خانه عناوین مطالب تماس با من

سرای ننه ناصرجون

سرای ننه ناصرجون

درباره من

من مهدعلیا ننه ناصرجونم.محمدشاه سرش گرم بقبه حوری پری ها بوده کلا تو زندگیم نیومده.درنتیجه ناصرجوونم هم هرگز نه بدنیا اومده نه میاد.اما خب چیزی از ارزش های من به عنوان مهدعلیاجون کم نمیشه .تا باشد رستگار شوید:)) ادامه...

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • از سری نکات خانه داری
  • من و وام و...
  • سلامی دوباره به همه دوستان و مرسی از پریش و مونپارس عزیز که یادم کردند.
  • سه تا آرزوی تو چیه؟
  • [ بدون عنوان ]
  • تک خور نباشیم!
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • مرداد 1405 1
  • تیر 1405 2
  • اسفند 1404 13
  • بهمن 1404 10
  • دی 1404 7
  • آذر 1404 7
  • آبان 1404 7
  • مهر 1404 1
  • شهریور 1404 4
  • مرداد 1404 12
  • تیر 1404 7
  • خرداد 1404 5
  • اردیبهشت 1404 4
  • فروردین 1404 6
  • اسفند 1403 6
  • بهمن 1403 13
  • دی 1403 19
  • آذر 1403 13
  • آبان 1403 8

