خانه عناوین مطالب تماس با من

سرای ننه ناصرجون

سرای ننه ناصرجون

درباره من

من مهدعلیا ننه ناصرجونم.محمدشاه سرش گرم بقبه حوری پری ها بوده کلا تو زندگیم نیومده.درنتیجه ناصرجوونم هم هرگز نه بدنیا اومده نه میاد.اما خب چیزی از ارزش های من به عنوان مهدعلیاجون کم نمیشه .تا باشد رستگار شوید:)) ادامه...

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • مرگ
  • سوتی های کودکی
  • [ بدون عنوان ]
  • فاصله طبقاتی ،حقیقت دیروز،شوخی امروز!
  • دعا یا نفرین!
  • [ بدون عنوان ]
  • شربت یخ یا گرم!!!
  • شعور گوهر گرانبهایی است که به هرکسی ندهند!
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • آبان 1405 2
  • مهر 1405 16
  • شهریور 1405 13
  • مرداد 1405 8
  • تیر 1405 2
  • اسفند 1404 11
  • بهمن 1404 10
  • دی 1404 7
  • آذر 1404 7
  • آبان 1404 7
  • مهر 1404 1
  • شهریور 1404 4
  • مرداد 1404 12
  • تیر 1404 7
  • خرداد 1404 5
  • اردیبهشت 1404 4
  • فروردین 1404 6
  • اسفند 1403 6
  • بهمن 1403 13
  • دی 1403 19
  • آذر 1403 13
  • آبان 1403 8

