نون نداشتیم،از ته فریزر دو سه تا نان باگت بود درآوردم با داداش کوچیکه شام بخوریم.مامانمم که از سرشب سردرد داشتن،خوابیده بودن.رفتم ببینم بیدارن براشون لقمه بگیرم،گفتن یک لقمه کوچیک بمن بده.نون را نصف کردم و لقمه گرفتم و نشستم با داداش کوچیکه به کل کل کردن و لقمه گرفتن که دیدم مامانم داد میزنن مهدعلیاااا بدو بدو بیا.با چه استرسی دوییدم که ببینم چی شده؟!بلههههه
ته نان را مامان نگاه کرده بودند،دیدین مردها ریششون را میزنن ،سنگ روشویی پر از خرده مو میشه؟؟؟ته نون پر از خرده مو بود.هیچی دیگه داداش کوچیکه را فرستادم از سرکوچه یک مدل نون دیگه بخره،خریده اومده میگه بیا این نون را چک کردم دیگه پشم نداره،با دل راحت بخور
تو شهر ما خیلی صورت خوشی نداره یک خانم نانوایی بره،البته این تفکر هنوز تو قدیمی ها رواج داره و امروزی ها مثل خیلی چیزهای دیگه این را هم منسوخ کردند.
پدرم هرگز از این اعتقادات نداشتند و میگفتن زن هم مثل مرد باید خیلی مهارتها را یاد بگیره که اگر جایی لازم شداستفاده کنه.این شد که همه خواهرها مستقل بار اومدن غیربنده،چون هربار یک قدم برداشتن که من کاری یاد بگیرم یک بلا سرخودم آوردم و پشیمون شدننمونش نونوایی رفتن که بدون اغراق بلد نیستم و تا حالا به اندازه انگشتای دوتا دست نون نخریدم و تازه همونم هرکی تو نونوایی بوده کمکم کرده،اعم از نونواها بگیر تا مشتری ها
........
پ.ن:ممنون از محبتت تک تک شما و روی ماهتون را میبوسم .طبق نظر اکثریت همین مهدعلیا باقی میزارم باشه.دلتون شاد و لبتون پرخنده باشه الهی
اولین بار که مجبور شدم نون بگیرم،ارشد بودم.هم اتاقی هام رفته بودن شهرشون و نون نداشتیم.ما تو دانشگاه نونوایی داشتیم.رفتم اونجا یک گوشه ایستادم ببینم بقیه چیکار میکنن یاد بگیرم،منم نون بخرم.تازه شجاعتم را داشتم جمع میکردم برم جلو که خود نونوا از پشت دخل دراومد و گفت آبجی چندتا میخوای؟گفتم.برام نون ها را برش زد،مرتب تو پاکت گذاشت پولشم گرفت و راهیم کرد.بعدم گفت هربار اومدی،فقط به خودم بگو چندتا و همینجا بایست و تا آخرم همین بود
بار بعد یک نونوایی بود که نون های سبوس دار خوشمزه با تنور سنتی هیزمی میپخت.نسبت به نون عادی،قیمتش چندبرابر بود اما خب واقعا نونش حرف نداشت و می ارزید.اونم هروقت میرفتم خودش برام تکون میداد تا خنک بشه و میزاشت تو پاکت و بهم میداد.تازه میگفت کیسه پارچه ای بیار،چرا پاکت؟
حالا چرا نوشتم.
امشب رفتم نونوایی و باز چون مدتها بود نونوایی نرفته بودم،یادم رفته بود باید تو صف بایستم .هیچی دیگه حرص آقاهه جلویی و خنده پشت سری ها را درآوردم که یکی اون برمیداشت،دوتا من از نونهایی که دستگاه مینداخت روی اون توری و تازه تهش فهمیدم چه خبطی کردم و چرا بقیه به زبون محلی یک چیزی میگن و میخندن
هیچی دیگه گفتم برای شما بگم تا همین مهارتهای کوچیک را هم یاد بگیرید تا مثل من خبط و خطا نداشته باشید.
پ.ن:طبق نظر اکثریت همین مهدعلیا باقی میزارم.مرسی از محبت تک تک شما عزیزانم.امیدوارم دلتون همیشه شاد باشه،تنتون سلامت و لبتون پرخنده.سفره هاتون هم پربرکت.
یک داروخانه است که من معمولا داروهام را از اونجا میگیرم.کنار متصدی داروخانه هم یک باکس بزرگ کدا.کس است.یعنی من هربار بدون استثنا ،واقعا بدون استثنا با دقت به ابن باکس نگاه میکنم و تو ذهنم این باکس خوش بو کننده دهان است و همینجور که با دقت طعم ها را دنبال میکنم یک مرتبه چشمم میخوره به واژه کان.دومکه به چه بزرگی پایین باکس زده و من ندیدم .چرا واقعا هردفعه این بساط من باید باشه؟؟؟؟چرا؟؟؟
ملت تو بلک فرایدی تند تند لباس و کفش و...میخرن.من که رنگ بلک فرایدی را تو خریدی که کردم ندیدم،فقط یک جلد از سری کتابهایی که چندساله با رفیقم هر شش ماه یک جلد ازش میخریم را دیدم و عین چی خریدم.حالا اگر میخوندمشا اصلا و ابدا که ناراحت بشم پول پاش دادم،بدبختی اینه که نمیخونم،فقط مثل اسگولا جمع میکنم و تو این بازار بی پولی که باید لباس بخرم برای مراسم های داداش و ته حسابم برعکس نامه اعمالم سفیده،می.رینم تو پول.
الان توی خبرها خبر خودکشی یک رزیدنت ارتوپدی را خوندم.از اصطلاحات سر در نمیارم ،فقط انقدر فهمیدم که شیفتهای ۲۴ساعته انقدر براش بستن که رسوندنش به ته خط و اون لحظه که آدمها از خدا میخوان،لحظه ای عقلشون را ازشون نگیره و این آدم به دلیل فشارزیادی که رویش بوده،عقلش را از دست داده.یاد یکی از اقوام سببی خودمون افتادم چندسال قبل که اون هم پزشک بود و به دلیل مشکلاتی که تو محل کار پیش اومد و مشکلاتی که با خانواده خودش و همسرش داشت،یکروز سحرماه مبارک که همسرش سرکار بود به زندگیش پایان داد.اون هم سابقه خودکشی داشت،مثل این رزیدنت،اما...
یاد دوره لیسانسم افتادم ،استاد سختگیری داشتم که حتی اگر روی پا بند نبود،کلاسهاش تعطیل نمیشد.یک جلسه کلاسش تعطبل شد و همه ما موندیم که چه سنگی از آسمون افتاده که استاد کلاس تعطیل کرده؟معلوم شد پسرعموی هیجده ساله استاد،در نبود خانوادش ،به زندگی خودش پایان داده.جلسه بعد که اومد سرکلاس بشدت تکیده بود و فقط یک جمله گفت.گفت همیشه از خدا بخواهید برای یک لحظه به خودتان واگذارتون نکنه.نمیدونم چی باعث اینکار میشه.اما پوقعیتهایی تو زندگیم بوده که به راههاش فکر کردم.اما چون آدم ترسویی هستم و دلم نمیخواد اون دنیا خدا پشتش را بهم بکنه و بگه لایق نگاه و بخششم نیست،حتی در حد حرف به عملی کردنش فکر هم نکردم.اگر اطرافتون کسی هست که اندیشه اش را داره یا سابقه اش را ،حواستون بهش باشه.گاهی خیلی زود دیر میشه.