جستجو


آمار : 47508 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • از سری نکات خانه داری پنج‌شنبه 1 مرداد 1405 16:48
    خواهرم برای سقط بستری بود،چون چندشبی قرار بود بمونه و بعدم میرفت خونه خودش و مامانمم میرفتن اونجا.چندوعده غذا برای پسر کوچیکه پخته بودن تو خونه که من نپختم اون گرسنه نمونه.من کلا معتقد به یک وعده پخت و یک وعده حاضریم.اما داداشم دو وعده را پختنی دوس داره.مامانمم برایش خوراک لوبیا پخته بودن شب بی شام نمونه.حضرت آقا...
  • من و وام و... چهارشنبه 31 تیر 1405 12:26
    عکس خودم و فسقلی را با کمک هوش مصنوعی کارتونی کردم و گذاشتم صفحه قفل گوشیم.امروز برای گرفتن یک وام اقدام کرده بودم که گفتن یک وام قبلا داشتی،قسط ندادی یک چیزی هست که تا اون را درست نکنی نمیتونیم وام بدیم.برو بانک مبدا ببین چطوریه؟من کلا قسطهام را زدم پرداخت خودکار بعد رفتم چک کردم دیدم بام الاغ که بهم ریخته قسطها را...
  • سلامی دوباره به همه دوستان و مرسی از پریش و مونپارس عزیز که یادم کردند. چهارشنبه 31 تیر 1405 00:47
    با نام و یاد خدا از اونجا که خبر نداشتم خدا اینجا را آزاد کرده بزارید از خودم براتون بگم تو جنگ ما مجبور شدیم آواره جنگی بشیم،چون نزدیک خونمون چیز بود،بعد یکی از خواهرام نذاشت بمونیم و ما را برد خونشون.ما هم که سختمون بود،درطول روز به بهانه سرزدن به خونه میومدیم.یکبار که اومده بودیم،یک همسایه داریم یک خانم پیری هست که...
  • سه تا آرزوی تو چیه؟ جمعه 22 اسفند 1404 16:31
    داشتم فیلم سه هزارسال حسرت را میدیدم،الان بگم اصلا از این فیلمهای سینمای معناپرور و برنده نوبل و...نیست و اتفاقا تو گیشه شکست خورده ولی من دوست دارم.بعد اگر غول چراغ جادو مال من میشد اولین آرزوم این بود که بهم قدرت تغییر آینده و پیشگویی را بده،یعنی من عاشق این چیزام.یکدوره ای تو زندگیم بقدری خرافاتی بودم که اصلا الان...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 22 اسفند 1404 14:45
    من نمیدونم شما هم این مشکل را دارید یا نه؟اما جدیدا وبلاگهای بلاگ اسکای برای من بالا نمیاد،مثل بلاگفا.باید هزار بار رفرش کنم یا ساعتهای مختلف بیام تا باز کنه.من فکر میکردم این مشکل با وبلاگ بچه هاست،اما حتی روی وبلاگهای بروز شده بلاگ اسکای زدم تا چک کنم هم قضیه همین بود.بلاگ اسکای داره بی تربیت میشه و اذیت...
  • تک خور نباشیم! پنج‌شنبه 21 اسفند 1404 01:25
    بعضی ها تونستن به تلگرام دسترسی پیدا کنند،تلگرام نمی خوام.اما برایم جالبه چطوری تونستن؟به منم یاد بدین قول میدم به کسی نگم.
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 19 اسفند 1404 19:32
    میدونم بی تربیتم اما تقصیر من نیست،تقصیر خانم منشیه.هرکجا رفتم دکتر،یا دکتر زده بود تو کار زیبایی یا اینکه در را بسته بود و تا نه شب نمیومد.اومدم درمانگاه که سیستم نوبت دهی گفت از صبح قطعه،برای همین دستی کار میکنه و صدا میکنه،الانم داد زد هشتاد و پنج بره داخل!!!!آیا گناه من است؟؟؟ ....... الان یک کلیپ دیدم آقاهه تو...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 19 اسفند 1404 13:52
    تو سال های اخیر یکجوری زندگی کردیم که بچه ها به جای خوندن تاریخ گذشته ایران و حمله مغول و...فقط یک کتاب هزارصفحه ای تو تاریخ ما میخونن و احتمالا فکر میکنن همش داستانهای علمی تخیلی است و حتی به واقعیت نزدیک نیست.درحالی که ما تو همون زمان زندگی کردیم و دردهایی را تجربه کردیم که هرکدومش نیازمند سالها تراپی است. ...........
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 18 اسفند 1404 16:42
    سرماخوردگی در شرایط جنگی بسیار خراست.یعنی بقدری سرفه،عطسه و آبریزش تجربه کردم که فکر کنم در اثر اتفاقی که دیروز برای خونمون افتاد،شیرفلکه دماغ و دهان من کلا باز شد و نمیفهمه فعلا خونه نمیشه رفت.ادا اطفاری هم هستی همه چیز نمیخوری،صدای بقیه را درمیاری.خلاصه اش که سرماخوردگی بسیار خراست چون ۷تا آمپول و یک سرم هم ذره ای...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 17 اسفند 1404 18:41