جستجو


آمار : 57695 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 6 آبان 1405 14:56
    تازگی گوشهایم خوب نمیشنوه و دلیلش اینه که من مادرزاد جرم گوشم بیش از حد معمول است و باید شش ماه یکبار و نشد سالی یکبار شست و شو بدم.البته فکر نکنید تشخیص خودم به عنوان دکتر بعد از اینه ها.نه!.آخرین باری که اینطور شدم که وافعا شنواییم بی نهایت بهم ریخته بود رفتم دکتر،دکتر بعد معاینه روغن داد و سه روز ریختم تو گوشم و...
  • مرگ دوشنبه 4 آبان 1405 13:21
    یکی از دوستانم مادرشوهرش آلزایمر داره ،کلیه هاش را از دست داده و چون نیازمند مراقبت هست بچه ها قرار گذاشتن هرکدوم یک تایمی نگه دارن.خونه خودش نگه نمیدارن چون شهردیگه است و زندگی بچه ها تو شهر دیگه ای شکل گرفته و امکان رفت و آمد نیست.دیشب به خدا رسیده بودن.میگفت ما که جای خودمان پسرشم نمیشناسه اما گیر داده بود لیوان...
  • سوتی های کودکی پنج‌شنبه 30 مهر 1405 17:31
    بچم ناصرخاله به شیرینی زبان میگه شیرینی دهنی
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 29 مهر 1405 15:13
    بیایید این کلمه ،خواهر،مادر و برادر را که تو مکالماتمون به کار میبریم از دهنمون بندازیم یا حاج خانوم!!!خانم عزیز یا آقای محترم چشه خب؟ .......... بلاگفا مرحوم شد ؟؟؟
  • فاصله طبقاتی ،حقیقت دیروز،شوخی امروز! سه‌شنبه 28 مهر 1405 11:56
    دیروز پریروزها یکمرتبه حال روحیم دم غروب جوری بهم ریخت نگفتنی.با مامان رفتیم یک دوری بزنیم شاید درست بشم.یک فروشگاه سمت خونمون پیدا کردیم اوه هرچقدر بگم بزرگ بود کم گفتم.وسیله های خونش بسیار لوکس و بسیار باسلیقه بودن.بخش هنریش از این هنرهای مدل جدید و مجسمه های مدل جدید بود که هنر باید تو روحت حلول کرده باشه تا لذت...
  • دعا یا نفرین! یکشنبه 26 مهر 1405 09:39
    اگر خواستید کسی را دعا کنید بگید الهی گذرت به دکتر و ادارات نیفته.خواستید نفرین کنید بگید الهی گذرت به ادارات بیفته ،دیگه نمیخواد اسم دکتر بیارید،خواه ناخواه دکتر که هیچ به بیمارستان هم میرسه.
  • [ بدون عنوان ] جمعه 24 مهر 1405 20:11
    زندگی هر روز داره سختتر از روز قبل میشه.یک وام اقدام کرده بودم،اونی که برام جور کرد گفت سودش چهار درصده و حالا امروز که پیامک بانک برای دریافت اقساط اومد فهمیدم چه دل خجسته ای،تقریبا سه برابر اون چیزی که گرفتم را باید پس بدم و اصلا صرفه نداره،چون اقساطش زیادی برای جیب من سنگینه و گفتم میرم پس میدم و تصفیه میکنم.چون...
  • شربت یخ یا گرم!!! چهارشنبه 22 مهر 1405 11:30
    مامانم اینها یک گروه دوستانه دارن که همه ماهی یکبار دور هم جمع میشن.بهار و تابستون بسته به خوبی و بدی هوا یا کافه میرن یا پارک و پائیز و زمستون هم هربار خونه یکی جمع میشن.خب اینبار نوبت ما بود.اینجا هنوز هوا گرمه و فقط شبها یکم خنک میشه.اول قرار بود چایی بدیم،یکربع مونده به اومدن مهمونها تبدیل شد به چایی و شربت!!!...
  • شعور گوهر گرانبهایی است که به هرکسی ندهند! سه‌شنبه 21 مهر 1405 17:18
    کوچه ما یک کوچه نسبتا شلوغ و بن بسته که بخاطر مغازه های اطراف و اینکه محله های اطراف ما یا فست فودی است یا رستوران،همیشه شلوغه و حتی بعضیها درنهایت بی شعوری ماشینشون را جلوی در پارکینگ پارک میکنن و وقتی پیداشون میشه حتی یک عذرخواهی نمیکنن.بارقبل من بشدت بیمار بودم و ازشدت لرز با دوتا پتوی ضخیم تو ماشین نشستم و...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 19 مهر 1405 22:20
    جایی بودم یکیشون یک دختر کم سن بود که همونموقع همسرش زنگ زد و داشت برایش ناز میکرد که دندونم درد میکنه،گرسنمه و اونجور که اون تو دیوار بغل دستش رفته بود،معلوم بود همسرش داره نازش را میخره.همونموقع اون یکی که اونطرف نشسته بود گفت اگر مامانته بهش بگو منم دلم مامان میخواد.من همیشه سعی میکنم جلوی کنجکاویم را بگیرم تا...
  • خرید پرحاشیه شنبه 18 مهر 1405 21:43
    ادم نباید هرچیزی را تو صفحه اش بنویسه ،اما خب چون بعد مدتها خیلی خندیدم گفتم بنویسم. رفته بودیم برای مامان صندلی توالت فرنگی بخریم.خود توالت فرنگی خراب شده و خب قیمتها یکجوری نجومی رفته بالا آدم کلا جا مونده از همه چیز.حالا با دوتا خواهرها رفتیم .آقاهه گفت بشینید ببینید ارتفاع و همه چیز مناسبه،آبجی کوچیکه رو کرده بمن...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 15 مهر 1405 14:58
