خانه عناوین مطالب تماس با من

سرای ننه ناصرجون

سرای ننه ناصرجون

درباره من

من مهدعلیا ننه ناصرجونم.محمدشاه سرش گرم بقبه حوری پری ها بوده کلا تو زندگیم نیومده.درنتیجه ناصرجوونم هم هرگز نه بدنیا اومده نه میاد.اما خب چیزی از ارزش های من به عنوان مهدعلیاجون کم نمیشه .تا باشد رستگار شوید:)) ادامه...

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • روزمره ای بی حس و حال!!!!
  • آخرشب ،یکروز سخت!
  • احوالمان چیز است!
  • وای فای!!!!
  • این قافله عمر تموم شد!
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • افتخارات خاله!
  • خاطرات خوب
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • بهمن 1404 3
  • دی 1404 7
  • آذر 1404 7
  • آبان 1404 7
  • مهر 1404 1
  • شهریور 1404 4
  • مرداد 1404 12
  • تیر 1404 7
  • خرداد 1404 5
  • اردیبهشت 1404 4
  • فروردین 1404 6
  • اسفند 1403 6
  • بهمن 1403 13
  • دی 1403 19
  • آذر 1403 13
  • آبان 1403 8

جستجو


آمار : 41001 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • انتخاب واحد خراست! دوشنبه 27 مرداد 1404 16:54
    امروز انتخاب واحد نوه و داداش کوچیکه بود.خونه ما هم تو ساعت انتخاب واحد برق میرفت.درنتیجه با قابلمه غذا زیربغل و لب تاب به کول رفتیم خونه آبجی بزرگه و در عرض ده دقیقه با اینترنت پرسرعت کل پروسه را انجام دادم.هرچند ۴واحدی که داداش کوچیکه کم داشت و بزور مشت و لگد تو دانشگاه ظرفیت گرفته بود استرس زاید الوصفی به ننه استرس...
  • من خواب این ساعت را حرام اعلام میکنم! یکشنبه 26 مرداد 1404 20:34
    همکلاسیم زنگ زد اونم بعد ۳سال.من کجا باشم خوبه؟بنده خواب بودم ،همین ساعت شب دوباره اشتباهی شماره یکی دیگه را میخواسته بگیره،من را گرفته اینبار میگه میدونم خواب بودین،خواستم حلال کنید. نتیجه اخلاقی:دم غروب نخوابید
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 23 مرداد 1404 23:33
    امشب من کنار ناصرخاله دراز کشیده بودم و هرچی قصه اومدم بگم گفت بلدم.آخرش بچم خودش گفت کاش بلد نبودما.خلاصش که تصمیم گرفتم بزنم به دل تاریخ و از مغولها بگم و قسمتهایی که قابل هضم برای یک بچه است را در قالب داستان بگم.تازه شروع کرده بودم و از خودمم تو قصه من درآوردی ابیات"چو ایران نباشد تن من مباد "و...داشتم...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 19 مرداد 1404 20:18
    میدونم دارم زیاد غر میزنم.نظرلت را تایید نکردم.اما بقدری این روزها دارم له میشوم تو التماس به این و اون برای دو زار کمک،درحالیکه این وظیفه استادمه که کمک کنه و اون نمیفهمه که بخواد کمک کنه که مغزم درحال انفجاره.اینقدر برحسب تجربه بهتون میگم،هررشته ای میخونید،وقتی رفتید تو کار تحصیلات تکمیلی بگردید دنبال قدرتمندترین...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 18 مرداد 1404 21:26
    ببخشید هنوز تایید نکردم نظرات را،میکنم.اما فعلا به عنوان یک سینه سوخته میگم.فقط در صورتی درس بخونید که واقعا عاشق تحصیلات عالیه هستید،وگرنه هرکی گفت بخون قاشق داغ بزارید رو دهنش که شما را در چاه ویل نندازه.واقعا اگر عاشق درسین با تمام وجود بریدسمتش،وگرنه که ...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 18 مرداد 1404 10:52
    یک پیجی تو اینستا مرده گفت ۵سال نوشتن پایان نامم طول کشید تا با اخطار دانشگاه یکی دوماهه نوشتم و تحویل دادم.بعد یک جمله ای از یکی گفت،مثل گفت یادم نیست.فقط گفت احمق یک کاری را طول میده تا مجبور بشه انجام بده،آدم عاقل بلافاصله و به وقت انجام میده.الان اون احمق منم.