    رفتیم به خونمون سر بزنیم،همون اطراف دوجا را زدن.دوتا همسایه پیرزن بامزه داریم که بفاصله شش ماه هر دو همسراشون فوت کردن.اینها هر دو همشهری هم هستند.یکیشان با پسرش زندگی میکنه و یکسره دورش شلوغه،اون یکی تنهاست و بچه هاش بعدفوت پدر بلافاصله تقسیم ارث کردن و رفتن سمت خودشان.اونموقعها که همسراشون زنده بودن،یکبار این همسایه...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 16 اسفند 1404 20:11
    تو آوارگی تنها چیزی که غیر از چک کردن مداوم ای.تا کمک میکنه،ذهنت را آروم نگه داری و آدم بمونی ،دیدن فیلم است تو هر ژانری که دوست داری. شما را به جای چک دائم اخبار به انجام کارهایی که برای صدسال آینده انبار کرده بودید دعوت میکنم.و من الله توفیق.
  • [ بدون عنوان ] جمعه 15 اسفند 1404 18:15
    ما فعلا آواره ایم.چون خونمون منطقه خاصی بود و هرلحظه امکان داشت که حمله بشه،به فرمان خانواده فعلا آواره و جنگ.زده ایم.چندوقت پیش خونه یکی از خواهرام بودیم،همون سمت را سه بار زدن و هرسه بارصدای وحشتناکی اومد.اتفاقا چنددقیقه قبلش ما داشتیم آماده میشدیم بریم بیرون یک سر به سمت خونمون بزنیم که زدن.ما که لباسهامون مرتب...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 12 اسفند 1404 10:29
    دخترخواهرم یک طوطی برزیلی داشت،اداش را درمیاورد وقتی میخندید اونهم همون شکلی میخندید یا تو خونه ادای خواهرم که دخترش را صدا میکرد درمیاورد صداش می کرد.بعد وقتی از قفس درمیاوردن فقط روی شونه خواهرزادم مینشست و بقیه را نوک میزد.این طوطی یکجورایی حمایتی بود.یک جوجه کچل بیمار بود که مادرش محل بهش نمیداد و حتی احتمال...
  • به کوری سلام می کنم. جمعه 8 اسفند 1404 09:06
    بزارید براتون از معایب کور بودن بگم. یک آقایی تقریبا تو تیپ دایی بزرگت میبینی با ذوق از دور میگی سلام دایی جون،اما آقاهه مثل بز با دقت نگاهت میکنه،میری جلو و میفهمی برادرزن داییته دایی دومیت جلوته و تازه همیشه بهت میگه دخترم،اما چشمت نمیبینتش،سلام نمیکنی،می پیچی میری یک طرف دیگه و داییت صدات میکنه اقدس!!!! هیچی ته...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 6 اسفند 1404 10:53
    یکی از جاهایی که استعداد خوانندگی آدمها تویش بسیار شکوفا میشه،مترو تهران است که با یک گیتار یا سنتور میتونی حس خوانندگیت را نشون بدی. پ.ن:فال متاسفانه عدم حلالیت را به جون میخرم و تایید نمیکنم.
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 5 اسفند 1404 08:54
    در مورد خانم داییم نوشته بودم که الان چندسالی بود که وضع بقدری خراب میشد که زنگ میزدن بیایید بار آخره و بعد دوباره خوب و سرپا میشدن.چند روز پیش غروب بشدت دچار بیقراری میشن،زنگ میزنن پزشک معتمدشون میاد. فشار و ...چک میکنه و میگه همه چیز عالیه،ایشان را بزارید روی ویلچر و تو خونه بگردونین،شاید از روی تخت بودن خسته...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 30 بهمن 1404 19:54
    بزارید برایتان یک خاطره بگم.همه میدونن دکتری که قبول بشی,تو مافیا اگر توافق کردی که مصاحبه را راحت قبولی،وگرنه که یا خودت خیلی خوبی که فبهاالمراد و قبولی ،قبولم نشدی فدای سرت سال بعد بیشترتلاش می کنی و قبول میشی.حالا اینهمه مقدمه گفتم،اینو بگم.شما ارشد قبول میشید مصاحبه ندارید،اما من که قبول شدم،سه روز بعد اعلام اسامی...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 23 بهمن 1404 17:33
    چند درصد محتمله که یک آدم مثلا دنبال شافعی نامی بگرده،بعد به جایش به بقیه بگه صادقی را پیدا کنید.بعد که می یابند میگه من اینو نمیخواستم،اون را میخواستم.حکایت من گیج عصبانیه.
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 22 بهمن 1404 21:52
    می دونم باید نظرات را جواب بدم،اما جدیدا یک کارهایی می کنم عجیب الخلقه که ذهنم بند اونها میمونه و تو ذهنم نظرات را جواب میدم و دستم به نوشتن نمیره من متعلق به یک شهری هستم که ظاهر بزرگی داره و باطن کوچیک.یکجوری همه به هم وصلن،یعنی یکجور که اگر اهل اینجا هم نباشی،چندسال اینجا بمونی تا همه امواتت هم درمیارن چکاره بودن و...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 20 بهمن 1404 18:10