    امروز و دیروزم کلا به تلفن به دانشگاه و...گذشت.بعد استادم جریان را درست منتقل نکرده بود این شد که با کارمند دانشگاه دست به یقه شده بودن و زنگ زد شاکی که اقدس تو باعث دست به یقه شدن بودی.منم که از همه جا بیخبر عذرخواهی کردم که ناراحت شده.ظهری نوبت کارمند دانشگاه بود که زنگ بزنه و بگه چرافلان کار را نکردی که اینطور بشه...
  • گفته بودم چو بیایی غم دل باتو بگویم/چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی سه‌شنبه 14 مهر 1405 10:09
    غرغرو شدم،بداخلاق شدم.چه اینجا چه توی تلگرام یکسره غر میزنم.دارم به خودم و بقیه آسیب میزنم.از خودم خسته ام.اعصاب ندارم.حتی وقتهایی که همه میخندن و زندگی روی روال است استرس دارم.کاهلم،خسته ام.بزارید به عنوان یک پیر کم خرد بهتون توصیه بکنم. اگر واقعا اهل درس و علم هستید برید دنبالش.اما واقعا واقعا صدخودتان را...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 13 مهر 1405 12:11
    تمام مدت طول نماز یادش افتادم خندیدم.حالا هم بین دوتا نماز گفتم بیام برای شما تعریف کنم. مامانم قرآن عقدشون ،برای استخاره هم استفاده میشه بالاش بد و خوب و...داره.من سر یک کاری که مامانم گفتن نکن و من کردم ،دلشوره داشتم.گفتم استخاره کنم اگر خطاس تا کسی نفهمیده اصلاحش کنم.سه بار با سه تاعنوان گفتم خدایا من اینجور کردم...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 11 مهر 1405 11:15
    اول یک تشکر ویژه بکنم از مونپارس عزیز که برایم نظر گداشت.هرچند اون پست را به دلائلی پاک کردم.اما این دلیل نمیشه که تشکر نکنم از زحمتی که کشید و محبتی که کرد.مرسی عمه جان بعد به نظر بیایید غر بزنیم تو وبلاگهامون! وقتی دلخوشی ها یکی یکی دارن میرن و فی الواقع رفتند و دلها داره سختتر و اعصابها خوردتر میشه،تنها جایی که...
  • آرامش روح! سه‌شنبه 7 مهر 1405 11:55
    لب تابم به شارژ بود برقی که قرار بود تو پاییز نره،اما چون اینجا بسیار گرمه و ما کولر لازمیم رفت همون موقع گوشیمم یادش افتاد اناالحق بزنه.بعد من که نمیدونستم برق رفته،اومدم گوشی را بزنم به سه راهی که بغل دستمه و شارژر لب تابمم بهش وصل بود و چشمم خورد دیدم سه راهی خاموشه.مطابق همیشه که زود هول میشم زدم تو صورتم...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 4 مهر 1405 23:41
    یکی از دوستان دوره لیسانس بسلامتی پنجمین بچش را بدنیا آورده بود و همه را جمع کرده بود خونشون.خدابیش نیت رفتن نداشتم از دندون بگیر تا هرچی فکر کنی بهانه کردم تا بالاخره پذیرفتم برم و ظرف نیمساعت دوش گرفتم و آرایش کردم و شکلات خریدم و رفتم.اونم من که درحالت عادی اینها دست کم دوساعت و نیم طول میکشه.نیمساعتم نشستم با بچه...
  • به یاد آغاز سال تحصیلی جمعه 3 مهر 1405 22:15
    راستش من درس نخون ترین بچه مادرم بودم.بخاطر ترس مشقهام را مینوشتم اما چطوری؟ هر کلمه اندازه کله گاو بود برای همین دفترهام زودتر از همه تموم میشد.عاشق مداد نوک تیز بودم ،اینم دلیل دیگه ای که باید یکسره برای من مداد میخریدن و تا چهارم ابتدایی که اجازه خودکار پیدا کنم،یک تنه نصف درختهای کشور را بابت مداد کندم رفت. تازه...
  • دوست آن است که در کشاکش دهر/سنگ زیرین آسیاب باشد یکشنبه 29 شهریور 1405 23:40
    تو یک کانالی تو تلگرام عضوم که گاهی دلنوشته است،گاهی ارزیابی بازار.امشب چیزعجیبی نوشت.نوشت همدلی هزینه داره و اگر کسی تو غم هزینه نکرد خودش را شاید میترسه و...حالا عین عبارات نبود اما نزدیک بود.من نظر خودم را مینویسم،شما هم نظر خودتان را بگید. من عمیقا معتقدم تو دوستی کسی را بایدکنارت نگه داری که اگر وقت شادیت کنارت...
  • مراقب باشید! شنبه 28 شهریور 1405 20:09
    خواهرم بعد چندوقتی خدا خواست و بهش وام رسید.جهت آینده نگری رفت طلای آب شده بخره.طرف گفت فردا بیا بگیر.اینجا این مسئله عادیه که شما سکه همه مدلش یا طلای آب شده بیشتر از یکی بخوای حواله فردا میشی.حالا خواهرمن دویست تا بیشتر نداشت.که آقاهه بالا کشید و فرار کرد.تازه جد اندر جد تو کار طلا هستن و یکیشونم سربالا پایین قیمتها...