  • من غلام قمرم،غیر قمر هیچ مگو شنبه 18 مرداد 1404 09:53
    دیشب برای یک خرید جزئی رفتم بیرون.نزدیک ما یک مسجد معروف است که در نود و هشت درصد مواقع مجلس ختم اونجا برگزار میشه.مجلس تموم شده بود و معلوم بود خونه متوفی همون اطراف است که عزاداران با سبدهای گل پیاده می رفتند و حرف میزدن.جالب این بود که پشت دو سری تو ترافیک پیاده رو قرار گرفتم.هر دو سری به متوفی فحش میدادن و میگفتن...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 12 مرداد 1404 22:04
    از بعدازظهر آنتن گوشیم رفته و هرکسی زنگ میزنه میگه خاموش است‌.خودمم نمیتوانم به کسی زنگ بزنم.اول فکر کردم فقط مشکل منه و حالا فهمیدم کل خانواده درگیرن.بعد از قطع آب و برق این یکی کم بود!
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 9 مرداد 1404 11:38
    تولدم بر همه دوستداران عمه مبارک باشه
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 7 مرداد 1404 14:25
    امروز رفتم یکجا مصاحبه کاری.دیشب که از شدت استرسی که اینروزها دارم زار زدم،مامان اومدن تخم مرغ برام بشکونن،براساس مدل قدیمی که اگر تخم مرغ را تو خیابون نمیندازی باید اونکه براش تخم مرغ میشکونی را بترسونی و تو کاسه بشکونی،من را ترسوندن و اومدن پرت کنن تو کاسه،زاویه ها را درست در نظر نگرفته بودن رو زمین شکست،فرش هم کثیف...
  • عجب رسمیه/رسم زمونه/قصه برگ و باد خزونه/میرن آدمها/ از اونا فقط/خاطره هاشون به جا میمونه! جمعه 3 مرداد 1404 23:27
    امشب تولد خواهرم بود.چون داداش نتونست بیاد،خیلی مختصر و جمع و جورخونه ما گرفتیم تا تولد من و آبجی بزرگه ،داداش و خانمش باشن مفصل بگیریم.تازه کیک خورده بودیم و دور هم حرف می زدیم که تلفن خونه زنگ خورد.اونم ساعت چند؟ساعت یازده شب! من تلفن را بردم برای مامان و نگاه به شماره کردم فکر کردم داداشمه.گفتم مامان داداشه،فقط چرا...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 28 تیر 1404 14:12
    دختره داشت با گوشیش حرف میزد،وارد سالن کتابخونه شد.بعد چون سالن کوچیکه و همه چه بشناسن و چه نشناسن بهم سلام میکنند و احوالپرسی میکنن،گفت سلام خوبید؟منم که گوشی را تو دستش ندیده بودم گفتم سلام،ممنونم شما خوبید؟یکمرتبه گوشی را دیدم و صداش را شنیدم که به پشت خطی میگفت توسالن کسی هست،صبرکن برم بیرون با هم حرف بزنیم.بعدم...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 25 تیر 1404 15:36
    داشتم به ناصرخاله لقمه میدادم،برگشت گفت کار دنیا را ببین مهدعلیا جونم.جای اینکه کوچیکترلقمه بزاره دهن بزرگتر،دنیابرعکس شده بزرگترلقمه میزاره دهن کوچیکتر
  • پت و مت سه‌شنبه 24 تیر 1404 23:03
    یک مدل تو اینستا یاد داد که فوکوس صدا را فعال کنی،اونوقت تو تمام تماسهات صدای اطرافت به مخاطب نمیرسه.منم بلافاصله بمامانم که کنارم دراز کشیده بودند، گفتم زنگ بزنن و اون حالت را فعال کردم.بعد میگم مامان صدای اطراف را میشنوید؟گفتن مثلا صدای چی؟گفتم صدای کولر را.درحالی که از خنده غش کردن میگن من صدای کولر را دارم از خود...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 21 تیر 1404 09:25
    گفته بودم که بعد از جن.گ گوشی خودم و مامان را میزارم روی حالت هواپیما،تا نیمه شب دچار استرس نشیم.چندشب پیش هم که مامان ماشینشون را برده بودن تعمیر، و من یادم رفته بود گوشیشون را بزارم روی حالت هواپیما،ساعت۲شب زنگ زده بودندجهت پرسیدن رضایت مشتری و بساط بیخوابی مادر را جور کرده بودند.حالا همه اینها به کنار.من چون نه...
