صبح وسایل فیزیو را گذاشتم تو کیفم،یک کیف برداشتم مثل چاه عمیق.رفتم سوارتاکسی شدم،جا نبود تو در نشستم درهم مچاله و کیفمم زیربغلم یاد بچه های قدیم کردم با کش کتابهاشون را میبستن و میزدن زیربغلشون میرفتن مدرسه
ظاهرم همون بود.
باطنم چیز دیگه
..............
دوتا چیزی که من تو ملت چشم میزنم یکی موهای پرپشت است.یکی هم یک هیکل قشنگ عروسکی
بسلامتی رفتم دکتر گوارش، آندوسکوپی نوشت و اصلا بدون پرسیدن یا گرفتن قد و وزن بنده گفت ۳۰کیلو کم کن
بمامانم میگم پیش کی برم کم کنم؟مامانم عصبانی میگن غلط کرد گفت.نپرسیده ،نه گرفته، زر زده
روح که قرار نیس بشی.
بعد رفتم نوبت بزنم برای آندو ،طرف آدرس خونه خواست.از بس اینترنتی آدرس نوشتم ،اول نام استان و شهر میگم،بعد آدرس خونمون

حالا جالبیش اینه که اونم مینویسه،تموم شده چپ چپ من را نگاه میکنه

دکتر بهم گفت ادامه سبک زندگیت، بسلامتی و بزودی راهی دیار باقیت میکنه.
بنظرتون با این دکتر ادامه برم یا برم پیش یکی دیگه؟لامصب مطبها یکجوری شلوغه و نوبت نمیدن که انگار دسته زامبی ها حمله کردن.
رفتم سونو پرونده پزشکیم را هیچوقت نمیخواستا،این یکی خواس.شانس من روز قبلش از ترس اینکه گوشیم گم بشه،پرونده پزشکیم هم گم بشه ،ریختم رو لب تاب و تو گوشیم نبود.اینم نعره نبود که سر من نزنه
بعد اتمام کار فهمیدم باید برم دکتر گوارش که ماههاس به امید معجزه عقب میندازم.
رفتم ،اما هرکجا که خوب بود رفتم تا عید جا نداشت.
خلاصش اینو نوشتم که براتون ماجرای آسانسورش را بگم.
اینجا یک ساختمان پزشکان است که تقریبا پونزده طبقه است و همه جور تخصصی داره و کلا برا این ۱۵طبقه ۴تا آسانسور گذاشتن که انقدرتنگ و کوچیک هستن که بصورت گوشت کوبیده میری بالا یا میایی پایین.بعد تو هرطبقه ۷ الی ۸تا مطب است.یعنی شما هرچی بخواهید اینجا هست،از همه تخصص ها،که چه بسا از برخیشون سه چهار تا باشه.من میخواستم برم طبقه ۹ ،جا نبود.با هل و فشار خودم را تو آسانسور جا دادم که تو هرطبقه هم شکر خدا می ایستاد و ملت با آه نگاه میکردن که جا نیست.تو طبقه هفتم یک مادر دختر بودن هردو تپل و قلمبه و بامزه با قد کوتاه که با ذکر ایشالا خدا عاقبتتون را بخیر کنه میخواستن سوار بشن تا بالا که همه پیاده میشن،تو آسانسور بمونن تا میرسه باز هفت ،پرنباشه که نتونن برن پایین،طبقه همکف.اما از بس جا نبود،نتونستن سوار بشن.شانس منم متخصصی که میخواستم تا عید نوبت نداشت و کارم زود تموم شد.تا از مطب اومدم بیرون، دیدم آسانسور داره میره و تا کی بیاد و...باز تو روش هل و فشارخودم را جا دادم.طبقه هفت باز این مادر و دختر و ملت شاکی بودن و هرچی به هرکسی التماس کردن پیاده شه تا اونها سوارشن،چون اسنپشون اومده،هیشکی محل نداد.درنهایت تصمیم گرفتن،گوشت کوبیده را بیشتر بکوبونن و خودشان را هل دادن تو.حالا تو این موقعیت که نفس هم نمیشه کشید،خانمه تپله اصرار که برگرده و از پشت سری ها عذرخواهی کنه که پشتش بهشونه
یعنی ادبش من را کشته بود
باسنش تو همه بدن من فرو میرفت ،اما جا نبود برگرده،اونوقت میگفت من برگردم بگم. ببخشید
تازه وقتی تو همکف اومدیم پیاده بشیم،باید اول خانمه میرفت،تعارف میزد بمن و اون یکی که عزیزانم اول شما برید من عجله ندارم

