صبح وسایل فیزیو را گذاشتم تو کیفم،یک کیف برداشتم مثل چاه عمیق.رفتم سوارتاکسی شدم،جا نبود تو در نشستم درهم مچاله و کیفمم زیربغلم یاد بچه های قدیم کردم با کش کتابهاشون را میبستن و میزدن زیربغلشون میرفتن مدرسهظاهرم همون بود.باطنم چیز دیگه

..............

دوتا چیزی که من تو ملت چشم میزنم یکی موهای پرپشت است.یکی هم یک هیکل قشنگ عروسکی

نظرات 3 + ارسال نظر
قره بالا سه‌شنبه 25 دی 1403 ساعت 23:22

چشم زدن نگو عمه که دلم خونه
اونروز سر کلاس به صادق گفتم کاپشنت چه قشنگه،دیروز با طاهره داشته حرف میزده گفته همون روز که لیلا گفت کاپشنت چه قشنگه زیپش خراب شد

واااااابه صادق بگو بیاد کارش دارم

سمیرا یکشنبه 23 دی 1403 ساعت 19:54

خدااا ماشاالله چقدر عزیزی

فدایت

رضوان یکشنبه 23 دی 1403 ساعت 12:18 https://nachagh.blogsky.com/

میگم بفهمی نفهمی چشم چران هستیدا

اعتراف میکنم که هستم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد