صبح وسایل فیزیو را گذاشتم تو کیفم،یک کیف برداشتم مثل چاه عمیق.رفتم سوارتاکسی شدم،جا نبود تو در نشستم درهم مچاله و کیفمم زیربغلم یاد بچه های قدیم کردم با کش کتابهاشون را میبستن و میزدن زیربغلشون میرفتن مدرسهظاهرم همون بود.
باطنم چیز دیگه
..............
دوتا چیزی که من تو ملت چشم میزنم یکی موهای پرپشت است.یکی هم یک هیکل قشنگ عروسکی
چشم زدن نگو عمه که دلم خونه
اونروز سر کلاس به صادق گفتم کاپشنت چه قشنگه،دیروز با طاهره داشته حرف میزده گفته همون روز که لیلا گفت کاپشنت چه قشنگه زیپش خراب شد
واااااا
به صادق بگو بیاد کارش دارم
خدااا ماشاالله چقدر عزیزی

فدایت

میگم بفهمی نفهمی چشم چران هستیدا

اعتراف میکنم که هستم