  • اوج لوندی من!!! شنبه 28 شهریور 1405 14:18
    دیدین چقدر غیبت می چسبه،گوشت میشه به تن آدم داشتم با دوستم غیبت نوه خاله ام را میکردم که خیلی لونده و هرچقدر من در قسمت مرد شناسی که هیچ حتی زن شناسی و کلا رفتارشناسی ۵۰صفحه زیرخط فقرم .اون ماشالا بهش.ما هربار با این بشر رفتیم بیرون با بک ایل خاستگار از خانواده هایی که در اطرافمون تو پارک بودن روبرو شدیم.خلاصش من...
  • سینما....نه!مرسی:))) پنج‌شنبه 26 شهریور 1405 12:19
    اداره خواهرم اینها بهشون بلیط سینما داده بود.خب داماد ما که اهل سینما نیست.تعدادزیاد بود و ساعتها به هم نمیخورد.اینطور شد که دوگروه شدیم ،من جزو گروه دوم بودم و بعد مدتها درحالی که واقعا اصلا دوست نداشتم بروم،چون کسی نبود بره گفتم میرم.یعنی هرکجا دیدین طالب بلیط نیست یا اداره بلیط مفتی میده مطمئن باشید گیشه فروش...
  • ادم را سگ گاز بگیره،جو نگیره! دوشنبه 23 شهریور 1405 18:32
    خیلی جوگیرطور تو یک صفحه لوازم ارایشی که من اصلا استفاده ندارم چون اولا بلد نیستم.دوما انرژی زنانه ام زیرخط فقره و حتی یک رژ هم میزنم همه میگن شلخته است اسم نوشتم جهت مشاوره و گرفتن هدیه و ارسال رایگان و...ما نوشتیم.از فرداش ۴۵ بار زنگ زد.هرخطی را بلاک کردم با یک شماره دیگه زد.اخرسر گفتم جواب میدم و میگم الان...
  • استرس جمعه 20 شهریور 1405 00:26
    یعنی یکجوری صبح به صبحم با استرس پیوندخورده که اگر یکروز بیدار میشوم و استرس ندارم وحشت زده میشم،خدایااااا چرا استرس ندارم.
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 19 شهریور 1405 00:54
    خداوکیلی فکر نمیکردم صفحه قما.ر برایم پیام بزاره اونم نه یکبار چندبار ینی به کجا داریم میریم
  • آفتابه لگن هفت دست یکشنبه 15 شهریور 1405 11:52
    ینی یک کار بخای بکنی،صدتا کار بغلش میاد.سامانه املاک و اسکان ثبت نام کن،سامانه ثنا ثبت نام کن،این کن اون کن.تهش میرسی به اینکه آفتابه لگن هفت دست،شام و ناهار هیچی پ.ن:یک پست دیروز تو گروه تلگرام گذاشتم.امروز با یکم توضیحات بیشتر اونو کپی کردم اینجا.فاضله قشنگم برام نظر گذاشت.رفتم پست را دیدم نصفه بود،دوباره کپی کردم...
  • عاقبت بخیری دوشنبه 9 شهریور 1405 23:13
    یک رفیقی داشتم خدابیامرز خیلی خیلی خیلی عاقل بود.سالهای اول کارشناسی بودیم که ازدواج کرد.دختر آخر یک خونواده بود که ده تا بچه بودن و پدرومادرخیلی پیری داشت و اون آخرین بچشون بود.درواقع بقول خودش ناخواسته بود و یکسال بعد از شهادت آخرین برادرش بدنیا اومده بود.وقتی ازدواج کرد ،همسرش تازه ارشد گرفته بود و هنوز نه شغلی...
  • آخرین باری که تئاتر دیدین کی بود؟ شنبه 7 شهریور 1405 20:08
    من نه اهل تئاترم نه سینما! یکزمانی که جوونتر بودم فیلمی نبود از زیردستم ردبشه.قاچاقی،سینما،سی دی هرجوری بود فیلم می دیدم،انیمیشن میدیدم.اما الان سالهاست حوصله ام کم شده.دیگه فیلمها برام جذاب نیستن.تئاتر که...ترجیح میدم پولش را صرف چیزهای دیگه ای تو زندگیم بکنم.امشب به دعوت فسقلی رفتم دیدن تئاتر بچه ها!چیزی که باعث...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 7 شهریور 1405 14:53
    نمیدونم چی شد بحث کودکستان شد.ما چون مامانم شاغل بودن،مجبوری کودکستان میرفتیم.مادربزرگم که داغ جوون دیده بود،هوش و حواس درستی نداشت،حوصله ای هم نداشت که بخواد از نوه نگه داری کنه.مهد ما یک خونه قدیمی بود با یکعالمه اتاق و یک راهروی دراز و یک باغ بزرگ با یک تاب و یک سرسره.تنها بخش موردعلاقه من حیاط بود و چون اونوقتها...
  • کتابفروشی محبوب من! یکشنبه 1 شهریور 1405 22:35
    سال اولی که رفته بودم تهران،استادم یک کتاب معرفی کرده بود که هرکجای انقلاب سرک کشیدم نبود.تو فرعی ها و هرکجایی که رفیقم میگفت تو نبودی،عمرا میومدم سرک کشیدم.یک کتابفروشی بهم گفت ،خانم این کتاب چون قطوره،ناشر نمیزنه یا پخش نمیکنه،گرونتر بفروشه.برو نسخه پی دی اف استفاده کن،اگرم میخای پرینت بگیر.اما از اونجا که اصلا این...
  • 181
  • صفحه 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 7