صحنه ای بود نگفتنی
اهم اخبار:
اون جک را خوندین که میگه دقیقا وقتی سرما میخوری که یک روز قبلش مامانت گفته لباسهات کمه!!! حکایت منه!
امروز وقت سونو داشتم.مامانم گفتن صبحانه نخور باید ناشتا باشی.از اونجا که باوجوداینکه سیصدو یک هزارمین سونویی هست که تو سالهای اخیر میرم،یادم به ناشتایی نبود و فکر میکردم همین که در حد انفجار شاش داشته باشی که دکتر بیل بیلک را فشار میده،همچین از اون پایین بخاطر فشار بالا شلنگ در میره و تخت و شلوار و زندگیت را سیل میبره کفایت میکنه.بنده تو نت هم زدم گفت نه همون شاشو باشی بسه.درنتیجه در نقش شاشوی اعظم رفتم سونو! و تا جایی که نفس بتونم بکشم لمبوندم.بعد که رسیدم، خانمه گفت خانم ناشتایی؟گفتم نه ناشتای چی؟فقط دیگه از چشام داره شاش میریزه.گفت نوچ برو شش ساعت دیگه بیا و تو این فاصله هم ناشتا باش و شاشتم نگه دار!!! اومدم برگردم ،تاکسی گیر نمیومد.چون قیمتها دوبرابر شده دیگه کسی تاکسی نمیگیره.منم که تو وضعیت مافوق اضطراری،اصلا نمیتونستم به اتوبوس فکر کنم.خلاصش یک تاکسی پراید اومد،یک پسر خوشگل قدبلند خوش تیپ گوگولی هم عقب بود،منم که خب میدونید دیگه،کی حوری ول میکنه بچسبه به مامور در جهنم.البته که جلو دوتا مامور در جهنم بود و جا نبود که منم تو بغل جهنمیا بشینم.در نتیجه تو بغل حوری جون نشستم.دیگه تازه تو بغل حوری جونم بودم که یک خانمه دیگه هم اضافه شد و کلا من قل خوردم تو بغل حوری جون،خدا برام حوری فرستاده بودا،اما حوری بی تربیت بود،تو در فرو رفته بودو فاصله مجاز را رعایت کرده بود.در نتیجه با حوری به جایی نرسیدم،امااااااا به موقع به خونه رسیدم و قبل از اینکه بسمت حمام هدایت بشم به مستراب رسیدم و این چنین حکایت ما به پایان رسید.
پ.ن:بخاطر الفاظ بی تربیتی عذرخواهم.
شاعر میفرماید:
زن زیبا بود در این زمونه بلا/خونه ای بی بلا هرگز نمونه/زن گل ماتمه/خار و گل با همه و...
دیدم نصف وبلاگ نویسای مجرد تو وبلاگ خاسدگار داشتن،من نداشتم
گفتم شماره لازم نیس بزارید،چون کسی زنگ نمیزنه
شما فقط خاسدگاری کنید منم پز بدم به بقیه که مثلا آرررره
امضا: یک مجرد حسود
پ.ن: شعر بالا را هم برای این نوشتم که من ماه شب چهاردهم،فقط در محاقم.برای همین کسی تا حالا من را ندیده و نپسندیده.