    سمیراجان عمه تازه نیشم باز بود انقدر بمن نظر لطف داری که یک گندتاریخی زدم
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 20 بهمن 1404 00:19
    حسادت خره،اما وقتی نصف شبی یقه ات را میگیره هیچ غلطی نمیتونی بکنی.یک عدد حسودم
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 20 بهمن 1404 00:14
    یک آقایی هست سرکوچمون میشینه هرچی دستش بیاد میفروشه،یک عینک ته استکانی هم داره.هربارم رد بشی زل میزنه تو چشمات میگه تو را خدا خرید کن.چندباری با فسقلی رد شدم و خرید نکردم و هربار بچه گفت خاله مگه ما نباید به آدمهای فقیر کمک کنیم؟؟؟گفتم چرا خاله.اما من خودم وضع مالیم در حد کمک نیست.امروز فسقلی کارنامه اش را گرفت و مثل...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 12 بهمن 1404 00:33
    یک خاله دارم تا هرچی گرون میشه یا یک انقاق باعث استرسش میشه زنگ میزنه مامانم و خوب خودش را تخلیه روانی میکنه،بعد تلفن را قطع میکنه و میره پی زندگیش.یک رفیق دارم اونم عین همین بازی را با من میکنه.من برای اینکه استرس نکشم،برای کمتر گریه کردن و خیلی چیزها،حضورم تو فضای مجازی را کم کردم.اما به این معنا نیست که حوصله انجام...
  • روزمره ای بی حس و حال!!!! دوشنبه 6 بهمن 1404 00:05
    امروز رفتم موهایم را ریختم پایین.میخواستم پسرونه پسرونه تیفوسی بزنم،اما مامان خانم با همراهی خانم آرایشگر اصلا مدل مورد علاقه ام نزدن و حالا شبیه موهای یک قارچ روی سرمه،نه انقدر بلند که با گلسر قابل جمع کردن باشه نه انقدر کوتاه که گیره هم نخواد.من نمیدونم چرا به آدم زور میگن.بابا این کله منه،بزارید خودم برایش تصمیم...
  • آخرشب ،یکروز سخت! چهارشنبه 1 بهمن 1404 19:35
    لب تابم روشنه کارهام را بکنم،اما نه حوصله دارم و نه اعصاب!!!بعد دوباره یاد کارشناس محترم افتادم که اونهمه مدرک گرفته و باز امسال دانشجو شده!من که اصولا تو حرف زدن با آدمهای غریبه ،خسیس ترین آدم زمینم،وقتی اون بار با همکارم ایستادیم تا کار با سامانه را یادمون بده ،داشت تعریف میکرد ارشد این دارم،اون دارم و...بالاخره...
  • احوالمان چیز است! چهارشنبه 1 بهمن 1404 11:08
    بزارید از دیشب بگم.ما برف ندیده ترین آدمهای روی زمینیم.چندوقت پیش یک خرید اشتباه کرده بودم که تا دیشب فرصتی برای تعویض نبود.دیشب به زور خواهرم را کشیدم تو خیابون که برم اون سرشهر،خریدم را عوض کنم که یکهو برف شروع کرد باریدن.همه مردم به جای فرار ،با ذوق برفی را میدیدن که از اول زمستون فقط سوزش به ما رسیده بود،تو خیابون...
  • وای فای!!!! دوشنبه 29 دی 1404 09:02
    وای فای خونمون اون علامت تعجب کنارش برداشته شده،اما سرعت تف من از نت بیشتره مرد حداقل میگذاشتی اون علامت تعجب سرجاش باشه،والا آبرودارتر بود تا این.حتی سایت داخلی مجله را که من باید چک کنمم باز نمیکنه. پ.ن: یک رفیق داشتم کارهای رساله اش جور نمیشد دفاع کنه.یکوقتی یک کار بزرگی برای من کرد،منم از ته دل گفتم الهی کارهایت...
  • این قافله عمر تموم شد! دوشنبه 29 دی 1404 00:43
    گاهی یک لحظه،یک ثانیه مرگ را حس میکنی.امروز گوشی مامان را که افتاده بود زمین و روشن نمیشد بردیم تعمیر،چون مامان نمیتونستن چهارطبقه پاساژ را برن پایین،قرار شد برن خریدشون را همون اطراف بکنن،گوشی منم دستشون ،من و آبجی کوچیکه بریم پاساژ.رفتیم پروسه تعمیرطولانی بود اومدیم بیرون و رفتیم خرید و قیمتها را دیدیم،فقط نگاه...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 27 دی 1404 22:43
    دلم میخواد بنویسم،از روزمره هام،سوتیهام،خرابکاریهام.اما من از اون آدمهام که وقتی حال دلش خوب نیست،وقتی ناراحته،وقتی عصبانیه،مثل لاک پشته میره تو لاک دفاعی و سکوت میکنه.بخصوص وقتهایی که غمگینم و استرسم بالاست،اگر مخاطب قرار نگیرم،شاید روزها سکوت کنم.اما مخاطب قرارم بدن با خنده و لبخند جواب میدم و فقط کسایی که روحیه من...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 22 دی 1404 17:32
    واقعا باورم نمیشه اینجا کار میکنه
  • 145
  • صفحه 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5