیشب برای یک خرید جزئی رفتم بیرون.نزدیک ما یک مسجد معروف است که در نود و هشت درصد مواقع مجلس ختم اونجا برگزار میشه.مجلس تموم شده بود و معلوم بود خونه متوفی همون اطراف است که عزاداران با سبدهای گل پیاده می رفتند و حرف میزدن.جالب این بود که پشت دو سری تو ترافیک پیاده رو قرار گرفتم.هر دو سری به متوفی فحش میدادن و میگفتن...
  • 145
  • 1
  • صفحه 2
  • 3
  • 4
  • 5