  • کار را خوبه خدا درست کنه/سلطان محمود خرکیه؟ سه‌شنبه 17 تیر 1404 19:42
    مهمون داشتیم،یک مقدار تهدیگ ته قابلمه چشمک میزد،اما آشپزخونه جدید که حتی اوپن هم نیست مانع سرقت بود.اینجا بود که باید گفت آشپزخانه های قدیم مشکلش چی بود که برداشتین اینجوری کردین آدم را از تهدیگش انداختید. .................... عروس و نوه ها رفته بودن تو دریا و منم با فاصله مشغول جمع کردن صدفهای بزرگ از تو ساحل.عروس...
  • لات کوچه خلوت نباشیم! سه‌شنبه 3 تیر 1404 21:08
    با خواهرم رفته بودم بیرون،یک پراید کوبیده بود به یک پژو.البته پژو طوریش نشده بود،بیشتر پراید آسیب دیده بود.اما خب راننده پژو پیاده شد و هرکاری کرد راننده پراید پیاده نشد.اینم بستش به فحش و...در نهایت دید راننده پراید پیاده نمیشه،ماشینشم آسیب ندیده،گذاشت رفت.تا اون رفت،راننده پراید پیاده شد و گفت کجا رفتی فلان فلان...
  • پایان شب سیه سپید است یکشنبه 1 تیر 1404 11:33
    شب اولی که اون بی همه چیز حمله کرد ،ما خواب بودیم و نیمه شب برادرم با اضطراب زنگ زد که مامان چیز شد.نزدیک خونه پدرخانمم را زدن.مامان که تازه ساعت ۲خوابیده بودن،از جا پریدن و شده بودن شبیه زمانی که سحر داییم اومد و گفت پدر تموم کرده.همونجور دور خودشان می چرخیدند و مدام میگفتند خدایا خودت کمک کن.این شد که بعد از اون من...
  • خدا اگرچه زپاکان دعا قبول کند/ دعا کنم من و گویم خداقبول کند شنبه 31 خرداد 1404 23:51
    اینم بگم من فکر میکنم یکی از تقصیرکارهای این وضعیت منم.دلیلش: من اصلا از مهمون بازی خوشم نمیاد.چون بار کاری و روانیش روی دوش بنده است .قبل از شروع چیز ،قرار بود مهمون بیاد که چند روزی هم بمونه و منم یکی دوشب قبل چیز گفتم خدایا نمیشه یک اتفاقی بیفته مهمون نیاد.حالا هروقت این دعا را میکردم،تو پرانتز میگفتم اتفاق خیر و...
  • امیدوارم همتون در سلامت کامل باشید و آرامش بزودی به همه ما برگرده. شنبه 31 خرداد 1404 21:46
    جدیدا حافظم به مویی بنده سیستم دفاعی بدن من از وقتی چیز شده اینجوریه که یکسره خوابم.اصلا دست خودم نیست،مثل معتاد محترم یکمرتبه نشسته چرتم میگیره،بخصوص وقتی استرسم میزنه بالا وضع خرابترم میشه.از چت جی پی تی پرسیدم،چرا من اینجورم؟بنظرت چربیم بالا رفته؟گفت نه مغزت برای محافظت ازت فرمان میده خواب بری. چندوقت پیش نزدیکای...
  • چرخ گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت/دائما یکسان نباشدحال دوران،غم مخور شنبه 17 خرداد 1404 08:13
    داشتم فکر میکردم واقعا سن یک عدد است؟ حقیقت را بگم برای همه این را باور ندارم.چون من امروز تو ۲۰ و ۳۰سالگی بی پرواتر بود.به دنبال کسب تجربه بود و اگرچه محتاطانه اما زیاد ریسک کردم.کارهایی کردم که الان که فقط شمه ای از آن را برای مادرم یا دوستان بسیار نزدیکم که تعریف میکنم،باورشون نمیشه من انجام داده باشم.چون...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 12 خرداد 1404 23:50
    میدونید همیشه تصورات با واقعیت تومنی دوزار فرقشه امشب که دکتر زنان بودم،یک خانمی اومد خیلی خوش هیکل بود.تقریبا همسال من.تو ذهنم داشتم حسادت میکردم بهش که با این هیکل هرچی دوست داره میتونه بپوشه که سفره دلش را برای خانوم بغل دستیش که اومده بود نوبت عمل بگیره باز کرد و گفت من ۹۵کیلو وزنم بود.همه چیز از یک کیست تخمدان...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 5 خرداد 1404 14:45
    مرسی که همتون انرژی دادین و محبت کردید.فعلا من غر بزنم ،تحلیلهای چپکی بکنم.چرت و پرت بگم،شمام در نهایت صبوری همراهیم کنید تا باز خردرونم آزاد بشه و جهان را از زاویه دیگه ای ببینه.فعلا گاو درونم آزاده و خرش گرفتار در قفسه. ............ قدیمترها که جوون بودم،شونصدتا کار را با هم میکردم.اما حالا فقط روی یکی میتونم تمرکز...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 21:18
    وقتی وبلاگ نویسی را شروع کردم،از هراتفاقی که میفتاد مینوشتم.مثلا ساندویچ خوردم،اینطور کردم...بعدتر با وبلاگهای متعددی که ساختم تصمیم گرفتم همون اتفاقات را به شکلی طنزآمیز بنویسم. چقدر موفق بودم نمیدونم.وبلاگ قبلیم ،عمه اقدس را برای این بستم که اون اواخر دیگه طنزی در کار نبود و بیشتر جنبه نصیحت و دردنامه داشت .این منو...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 10:42
    پدرم وقتی مردبا اینکه وسط امتحانات میانترمم بود یک هفته دانشگاه نرفتم.گفتم گور بابای دانشگاه.وقتی هم که رفتم ،یکمرتبه وسط کلاس میدیدم درحالی که زل زدم به استاد و مثلا دارم درس گوش میدم،درحال گریه ام.تو کل اون کلاس هیچکسی حال من را نمیفهمید.چون هیچکسی بدون بابا نبود.همه زندگی خودشان را داشتند،میگفتن میخندیدن.از خاطرات...
  • عرض تسلیت به عزیزان بندرعباسی شنبه 6 اردیبهشت 1404 19:40
    اینکه میگن آدم از فردای خودش خبر نداره حرف حقی است.همه اون آدمهایی که امروز توی بندرعباس آسیب دیدن،خدا میدونه دیشب کجا بودند و تو چه فکری و امروز در چه حالی خدا اونهایی را که به رحمت حق رفتند بیامرزه و سلامتی بده به مصدومان و وسعت مال بده به مال باختگانش
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 09:03
    یک استاد داشتم تو دوره کارشناسی،هرزمان کتاب جدیدی یا افسانه قدیمی که جنبه روانشناختی داشت و میتونست برای ما مفید باشه را خونده بود،میومد و سرکلاس برای ما تعریف می کرد.یکبار به ما گفت از روی رفتار آدمها و نوشته هاشون شما پی به خیلی چیزها میتونید ببرید.مثلا کسی که واقعا ناراحت از چیزی هست،تو نوشته هاش ساده ترین کلمات را...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 30 فروردین 1404 18:28
    دیروز رفتیم کنسرت همنوازی نوه بزرگ.خب من یک سلیقه خیلی کجی دارم تو موسیقی که نمونش قابل دیدن نیست.بعد موردبعدیش اینه من بیشتر از نیمساعت نمیتونم بندصندلی بشم.یعنی ظرف نیمساعت یک چیزی بهانه میکنم تا بتونم یکجوری ولو برای چندثانیه از صندلی کنده بشم.حالا فکر کنید من با این روحیه یکساعت نشستم و کم کم حس میکردم اگر بیرون...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 25 فروردین 1404 12:09
    خدا رفتگان همه را بیامرزه.امروز تو اوج استرس های من،خبردادن تنها پسرعموم دارفانی را وداع کرد و به رحمت خدا رفت. خاطرات من به دلایلی از این پسرعمو به تعداد انگشتهای یک دست هم نمیرسه.اما همونها هم خاطرات خبلی خوبیه.خدا رحمتش کنه.دوست داشتید به فاتحه ای و طلب مغفرتی مهمانش کنید.
  • باغچه یا گلدون؟؟؟ چهارشنبه 20 فروردین 1404 18:00
    راستش علت ننوشتن گشادی باسن است و علت دیگری ندارد. بابام خدابیامرز و همه خاندانش عاشق گل و گیاه بودند،بعد بقول مامانم که در سنین پایین شوهر کرد ن و مطابق خاندان شوهر رشد شخصیتیشون شکل گرفت(البته ناگفته نمونه پدربزرگ مادریم خدابیامرزم همین بود،تا جایی که حیاط خونشون را که مثل همه خونه های قدیمی بین اندرونی و بیرونی بود...
  • 122
  • 1
  • صفحه 2
  • 3
  • 4
  • 5